متن زیر از خانم بهار روشناس است که در تاریخ 16 مهرماه 1394 با جمعی از هم میهنان ، مهمان فرومد بودند ، این متن قبلاً در « سایت انسانشناسی و فرهنگ » ( اینجا ) منتشر شده است . با احترام به مؤلّف محترم با چند نکتۀ توضیحی [ داخل کروشه ] در متن و تفصیلی در انتهای متن در این خطّه بازنشر می شود . عکسها را اینجانب بر این متن افزوده ام .
ان شاء الله در آینده گزارش مرا هم از آن روز خواهید خواند .
سفر به فریومد / فرومد
بهار روشناس ـ کارشناس ارشد مدیریت جهانگردی
... کاروانسرای عبّاسی در کنار روستایی قرار دارد با جمعیّت اندک ، مردم روستا به محضِ حضور ما در روستا در کاروانسرا به ما پیوستند و هر کدام از روستاییها ما را به خانۀ خودشان دعوت می کردند . آنها تعداد کمی بودند که مهاجرت نکردند و امیدشان برای حفظ و رونق روستا ، به گردشگران است . می دانند با حفظ کاروانسرا می توانند تعداد بیشتری گردشگر را به سمتِ روستایشان هدایت کنند .
این مردم هنوز کار آزموده نبودند و نمی دانستند که می توانند با فروشِ صنایع دستی و محصولاتِ کشاورزی خود ، ضمن اینکه می توانند نظر خیلی از گردشگران را به روستایشان جلب کنند ، درآمدی هم کسب نمایند .
بعد از دیدنِ کاروانسرا و مردم مهمان نواز روستا ، راه را به سمتِ شرق ادامه دادیم . مقصدِ بعدی روستای فرومد بود . در بینِ راه بزرگترین گلّۀ شتر ایران را دیدیم که مشغول چَرا بودند و چند دقیقه ای هم آن جا ایستادیم تا از نزدیک شترها را ببینیم ولی شترها با دیدنِ این همه مزاحم چَرا را رها کردند و رفتند جلوتر ، به امید اینکه بدونِ مزاحمت چَرا کنند . بعد از چند کیلومتر که در اتوبان به سمت سبزوار حرکت کردیم ، واردِ جادّۀ فرعی در سمتِ چپ شدیم که هدایتمان می کرد به روستای فرومد یا فریومد .
روستای فرومد ، روستایی است با تاریخی کُهن . فرومد مرکز دهستانِ فرومد است. این روستا به دلیل واقع شدن در مسیر جادّۀ ابریشم روزگاری شهری پُر رونق با بُرج و بارو بود . تپّۀ تاریخی [ شهرستان ] ، آرامگاه ابن یمین فرومدی [ فریومدی ] ، مسجد دورانِ سلجوقی و آرمگاه شیخ حسن جوری ( رهبر نهضت سربداران ) که در فیروزآباد فرومد است ، سرو فرومد و چنارهای کهنسال که در کوچه پس کوچه های روستا به چشم میخورند ، بخشی از جاذبه های این دهستان است .
فرومد یا فریومد ، بر سر راه ابریشم معروف که شاهراه تجارتی بزرگ تاریخ بوده است قرار داشته و پُل ابریشم که بر روی رودخانۀ شور ، بسته شده بود ، اکنون در چهل کیلومتری آن واقع شده است . بر مبنای کتاب تاریخ بیهق نوشته ابوالحسن بیهقی و سرو فریومد ، قدمتِ فریومد حدّاقلّ به بیست و پنج قرن قبل بر می گردد .
تپّۀ شهرستان در واقع قلعۀ لشکری بوده که علاء الدّین محمّد ساخته و مرکز فرمانروایی و وزارتش بوده است ( علاء الدّین محمّد با علاء الدّین هندو اشتباه نشود ) و در ابتدای روستا قرار دارد . هنوز اکتشافات در این تپّه صورت نگرفته و میراثِ فرهنگی برای حفظ این تپّه از دست اندازی به آثار آن ، تپّه را پوشانده است .

رونق فریومد می تواند در همان قرنِ ششم باشد که هنگام رسیدن به روستا آقای مهدی یاقوتیان از اهالی روستا ، شاعر و محقّق این خطّه بالای همین تپّه برای ما از تاریخ ، فرهنگ و مردمِ روستا گفت و البته اشعاری هم از ابن یمین فرومدی برای ما خواند . از این بالا دیوارهای شهر قدیم فرومد دیده می شد . با وجودی که ویرانه ای از دیوارهای کاهگلی پیدا بود ولی می شد به عظمتِ شهر فرومد در گذشته پی بُرد .
از آنجا راهی آرمگاهی شدیم که مخصوص سیّدها بود . سپس پیاده در کوچههای قدیمی روستا قدم زدیم. بافتِ قدیمی ، کوچه هایی با چنارهای بسیار کُهنسال ، جوی آب و خانههایی با دیوارهای کاهگِلی و درهای چوبی زیبا داشت .

در اینجا کنار حسینیه ای برای استراحت و صرف هندوانه ایستادیم که زنان به آرامی لای درهای خانه را باز کرده و به ما نگاه میکردند . در این میان هرکدام که محصولی برای فروش داشتند به خانمها نشان میدادنند. گردوهای عالی ، گیاهانِ دارویی و فلفل قرمز که از محصولات اصلی این منطقه است . انصافاً فلفل قرمزی که گرفتیم ، طعم بسیار خوبی به غذا می داد .

حالا دیگر ظهر شده بود. از آنجا برای صرف ناهار به پذیرایی آقایان یاقوتیان و حاج سلیمی وارد حسینیه ای [ هیئت ] در روستا شدیم . برای ناهار کال جوش یا کله جوش آماده کرده بودند . اوّلین باری بود که کله جوش می خوردم . با کشک یا ماست چکیده ، آب و کمی گوجه ریز شده و سبزی خشک درست شده بود و به جز کشک یا ماست که مادّۀ اصلی غذا است ، باقی مواد در جاهای مختلف ایران یکی نیست . کال جوش در کاسه های استیل با فلفل سبز تازه و نان سرو شد . برای من غذای لذّت بخشی نبود و فقط برای آنکه گرسنه نمانم خوردم . برخی نیز حتّی نمی توانستند امتحان کنند که میزبان با تخم مرغ نیمرو از آنها پذیرایی کرد .
بعد از صرفِ ناهار به دیدنِ آرامگاه ابن یمین فرومدی رفتیم. ابن یمین یکی از شاعران سدۀ هشتم هجری است. پدرش تُرک بود و در دورۀ سلطان محمّد خدابنده در فرومد [ فریومد ] زمین خرید و ساکن شد. پدرش، ابن یمین را آموزش داد و او در جوانی در زُمرۀ شاعران و مُنشیان دورۀ خودش در آمد . او از ستایشگرانِ خاندانِ سربداری بود و از معروف ترین شعرای قطعه سرای ایران است. از قطعه های معروفش این است :

دو تای گاو به دست آوری و مزرعه ای
یکی را امیر و دگر را وزیر نام کنی
به نان خشک و حلال کزو شود حاصل
قناعت از شکرین لقمه حرام کنی
وگر کفاف معاشت نمی شود حاصل
رَوی و شام شبی از جهود وام کنی
هزار بار از آن به که بامداد پگاه
کَمَر ببندی و بر چون خود سلام کنی
آرامگاه ، معماری زیبایی داشت . دور مقبره چهار گنبد آجری به گونهای است که اگر برعکسش کنیم شکل یک گنبد کامل را روی مقبره درست می کند . حیاط آرامگاه را باغچه های گُل در بر گرفته است. طرّاحی آن مربوط به دورۀ پهلوی دوم است.

از آنجا به بازدیدِ مسجدِ جامع مربوط به دورانِ سلجوقی که با فاصلۀ کمی از آرامگاه ابن یمین بود رفتیم . مسجد زیبا با دو ایوان و دو شبستانِ شمالی و جنوبی است . دیوارها ، محراب و سردر مسجد با آجرهایی منقّش به آیات و احادیث شده بود و البته در گذشته اسامی و کلمات متبرک با کاشیهای فیروزه ای تزئین شده بود. از کاشیکاریها چیزی نمانده است ولی اگر دقّت کنید اثراتِ این کاشیها دیده می شد .
حالا که دیگر مسخ [ محو ] دیدنِ مسجدِ دورانِ سلجوقی شده بودیم ، باید آنجا را ترک می کردیم و بعد از دیدنِ امامزاده سیّد احمد که خانوادۀ ما به دلیل اشتباهی ، موفّق به دیدنِ امامزاده نشد و آن را رد کرد ، به انتظار همراهان ماندیم تا به سمتِ روستای فیروزآباد برویم که آرامگاه شیخ حسن جوری آنجا بود .

روستای فیروزآباد در غربِ فرومد است و به فیروزآباد سُفلی و فیروزآباد علیا تقسیم می شود . آرامگاه شیخ حسن جوری در جنوبِ این روستا با فاصلهی اندکی از آن قرار دارد . او رهبر جنبش سربداران علیه حُکّام مغول بود .
آرامگاه او یک بنای گِلی است. در نگاه اوّل به یاد چهار طاقی های دورانِ سامانی می افتید، به شکل مربّع با چهار طاق در چهار ضلع و گنبدی در مرکز ، با مساحتِ حدودِ شش متر است. سنگِ قبر سنگِ گرانیت است و مشخّص است که به تازگی روی مقبره گذاشته شده. آرامگاه بر روی تپّه ای ساخته شده و دورنمای زیبای باغ و جویبار دارد. شیخ حسن جوری در سکوتِ آنجا آرمیده است.
مردم مهمان نواز فیروزآباد که از قبل منتظر آمدنِ ما بودند با نانِ تنوری ، ماست چکیده ، گوجه و ترشی فلفل که از فلفل و گوجه درست می شود ، پذیرایی کردند. اینطور که باید روی تکه نانی به اندازۀ کفِ دست ، یک قاشق از ماست می گذاشتیم و روی ماست یک قاشق ترشی فلفل می ریختیم و روی ترشی یک گوجه که از گوجه گیلاسی بزرگتر و از گوجه معمولی کوچکتر بود ، می گذاشتیم و لقمه را می پیچیدیم و می خوردیم. انصافاً خوشمزه بود . حسابی اشتهایمان باز شد . البتّه برخی از همراهان با فلفل میانۀ خوبی نداشتند . اگر لقمه را با همان ترتیب و با همان اندازه که میزبان گفته بود ، درست می کردی ، تندی لقمه آزاردهنده نمی شد .
میزبانان ، پنج برادر از یک خانواده با همسران و فرزندانشان از روستای فیروزآباد بودند ، خانوادۀ اسدیان . که بعد از دیدنِ اطراف آرامگاه شیخ حسن جوری ، به دعوتِ ایشان به خانه شان در روستا رفتیم . این خانوادۀ با محبّت در روزی از ما با روی باز پذیرایی می کردند که چند ساعت قبل مراسم روز هفتم مادرشان را برگزار کرده بودند . خدا رحمت کند مادر ایشان را که چنین فرزندانی تربیت کرد . چهار تا از این پنج برادر در خانه ای با حیاط مشترک و اتاقهای جدا زندگی می کردند و برادر دیگر در کنار خانۀ اینها در خانه خودش زندگی می کرد . این خانواده از شهر به روستای خود برگشتند ، به امید توسعه دادن روستا و آماده کردنِ بستری برای بازگشتنِ باقی مهاجرانِ روستا که به شهر رفته بودند .
اغلبِ مردم در این روستا برای تولیدِ برقِ مصرفی از پنل های خورشیدی استفاده می کردند و به این ترتیب هم انرژی پاک بود و هم در مصرفِ انرژی صرفه جویی می شد . یکی از اهالی محصولِ فلفل قرمز خود را که کمی خُشک کرده بود برای فروش آورد . در منزل خانوادۀ اسدیان ، چایی که روی آتش درست شده بود ، خوردیم که بعد از آن لقمۀ خوشمزه بسیار دلچسب بود .
در این روستا آب انباری بود که به خاطر تاریک شدن هوا دیگر نمی توانستیم از آن دیدن کنیم . بنابراین بعد از سپاسگزاری از پذیرایی دلنشین این خانواده به سمتِ کاروانسرای میاندشت به راه افتادیم ... .
چند نکته
سرو فریومد در در سال 537 هجری سوزانده شده و اکنون وجود خارجی ندارد .
من شاعر نیستم .
پذیرایی هم بر عهدۀ آقای مختاریان بود ، من و آقای حاجی سلیمی هم مهمان بودیم .
نام دقیق غذا کمه جوش / کامه جوش است . در فرومد کاله جوش گفته نمی شود .
غذا نه « قاطقی » بود و نه « کامه جوش » ، بلکه آن گونه که آشپز گفت مخلوطی از هر دو بود . و به نظر من هم خوش طعم نبود .
قاطقی موادّ اصلی آن دوغ چکیده است و کامه جوش دوغ جوشانده شده و سفت شده ، اگر با کشک یا ماست درست شود « قروتی » و « ماست جوش » نام دارد .
فیروز آباد متشکّل از سه روستاست : میر عَلَم ، فیروزآباد بالا ، فیروز آباد پایین ( دَبَشی ـ بزرگ ) که آرامگاه شیخ حسن جوری در سمتِ شرق کنار تپّه ای با نام جور و زمینهای کشاورزی با نام جور و قناتی با نام جور قرار دارد .
آنچه در فیروزآباد به عنوانِ « ترشی فلفل » نام بُرده شده ، به احتمال زیاد « رُب فلفل » بوده است .


نحوۀ دریافت این کتاب
از این کتاب به حسینیّۀ فرومدیهای مشهد ، تهران ، شاهرود هدیه شده است .
در فرومد هم به مسجد جنبِ مزار سادات و مزار سیّد احمد و مسجد نبی اکرم و مسجد صاحب الزّمان و کوچۀ جنان و سرپلی و کتابخانه هدیه شده است .
برای خرید در فرومد می توان به کتابخانۀ عمومی فرومد ( خانم بهادری ) و مغازۀ شهد و شکر ( خانم کرامت ) مراجعه کرد .
غیر فرومدیها هم می توانند از طریق تلگرام یا ایمیل یا محلّ نظریّات وبلاگ درخواست کنند .
قیمتِ کتاب شش هزار تومان است .
موارد درخواستی بالای بیست نسخه پنج هزار تومان محاسبه می شود .
هزینۀ پُست هم به مواردِ درخواستی با پُست اضافه می شود .
فرومد یک روستای مرزی !
هنگامِ تقسیمِ استانِ خراسان شهرهای مختلفِ آن ، داعیّۀ آن را داشتند که شهرِ آنها استحقاق و لیاقت و استعدادِ آن را دارد که مرکزِ استان قرار گیرد .
به همین جهت بعضی مردمِ آن شهرها در یک اعتراض ، به خیابانها ریختند و آشوب و بَلوا به پا کردند ، جادّه ها را بستند و شیشه های بانکها و ترمینالها و مراکز دولتی و عمومی را شکستند یا بعضی جاها به آتش کشیده شد .
بعضی جاها نامِ استانِ خود را هم از قبل انتخاب کرده بودند . مثلاً سبزوار سالها بود که در مَدخلِ ورودی اش تابلو « به استانِ سربداران خوش آمدید . » نصب شده بود .
بیشترِ شهرهای استانِ خراسان می خواستند که مرکزِ استان شوند ؛ سبزوار ، نیشابور ، قوچان ، بجنورد ، بیرجند و ... امّا این امکانپذیر نبود که به همۀ خواسته ها پاسخِ مثبت داده شود .
وقتِ تقسیمِ استانِ خراسان به سه استان ؛ ( خراسانِ شمالی به مرکزیّت بجنورد ، خراسانِ رضوی به مرکزیّت مشهد و خراسانِ جنوبی به مرکزیّت بیرجند ، ) شهرهای مدّعی مرکزیتِ استان که با شهرِ همجوارِ خود بر سرِ مرکزِ استان شدن رقابت داشتند و نمی خواستند اکنون زیر مجموعۀ آن شهر به عنوانِ مرکزِ استان قرار گیرند و شهرهایی که فکر می کردند در زیر مجموعۀ استانِ خراسانِ رضوی بمانند برایشان بهتر است تا استانهای جدید ، ادّعا کردند که ما نمی خواهیم از تحتِ توجّهات امام رضا خارج شویم ! و این مطلب بر زبانِ بعضی خطیبانِ مذهبی هم جاری شد . ظاهراً خطیبانِ دیگر هم به این سخنان اعتراض نکردند .
البتّه آن روز که خودشان داعیّه داشتند تا مرکزِ استان شوند فکر نمی کردند که از تحتِ توجّهات امام رضا خارج خواهند شد ، بعد به این فکر افتادند .
شهرهای بجنورد و بیرجند هم که مرکزِ استان قرار گرفتند اصلاً به فکرشان خطور نکرد که از تحتِ توجّهات امام رضا خارج شده اند ! شاید آنها هم اگر مرکزِ استان قرار نمی گرفتند این فکر از خاطرشان می گذشت ! شهرِ طبس قبل از این جریانها ، از استانِ خراسان جدا و جزو استانِ یزد شده بود .
* * * * *
وقتی استانِ مرکزی شاملِ چند استان بود ؛ ( تهران ، زنجان ، قزوین ، مرکزی ، قم ) یعنی همۀ این استانها تحتِ توجّهات حضرتِ معصومه بود امّا الآن فقط شهرِ قم تحتِ توجّهات حضرتِ معصومه است و استانهای دیگر خارج شده اند .
ابتدا ایران یکپارچه بوده ، بعد چهار ایالت شده ، بعد 16 استان و ... کم کم مردم از تحتِ توجّهاتِ امام رضا خارج شده اند .
آیا در کشورهای دیگر هم این گونه است ؟ مثلاً تقسیماتِ استانها در کشورهای عراق ، سوریه ، عربستان و ... موجب می شود که یک عدّه از تحتِ توجّهات پیامبران و ائمّه خارج شوند ؟
* * * * *
مبنای تقسیمِ استانها یک خطِّ فرضی در روی نقشه است و عملاً در روی زمین اتّفاقی نمی افتد . آیا توجّهات ائمّه هم همان خطِّ فرضی است ؟!
* * * * *
فرومد هم یک روستای مرزی در استانِ سمنان و خراسان رضوی است بعضی که می خواهند فرومد از شهرستانِ « میامی سمنان » به شهرستانِ « داورزن خراسان رضوی » ملحق شود چُنین ادّعاهایی می کنند که ما می خواهیم تحتِ توجّه امام رضا باشیم یا نامِ « امام رضا » روی ما باشد !
معمولا یک استاندار در فکر استانِ خودش هست و به استانِ دیگر کار ندارد یا در جادّه تابلو نصب شده که انتهای حوزۀ استحفاظی استان و ابتدای حوزۀ استحفاظی استانِ دیگر !
شبیه مزینان از زبانِ دکتر علی شریعتی !!
مثل « شبیه » ای است که در ده ما می خوانند . زائری وسطِ راه مشهد ـ کربلا می میرد . امام رضا با امام حسین سر این زائر دعوا می کنند . امام رضا آمده آن را به طرفِ خودش می کشد که این مالِ مشهدِ ماست و امام حسین هم آمده آن را به طرفِ خودش می کشد که این از زوّار من است . کشمکشِ عجیبی است که خود یک نمایش و یک شبیه است .
بعد علی ، محمّد و فاطمۀ زهرا ( به عنوانِ داور ) می آیند . اینها را قبول نمی کنند . دعوایِ عجیب و غریبی بینِ امام رضا و امام حسین سرِ یک مرد که به نامِ ملّا رجب علی ( درگیر است ) . خلاصه جبرئیل از طرفِ خدا در شبیه می آید و می گوید : خدا سلام رسانده و گفته که : بالاخره یک جوری ( با هم کنار بیایید ) .
آنها می گویند : نخیر ، نمی شود .
( جبرئل می گوید ) : خوب ، حالا یک جوری رضایت بدهید ؛ بیایید ( فاصلۀ مشهد ـ کربلا ) را متر کنید و ببینید به هر کدام نزدیک تر شد ( مالِ او باشد ) .
متر می کنند ؛ می بینند که « لامذهب » وسطِ مرز به درک واصل شده !
[ مجموعه آثار 23 / جهان بینی و ایدئولوژی ، شریعتی ؛ علی ، شرکت سهامی انتشار ، چاپ دوم ، 1372 ، صفحه 198 ]
گاو به گاوی
معمولاً یک رأس گاو ، پاسخگوی یک خانواده است . یک کشاورز می تواند آذوقۀ یک گاو را فراهم کند ، از کودِ حیوانی آن برای زمینش بهره ببرد ، گوساله اش را پرورش دهد و با فروشِ آن مقداری از هزینۀ زندگی اش را به دست آورد . امّا بعضی وقتها برای انجامِ کارها به دو گاو نیاز است . چه باید کرد ؟!
بهترین راه ، همکاری و بده بستان است . گاوِ همسایه را می گیرد زمینش را شُخم می زند و روزی که همسایه می خواهد زمینش را شُخم بزند ، گاوش را می دهد تا او زمینش را شُخم بزند . در واقع گاوی داده و گاوی گرفته . این را می گویند : « گاو به گاوی »

می دانید که واحدِ شمارشِ شُتُر ، « نَفر » است ، یک خانواده چند نفر است ؟ مثلاً هفت نفر ، دو نفر هم شُتر دارند می شود مجموعاً نُه نفر !
وقتی یک شُتر به اندازۀ یک نفر در زندگی مؤثّر است ، همین می شود . در میانِ عَربها یا کویرنشینان این معنا دارد . ولی در جاهای دیگر ممکن است یک گاو به اندازۀ یک انسان در زندگی مؤثّر باشد یا بر عکس یک انسان به اندازۀ یک گاو زندگی را رونق دهد .
یک گاو شیر می دهد ، شُخم می زند ، هر سال یک گوساله هم برای صاحبش می آورد ! و خیلی مزایای دیگر !
یادم هست شبی با دوستانِ دانشجو بودیم ، یک جوانِ یخ فروش پرسید : اینکه می گویند ؛ « در مَثَل مناقشه نیست » یعنی چه ؟ کاربُردش را می دانم ، معنایش را نمی دانم .
باید به آن جوان می گفتیم : یعنی این مَثَل از دو طرف نقش بازی نمی کند ، می خواهد یک جنبۀ مطلب را روشن کند . مثلاً وقتی گفته می شود : فلانی مثلِ شیر است . یعنی او شُجاع است به معنای اینکه او حیوان است نیست .
یا فلان مرد مثلِ خَر کار می کند یعنی آن مرد زیاد کار می کند .
یا فلان زن در زندگی مثلِ گاو می ماند یعنی ثمره اش زیاد است . به معنای اینکه آن مرد یا زن حیوان است ، نیست .
یک کاربُردِ « گاو به گاوی » در موردِ ازدواج است . وقتی پسرِ یک خانواده با دخترِ خانوادۀ دیگر ازدواج می کند و باز پسرِ آن خانواده با دخترِ این خانواده ازدواج می کند می گویند : « گاو به گاوی » کرده اند !

یعنی یک گاو داده اند و یک گاو گرفته اند ! شیر بهاء هم می خواهد ، آیا به معنای این است که : بهای اینکه مادر به این دختر شیر داده ! چون مثل یک گاو شیرده بود ؟! نه ، مادر فقط به دخترش که شیر نداده ، به پسرش هم شیر داده است ، پس چرا در موردِ پسرش شیربهاء نمی گیرد ؟! بهاء اینکه این دختر یک گاو شیرده است ! قیمت دارد !!
حالا این دختر واردِ زندگی می شود ، باید مانندِ گاو کار کند ، البتّه مانندِ یک گاو شیرده ! در خانه غذا درست کند ، لباس بشوید ، بچّه بیاورد ، بچّه را شیر بدهد و در باغ همپایِ همسرش کار کند .
اَتَل مَتَل توتوله ! گاو حَسَن چه جوره ؟! نه شیر داره نه پستون ! گاوشو بُردن هندوستون ! دختر کُردی بستون ! ...
« پستان نداشتن » به قولِ فرومدیها به معنای آن است که « مَیخانه / مایه خانه » ندارد ! گاو یا باید شیر بدهد یا پستانش علایمی داشته باشد که در آیندۀ نزدیک شیر خواهد داد . گاوی که می خواهد گوساله بیاورد ، قبل از زاییدن ، شیر در پستانش جمع و بَرجسته می شود .
پس وقتی گاوِ حسن ، شیر ندارد ، پستان هم ندارد که امیدوار باشد به همین زودی شیر خواهد داد باید چُنین گاوی را به هندوستان بُرد ، در جمعِ گاوهای آنجا رها کرد . چون گاو در آنجا مقدّس است . گاو در اینجا باید کار کند ، پس چه باید کرد ؟
ـ یک گاو دیگر ، یک دخترِ کُردی که مثلِ گاو کار کند .

این فیلم همین قصّه را بازخوانی می کند ، ببینید .
مُهرۀ خَر ، دعانویسی ، مشاوره
1ـ موره خر یا همان مُهرۀ خر که گاهی مُهرۀ مار هم گفته می شود . در فرومد زنی برای اینکه محبّت شوهرش را جلب کند یا جلو پَرخاشگری او را بگیرد استفاده می شده است ، الآن خبر ندارم که هنوز رواج دارد یا نه . ولی قبلاً بوده ، مفید هم بوده است ، من خودم ندیده ام ، امّا شنیده ام به تأثیرِ آن هم اطمینان دارم ، می گویید : نه ! تجربه کنید !
مادرم از قولِ مادرش که مادرِ بزرگ من باشد نقل می کند که یکی از زنانِ همسایه شان چون شوهرش هر وقت از صحرا یا بیرون می آمده شروع به سر و صدا و دشنام و ... می کرده است ، یک مُهرۀ خر می گیرد تا شوهرش را مَهار کند .
یک روز آن زنِ همسایه ، برای اینکه ثابت کند این مُهرۀ خَر اثر دارد مادر بزرگِ مرا شاهد گرفته ، همین که شوهرش از صحرا آمده ، زنِ همسایه مُهره را از جیب یا کیسه اش درآورده ، در دستش گرفته و آهسته طوری که شوهرش نشنود می گفته : شَ شَ شَ ...
می دانید که « شَ » گفتن وقتی به کار می رود که می خواهند خری را آرام کنند ، خری که عَرعَر می کند یا اَلیز / اَلِز / لگد می زند .
مادرم از قولِ مادرش نقل می کند ، یک چند بار که آهسته هی گفت : شَ شَ شَ ...
شوهرش ساکت شده است .
واقعاً چقدر جالب است ! یک استخوانِ گردنِ الاغ یا ستونِ فقرات مار حُکمِ یک کنترل را داشته باشد ، یعنی همان گونه که با یک کُنترل ، کانالِ تلویزیون را عوض می کنی ، بشود کانالِ یک فرد را عوض کرد ، از حالتِ عصبانی به حالتِ معمولی و بعد به حالتِ خوشحالی درآورد !
البتّه باید کاملاً حواس جمع باشد چون اگر مرد بفهمد که برایش مُهرۀ خر گرفته شده است ، معلوم نیست چه پیش بیاید !
2ـ جوانی سرِ کار نمی رود ، ازدواج نمی کند ، والدینش را اذیّت می کند ، خُب معلوم است که دعایی اش کرده اند ، یعنی برایش دعا گرفته اند تا ازدواج نکند و فقط برود با دخترِ آنها ازدواج کند .
آنها دعا را در کوزۀ آب انداخته اند و به خوردِ آن جوان داده اند و آبِ آن را در چهار گوشۀ حیاط ریخته اند یا یک دعا را در باغ از درختِ انجیر آویزان کرده اند ، یا در گوشۀ حیاط داخلِ یک گودال دَفن کرده اند ، داخلِ یک لِگو یا تَهِ شکسته شدۀ یک کوزه را وارونه روی آن گذاشته اند تا دعا آسیب نبیند و اثرش از بین نرود .
چاره ای نیست باید فال بین کاری کند و دعایی بنویسد . او روی کتاب باز میکند و می گوید : دشمن دارید ! اصلاً بر سایۀ شما مُغرندند / غُر می زنند ! غریبه نیست ، از آشنایان هم هستند ! طلسمش کرده اند !
ـ خُب نمی شود بگویید : کی هست ؟
دعانویس بدخُلق می شود و می گوید : عمّۀ من بوده است !
یعنی بیشتر از این جلو نیایید و نخواهید که من اسرار را فاش کنم . بعد ادامه می دهد ، البتّه راهنمایی میکنم ، زنی است که چشمانش مثلِ چشمهای گوساله است ، بیشتر از این از من نخواهید .
ـ خُب ، دستِ ما به دامن یا دامانِ شما ، کاری بکنید که این پسرِ ما طلسمش شکسته شود .
دعانویس می گوید : هزینه دارد ، مبلغ را می گوید و دعایی می نویسد . این یکی دعا را باید در لیوانِ آب بیندازید و آبش را بخورید .
این یکی را باید با چوبهای نازکِ سر چهار راه اسپند دود کنید و در خانه و حیاط و چهار گوشۀ حیاط بچرخانید وخاکسترش را جلوِ حیاط بریزید .
این یکی دعا را باید در پارچه بپیچید و همیشه با خود داشته باشید . البته مَنتَر دارد ، مَنتَرِ دعایِ هر کسی ، چیزی است ، بعضی می گویند : باید آب به این دعا نرسد وگرنه اثرش از بین می رود . مَنتَرِ دعایِ من این است که نمازتان را سرِ وقت بخوانید .
یکی ـ دو ماه بعد مشکل بر طرف می شود .
3ـ زنی با شوهرش اختلاف دارد ، به قولِ معروف تفاهم ندارند ، پیشِ مشاور می رود که من و شوهرم با هم اختلاف داریم ، شبها دیر به خانه می آید وقتی به خانه می آید سرش به روزنامه یا تلویزیون یا کامپیوتر بند است ، تا اعتراض و انتقادی می کنم ، پَرخاشگری می کند ، هر چه دَمِ دستش باشد به سمتِ من پَرت می کند بارها تصمیم گرفته ام که طلاق بگیرم . مانده ام چه کنم ؟!
مشاور می گوید : این یک راه حلّی دارد اگر به آن عمل کنید .
زن می گوید : چه راهِ حلّی ؟
مشاور می گوید : هر وقت شوهرتان عصبانی می شود شما چایِ سبز قِرقِره کنید .
در فاصلۀ یکی ـ دو ماه ، دیگر از خانه سر و صدا بلند نمی شود ، چیزی به سَمت هم پَرت نمی شود .
ـ نتیجه یکی است :
چه مُهرۀ خَر ، چه دعانویسی ، چه مشاوره
در هر سه مورد ظاهرِ امر آن بود که تأثیری در دیگری به وجود آید . یا دیگری خُنثی شود . در صورتی که در عمل رویِ خودمان کار کردیم .
ظاهرِ امر آن بود که با مُهرۀ خر ، دیگری را خر پنداشتیم و با گفتن « شَ » او را آرام کردیم . در فکرِ ما سرِ پیکان به سمتِ او بود امّا عملاً اَفسارِ خرِ درونِ خودمان را گرفتیم که شروع به عَرعَر نکند ، چون وقتی یک خَر عَرعَر می کند ، اگر خَر دیگر هم شروع به عَرعَر کند ، عَرعَرستان می شود ، پس باید به خرِ وجودمان « شَ » می گفتیم تا آرام بگیرید و خرِ درونِ فردِ مقابلمان را تحریک نکند .
در شکستنِ طلسم ، عملاً با مراقبت بر نماز و هوشیاری بر زمان و حواس جمعی ، مواظبت کردیم که دعا و خواستۀ خودمان را با خیس کردن از بین نبریم ، دنبال بودیم که فُرصتهای شغلی را از دست ندهیم ، حرفهایی که دیگران را از ما میرانَد بر زبان نیاوریم . ما ششدانگِ حواسمان را جمع کردیم .
در مشاوره ، با خوردنِ چایِ سبز یا قِرقره کردنِ آن ، زبان و دهان و دستمان را بستیم ، نه حرفی و نه شیئی به سمتِ طرفِ مقابلمان پَرتاب نکردیم . در واقع صبر کردیم و ظفر یافتیم ! و به جای کُنترلِ دیگری ، خودمان را کنترل کردیم . خودکُنترلی نامِ دیگر « تقوا » است !
امروز با هم به میانِ باغهای فرومد می رویم ، دوربین دستِ « دکتر مهدی شاهرخ » است ، آنچه از نگاهِ تیزِ او غایب نمی ماند ثبت می شود و من مختصر توضیحی می دهم . با ما همراه باشید .

این باغها از « محلۀ جنان » است . از دور « مزار کوچۀ بالا » هم دیده می شود از دو زاویه ،

یکی کوه گر دیده می شود ، دیگری کوه بشاورود

اینها « خَویر » است ، خویر یا جالیز ، از آنجا که آب هست ولی کم هست ! یک قطعه زمینِ کشاورزی با فاصله های مناسب مرزبندی می شود تا بهتر آبیاری شود .

در این خویرها « جُوْ » کاشته شده است .

این خویرها هم « سبست » یا « یونجه » است .
( سویسی sivisy یا سیبیسی sibis?y و سیس آباد sisabad نزدیکِ مشهد
بدونِ تردید واژه سبست یا سپست مخفّف اسپست پهلوی به معنی« اسب می خورد » یا خوراکِ اسب که اسم گیاهی است به صورتِ ابدال شده وجود دارد زیرا در لهجۀ مشهدی یونجه سبیس sibis یا سیبس sibis و sivis تلفّظ می شود و وجود یونجه زارهای شاداب و مفصّل در این دو آبادی حکایت از استعداد به عمل آمدن یونجه می کند . [ و سویز نزدیکِ بهمن آباد و مزینان ] )
مقدّمه در وجه تسمیّۀ آبادیهای خراسان ، تقی بینش ( 6 صفحه - از 385 تا 390 )
مجموعه زبان و ادبیّات ، یغما ، یادنامۀ یغما »

اینجا « امبارگاه » یا « انبارگاه » است ، انبارِ کودِ حیوانی ، اینها را می بَرند در خویرها پَهن می کنند .

مثل اینجا ، که کودِ حیوانی در خَویر پَهن شده است .

این « جویِ نهال » است ، نهالِ فلفل ، که محصولش برداشت شده است .

اینها « خلَشه » است ، همان چوبهای باقیماندۀ نهالِ فلفل . برای تنور خوب است .
اینجا « سرِ برقِ جوی » است . جوی اصلی در میانِ باغ که از آن آب به خویرها قسمت / منشعب می شود . سر هر خویر ، دو سنگِ ثابت کار گذاشته می شود و بینِ آن دو سنگِ ثابت ، یک سنگِ متحرّک هست که با گذاشتنِ آن برق را می بندند و با برداشتنش برق را باز می کنند . برای بسته شدنِ برق ، مقداری خاک یا پارچۀ کُهنه هم لازم است تا دَرزها گرفته شود .
به جای سنگ این روزها از کِشُوْ استفاده می شود . که آبیاری با آن راحت تر است .

این « غال موش » است . سوراخی که موش کَنده و آب در آن افتاده و به جای آنکه زمینِ زیر کِشت آبیاری شود ، آب هرز می رود .
دنیای تزاحم یعنی همین !
موش در اینجا زندگی می کند او به کشاورز کاری ندارد ، در زیر زمین کانال می کَنَد ، تا کِرمهای داخلِ زمین به محضِ اینکه داخل کانال افتادند یا هنوز نصفِ بدنشان داخلِ زمین و نیمۀ دیگر در کانال آویزان شده ، موش شکار کند و شکمش را سیر کند . امّا آب به داخلِ آن غال / غار / سوراخ / کانال می افتد و کانال را بزرگتر می کُند ، یک وقت کشاورز متوجّه می شود که می بیند چقدر آب هَدر رفته است .
چون آب در سوراخِ موش افتاده و خانه خراب شده ، موش فرار می کند ، کشاورز هم با بیل دنبالِ موش که او را بکُشد که چرا زمین مرا خراب کرده ای ؟!
موش هم زبان ندارد که بگوید : تو چرا مرا خانه خراب می کنی ؟ خانه ام را خراب کرده ای بس نیست ، جانم را هم با بیل می ستانی ؟

این ابزار « به جا گر » است با آن علفهای هَرز را « وَجین » می کنند ، هَرز که نه ، علفهایی که ما خواصِّ آنها را نمی دانیم یا اگر می دانیم جایشان اینجا نیست . پس هر علفی باید در جایِ خود باشد . ولی اینها خودرو هستند و سر بر می آورند که زندگی کنند امّا نمی شود . مثلِ همان سوراخِ موش !

درخت هم می میرد حتّی اگر کنارِ جویِ آب باشد ، هر چیزی یک عُمری دارد . آن وقت « ریشه » اش یک جا می ماند و

« تنه » اش یک جایِ دیگر ! البتّه این ریشه و تنه مرتبط با هم نیستند .

بعضی تنه ها برای « گَزَه » به کار می رود یعنی پایه و حَمایل برای درختانِ دیگر از جمله درختِ انگور .
درختِ انگور راحت رویِ این « گَزَه » ها « لَم » میدهد یا « لمبر » می اندازد !
زمین شُخم می خواهد ، مَرز می خواهد ، آب می خواهد ، وَجین می خواهد و ... اگر رهایش کنی ،

مثل زمینهایی می شود که صاحبانش مُرده اند و وارثانش به آن رسیدگی نمی کنند .

آن موقع « زیل / خار » سبز می شود .
می گویند : اگر خار کاری sAمن ندروی ، خار را لازم نیست بکاری ، خودرو است ، خودش سبز می شود . شما وقتی چیزی به درد بخور نکاری ، ممکن است هر چیز به درد نخوری میدان پیدا کند تا سر برآورد !
این هم از درسِ امروز ! از باغ و صحرا و عکس و دوربین و گشت و گذار و تکنولوژی آموزشی و ...
ای فرومدیهایی که کارتان در فضایِ مجازی pastecopy و forward شده ، کمی هم تولیدِ محتوا داشته باشید ، دست از این همه کارِ تکراری و بی محتوا بردارید ! می بینید از چه چیزهای ساده می توان برای فرومد مطلب تهیّه کرد !
امروز صبح « چاروق » هایتان را بپوشید تا در میانِ باغهای فرومد سَری به « چروق » ها بزنیم ، چروقها یا همان کارگاههای شیرۀ انگور که در کنارِ آب یا استخر یا حوضها ساخته می شد . باغِ چروق در کلاته یا چروقِ کنارِ استخر خیرآباد ، یا چروقِ باغ حاجی رمضان همّتی که مردم بارهای هیزمهایشان را برای نوبت به صفّ می گذاشتند ، چروقِ کنارِ حوض سعید یا چروقِ کنارِ استخر سفید و ... در ایران بعضاً روستایی به نامِ چروق داریم . شاید ساختارِ آن روستا بر محوریّت چروق بوده ، یعنی ابتدا یک چروق در باغی یا کلاته ای ساخته شده کم کم اطرافِ آن خانه ساخته شده است .

از دور یک نفر را می بینیم که پاهایش را در جویِ آب می شُویَد ، دیگری او را بر پُشتِ خود سوار می کند و داخلِ چروق می بَرد ، نزدیک که می شویم صدایی می آید ، شما می شنوید ؟! گوش نه ، دل بیندازید ، می شنوید ؟! داخلِ چرق می رویم ، همان مَرد که پاهایش را در جویِ آب می شُست ، داخلِ حوضچۀ پُر از انگور است و آنها را لگد می کند ، عجبِ صدایی ؛ چرق ! چرق ! چرق ! چرق ! چرق !

نزدیکِ زنگ مدرسه است ، باید زودتر برگردیم . به دبیرستان سمیّه می رسیم ، از راه رسیده دانش آموز من خانم مرضیّه صالحی می گوید : اجازه آقا ! من یک مطلبی نوشته ام اجازه هست بخوانم ؟
می گویم : بخوان .
................................................................................................................

چروق ( کارگاههای شیرۀ انگور )
مرضیّه صالحی
انگورهای کوهی ، دیوانه ، سیاه ، انگورهایی هستند که در فرومد برای شیره گرفتن بیشتر استفاده می شود و از بقیّۀ انگورها شیرین ترند .
پس از چیدنِ انگورها آنها را رویِ هم انبار می کنند و خوشه خوشه آنها را وارسی می کنند که اگر دانه ای خراب یا مَویز شده داشته باشد جُدا کنند . مویز اگرداخلِ خوشه ها باشدآبِ انگور را به خود می کشد .
پس از تمیز کردنِ خوشه ها از ضایعات ، آنها را داخلِ حوضچه ای می ریزند حوضی که راهِ خروجِ آب از کَف داشته باشد . بعد شخصی پاهایِ خود را شُسته ، داخل حوض رفته و انگورها را لگد می کند .
الآن از چکمۀ تمیز برای لگد کردن استفاده می کنند . آبگیری که تمام شد ، مقداری از آبِ انگور را با خاکِ رُس ( خاکِ سُفالگری ) مخلوط کرده و داخلِ لِوِر ( دیگِ بزرگ ) می ریزند . تقریباً به اِزای هر بیست کیلو آبِ انگور یک کیلو خاک می ریزند برای شیرینتر کردنِ شیره و قوامِ آن .
در فرومد چند تا « چروق » شیره وجود داشته در خیرآباد رو به روی چنارها چروقِ شیره بوده در باغهای کلاته یکی بوده در محلّه های بالا را نمی دانم کجاها بوده . [ ولی معمولاً چروغها در باغهایی که نسبت به باغهای دیگر مرکزیّت داشته و کنارِ آب یا استخر بوده ، ساخته شده است . ] در قدیم مردم انگورها را در همان باغهایشان که نزدیکِ این « چروق » ها بوده برای شیره گرفتن می بُرده اند و نوبتی بوده . تا صبح سرِ لِور شیره بیدار بوده اند همراهِ شبچَره و قلیانی و بساطِ تریاکی / شیره ای ( شیره در شیره !! )
خاکِ رُس را از راهِ علی آباد نزدیکِ « قبر ترکمو / ترکمن » می آورده اند چون خاکِ تمیز و آفتاب خورده و قرمزِ کمرنگ بوده است .
بعد از اینکه شیره جا افتاد از سرِ آتشگاه برداشته وکناری می گذارند تا کمی خنک شود آن گاه شیره را از پارچه ای نازک عبور می دهند تا هر چه خاک تهِ آن مانده داخلِ این پارچه بماند . [ یعنی پارچه حُکمِ صافی را داشته است . ] در قدیم که همه چیز برای مردم ارزش داشته این خاک را دور نمی ریخته اند ، پارچه را به جایی آویزان کرده و ظرفی زیرِ آن قرار داده تا آبِ باقیماندۀ این گِل داخلِ آن ریخته شود . می گویند آبِ حاصل از این گِل شیرین تر از خودِ شیرۀ انگور است . گاهی این آب را داخلِ شیره بر می گرداندند . گاهی هم با کمی شیره رویِ اُجاق قرار می دادند و « بِه » یا « بادمجان » ریز نشدۀ بدونِ کُلاه را داخلش می انداختند . اوّل « به » چون دیرپز بوده و آخِر سر هم « بادمجان » . این « به » و « بادمجان » را عموماً برای عصرانه یا صبحانه مصرف می کرده اند .
« مَلوسی » یکی دیگر از غذاهایی است که با شیره درست می شود . آرد را با کَره یا روغنِ حیوانی تَفت داده و شیرۀ انگور و گردویِ خُرد شده و کمی کُنجد به آن اضافه کرده مرتّب هم زده که تَه نگیرد بعد که مثلِ حَلوا خودش را گرفت و کمی سِفت شد از رویِ حرارت برداشته داخلِ بُشقاب ریخته تا سرد وآمادۀ خوردن شود .
ماست و شیره : ماست را با شیرۀ انگور مخلوط کرده به عنوانِ یک غذا در وعده های مختلفِ غذایی خورده می شده و می شود .
سُسِ : شیر برنج را بدونِ نمک می پزند و در بُشقاب کشیده تا سرد شود موقعِ خوردن از شیره انگور به عنوانِ سُسِ این غذا استفاده می شود . اگر دقّت شود شیره چون طبعِ گرمی دارد همراه با غذاهای سرد برای از بین بُردنِ سردی غذا استفاده می شود .
حلوای شیره : از شیرۀ انگور ، سفیدۀ تخم مُرغ ، کُنجد ، گردو و گیاهی به نام پَریاس ، درست می شود . شیرۀ انگور را با سفیدۀ تخم مرغ و کمی پریاس داخلِ ظرف مخصوص مخلوط کرده و با « کبچه / کفچه / کفگیر بزرگ » مرتّب هم می زنند این کار را باید کسی انجام دهد که نیرویِ بدنی خوبی داشته باشد .
به قولِ فرومدی ها « روغنی گاو و گوسفند بخوردَه بَشِه » آنقدر باید هم زده شود « کبچه بزنی » تا رنگِ این مواد سفید شود ، درآخِر گردوی خُرد شده و کُنجد را ریخته و روی سُفره ای که آردپاشی شده با ملاقه از این مخلوط برداشته و به اندازۀ یک کلوچه ریخته شود تا سرد شود و خودش را بگیرد بعد شخصی که سفارش داده کلوچه ها را می بَرد . ( مادرم این حلواها را در مَجمعه ای که آرد داشت داخلِ آردها قرار می داد خارج از یخچال داخلِ انباری رویِ یک پیت ) این حلواها هم فقط داخلِ آرد قوام یافته و به شکلِ کلوچه است اگر خارج از آرد حتّی در فریزر و یخچال هم که باشد وا میرود و چسبندگی خودش را از دست می دهد .
ماندگاری طولانی مدّتی دارد فقط باید داخلِ آرد در محیطِ خشک و بدونِ رطوبت باشد .

در تابستانها آبِ سرد داخلِ شیرۀ انگور می ریخته و به عنوانِ « شربت » می خورده اند . [ مثلِ سَن ایچ های امروزی ـ البته در زمستان « برف و شیره » هم مزّه می داد . ]
« اَرده » را با شیرۀ انگور مخلوط می کنند و در وعده های غذایی می خورند .
امروزه دیگر خبری از چروق ها نیست ، فقط آثارِ خرابی شان بر جای مانده است . ( ما داخلِ حیاطمان حوض داشتیم موقع شیره گرفتن آبِ حوض را خالی می کردیم و بعد از اینکه کارِ ما تمام می شد همسایه ها به نوبت برای آبگیری می آمدند سالِ بعد باز نوبتِ همسایۀ دیگر بود که آبِ حوضش را خالی کند و ما آنجا ببریم . )

دیگر انگورِ فراوانی نیست که شیره بگیرند اگر هم باشد در منزل این کار را انجام می دهند . حالا کمتر از خاکِ رُس استفاده می شود بدونِ این خاک ، شیره ها شیرین است ولی انگار آن خاکها خواصِّ دیگری غیر از قوام بخشیدن یا شیرین تر کردن داشته اند که من نمی دانم .
[ گویا افزودن خاک ، شیره را تصفیه می کند طوری که باعثِ جمع شدنِ موادّ و ذرّات سبک و ریز به صورتِ کف در بالا و موادِّ سنگین به همراه خاک در کفِ ظرف می شود . شیره را حدودِ ۲ تا ۳ ساعت به حال خود رها می کنند تا موادِّ زایدِ آن کاملاً جُدا شود همچُنین افزودنِ خاک باعثِ از بین رفتنِ باکتریهای مضرِّ موجود در شیره شده و در اصطلاح شیره را شیرین می کند . ]
حَندق / خندق / حَنطال / گودال
حیاطِ ما در فرومد کنارِ « کالِ دروازه » است ، یعنی من از کودکی با « کال » آشنا بوده ام .

« کال » چند معنا دارد :
ـ میوۀ نارس ، به قولِ فرومدیها « قِر / غِر »
ـ درختی است بی حاصل مثلِ سپیدار ، سپیدار اگر چوبش به درد می خورد ، درختِ کال تنه اش هم کَج و معوج است .
ـ « مَسیل » یا همان گُذرگاهِ سیل
شاید بدان دلیل به « گُذرگاهِ سیل » ، « کال » گفته اند چون معمولاً قابلِ کِشت و زَرع نیست ، زمین و زمان اجازه نمی دهد ، زمینش حاصلخیز نیست و اگر بوته ای هم در آن رویش کند ، در یورشِ سیل اَمان نمی یابد !

با « سیل » هم آشنایم ، با شُتُرَک زدنِ سیل ! آن وقتها به تماشایِ سیل می رفتیم . با اینکه گاهی در همین « کالِ دروازه » سیل می آمد ولی سیلِ « کالِ شهرستان » دیدنی تر بود . ما برای دیدنِ سیل به کنارِ کالِ شهرستان می رفتیم ، کالِ شهرستان بزرگ و پَهن بود ، آن وقت هنوز بر « گُذرِ سیل » خانه نساخته بودند تا کال را به سمتِ شهرستان هدایت کنند و هر بار که سیل می آید مقداری از پیشینۀ تاریخیِ ما را با خودش ببرد ! سیل حتّی در گودالِ دورِ شهرستان می اُفتاد و به ما می آموخت که دورِ این قلعه علاوه بر اینکه بُرج و بارو داشته ، خندق هم داشته تا دسترسی به آن آسان نباشد .
گاهی بعضی از کوچۀ بالا هم برای دیدنِ سیلِ کالِ شهرستان می آمدند . سیلهای بزرگ اوّل در کالِ شهرستان بود ، بعد در کالِ حوض در کوچۀ بالا بعد در کالِ دروازه .

بعدها برای من این پرسش رُخ داد که : چرا در انتهای کالِ دروازه باغ هست و این سیل به میانِ باغها می رود و خرابی به بار می آورد ؟
یک سال سیل آمده بود و تیرهایِ منیدریها را تا « غالی خی یَوو / غارِ خیابان » آورده بود که بعد منیدریها آمده بودند یک سرِ تیر را به پهلویِ خر می بستند و سرِ دیگر روی زمین می ماند در واقع به دو طرفِ خر دو تیر می بستند و بدین نحو تیرهایشان را به روستایشان باز می گرداندند . از وقتی « سدِّ شیخ حسن جوری » ساخته شده دیگر چُنین داستانی رُخ نداده است .

انتهایِ « کالِ شهرستان » و کالِ کوچۀ بالا « تَهِ باز » نام دارد . امّا تَهِ « کالِ دروازه » باز نیست ، بسته است !
واقعاً پیشینیان و نیاکانِ ما عقلشان نمی کشیده که در « گذرِ سیل » باغ درست نکنند و هر سال در مَعرضِ سیل و آسیبِ آن نباشند ؟!

این پرسشی بود که باید من که « آشنا با کال » و « آشنا با سیل » بودم بدان پاسخ می دادم . یعنی فکرم در جستجویِ پاسخِ منطقی بود . تا اینکه به این نتیجه رسیدم در گذشته های دور « کالِ دروازه » محلِّ سیل نبوده است ! دلایلِ من هم اینهاست :

1ـ انتهای « کالِ دروازه » بسته است و باغهای کشاورزی با درختانِ کُهنسال دارد . اگر انتهایِ این کال ، باز می بوده و سیل در آن جَرَیان می داشته ، قابلِ کِشت و زرع نبوده ، و اگر نهالی هم می کاشتند ، سیل آن را با خود می بُرد و به ثَمَر نمی رسید .

2ـ از انتهایِ کال قدری بالاتر بیاییم به « غالی خی یَوو / غارِ خیابان » می رسیم . طبقِ گفتۀ سالمندانِ روستا ، از بُرج شمالِ غربی باغِ عربشاه به طرفِ حیاطِ آقای میری دیوار و حصاری بوده و آنجا محلِّ آمد و شد نبوده ، محلّ رفت و آمد مردم ، « دروازه » بوده است . آن دیوار ، سوراخِ کوچکی داشته که بچّه ها می توانسته اند از آن عبور کنند . پس وجودِ دیوار در گُذرِ سیل هم منطقی نیست ، اصلاً در گُذرِ سیل دیواری نمی ماند .

3ـ از همان پایِ دیوار تا جای دروازه نشان می دهد که کالِ فعلی تپّه بوده متّصل به تپّۀ قبرستان و بعدها آن قسمت خاکبرداری شده یا سیل راهِ خودش را باز کرده است .
4ـ بالاتر که بیاییم چندین سال پیش جایِ پُل ، سیل « دیوارِ ساروجی » را نمایان ساخته ، این دیوارِ ساروجی که اکنون همسطحِ زمین و پایینتر قرار گرفته به معنای آن است که دیوار به مثابۀ سدّی بوده و مانعِ ورودِ سیل بوده است . در نقشه ای هم از نزدیکِ شهرستان و مسیر همین دیوارِ ساروجی تا جای مسجد جامع به عنوان باروی قدیمی معرّفی شده است . یعنی روی همین جادّه که زمین سفت و سختی دارد .

در دیماهِ 1394 که برای لولۀ گاز کانال کَنده اند چون گُذر از آن دیوارِ ساروجی مشکل بوده ، مسیرِ کانال تغییر داده شده است .
پرسشِ بعدی این است که : لااقل در این صد سالۀ اخیر که در کالِ دروازه هم سیل می آمده است چطور آن باغها دوام آورده اند ؟
اینجاست که ما به ارزشِ « حَنطال » پی می بَریم .

پایین تر از پُل یعنی بعد از همین دیوارِ ساروجی ، سمتِ شرق که الآن حیاط است ، حَنطال یا حَندق یا خَندق یا گودالِ بزرگی بود که وقتی سیل می آمد به آنجا می رفت . رو به روی آن هم یعنی دقیقاً جلوِ حیاطِ عمو حسینِ من و بالاتر از حیاطِ ما گودالی بوده که والدینم چند بار برای من نقل کرده اند : یک سال که آنجا پُر آب بود ما جلوِ حیاط نشسته بودیم یکمرتبه همۀ آب فروکِش کرد . ( شاید کاریزِ کُهنه یا راهِ زیر زمینی آنجا بوده که موجبِ فروکش کردنِ آبِ خندق شده است . )
بالاتر از پُل گودالی بود . گودالها معروف به نامِ افراد بود که ابتدا از آنجا ماسه یا خاکِ رُس برداشته بودند یا در آنجا زیرِ آوارِ آمده و مُرده بودند . سمتِ راستِ آن یک گودالِ بزرگی بود که تا مدّتها آب داشت . بالاتر از آن یعنی پایین تر از « چاه پمپاژ آبِ قناتِ خیرآباد ـ شهرستان » هم خندقِ بزرگی بود که ابتدا آب به آنجا می رفت بعد گودالِ پایین تر ، وقتی آن پُر می شد و آب پَس می زد به گودالِ پایین تر می آمد و همین طور تا آنها پُر شود سیل بَند می آمد .
بالاتر از همه « گَوِ خشکزار » بود که مردم از آن خاکِ رُس برای بنّایی یا خُشکه ( کفِ طویله ) می بُردند .

این گودالها یا حَنطالها چه فایده داشت ؟
خُب جلوِ خرابی و آسیبِ سیل را می گرفت . آب جمع می شد و تا مدّتها آب برای مصرفهای مختلف وجود داشت . مردم گاو و اُلاغ خودشان را می آوردند و از آنجا آب می خوردند ، دخترها ظرفهایِ خودشان را برای شُستن به آنجا می آوردند ، برای گِلکاری هم از همانجا آب بر می داشتند . آب که به تَه می رسید برای افرادِ بی بضاعتی مثلِ ما حُکمِ گچ را داشت که مادرم یک سال با همان تَه ماندۀ استخر ، سقف و دیوارِ خانه را سفید کرد . آن سال ، عید خانۀ ما سفید بود ! آب که خُشک می شد و لایه ها / لاوه ها سِفت می شد حُکم خِشتهای بزرگ را می گرفت و مردم آنها را برای دیوارِ باغ و بهاربندِ خود می بُردند و در واقع حَنطال که با گلِ و لایِ سیل مقداری پُر شده بود دوباره جا باز می کرد و آماده برای سیلِ بعدی می شد .
خُب این حنطالها مانع از آن می شد که سیلاب به باغهایِ مردم خسارت وارد کند .
گویا باغدارها هیچ وقت فکر نکردند که گرفتنِ این گودالها و خانه ساختن در آنجا چه بلایی بر سرِ باغ و مزرعۀ آنها می آورد !

مثلِ اینکه جلوتر وقتی دیوارِ و بارویِ دورِ روستا پُر شده کسی به فکرش نرسیده چه خطری روستا را تهدید می کند . اکنون گاهی سیل خانه و جانِ مردم را تهدید می کند ، تا به حال چند بار سیل به خانۀ مردم افتاده ، یک بار که یک « سواری پیکان » را سیل از بالا آورد و دَمِ پُل گیر کرد و آب به میانِ روستا زد ، مردم به مسجد نبیّ اکرم پناه آورده بودند !
چند روزِ پیش ( 28 فروردین 1395 ) در فرومد سیل آمده ، در « کالِ شهرستان » و « کالِ دروازه » و « کالِ حوض » در کوچۀ بالا و کالهای این طرف و آن طرف تر ،

حتّی آبرفتهای داخلی مثلِ آبی که از تپّه های اطرافِ منبع آبِ شُرب سرازیر می شود یک سرِ آن به « گولی کیال » و یک سرِ آن از جایِ آرامگاه ابن یمین به سمتِ سرِ سنگ می رود .

سیلِ کالهایِ اطراف در جادّۀ « فرومد ـ کاهک » که نصفِ جادّه را خراب کرده ،

در جادّۀ فیروزآباد و شفیع آباد که به مزارع آسیب رسانده

و در داخلِ روستا هم جویِ قناتها و مزارع و ... را خراب کرده است .
سیل که می آید مردم می آیند به تماشا !

تماشا از « مَشی » است یعنی « دیدن در حالِ راه رفتن » . فلسفۀ مشّاء که شنیده اید ، چون ارسطو در حالِ راه رفتن ، فلسفه می گفته است !
ممکن است در یکی از این رفتنها برای دیدن ، سیل تماشاچیان را با خود ببَرد !
سیلی که از کوههای شمالی فرومد سرچشمه می گیرد تا به فرومد می رسد هر چه خاک و مَرتع و پوششِ گیاهی است با خود می بَرد ، در فرومد به باغها و مزارع و گاهی منازل سَرَک می کشد و آسیب می رساند و نهایت از فرومد که می گذرد باز هر چه پوششِ گیاهی است از سرِ راه بر می دارد و زمینها را شنزار می کند و سمتِ استربند و کلاته سادات را در پیش می گیرد در آنجا اگر به خانه ها آسیب نرساند ، مزارعشان را بی نصیب نمی گذارد . بعد راهی جادّۀ « تهران ـ مشهد » یا « شاهرود ـ سبزوار » می شود . جادّۀ را خراب و جانِ مسافران را به خطر می اندازد . تا اینکه برود در پَهندشتِ کویر و شوره زار لنگر بیندازد و نمَ نَمَک ! فرو رود .
آیا نمی خواهید فکری به حالِ این سیلِ خانمانسوز کنید ؟!
اعضای محترمِِ شورایِ اسلامی ، دهیارِ گرامی ، فرماندارِ محترمِ میامی ، استاندارِ گرامی سمنان و همۀ مردمِ خداجویِ این دیار ، سیل هر سال حادثه می آفریند !! نمی خواهید چاره ای بیندیشید ؟!
من یک پیشنهاد دارم : حنطالها را دریابید .
با نظرِ کارشناسی در جایی مناسبِ ، بالاتر از فرومد گودال بزنید ، تصویب کنید کسانی که ماسه برای فروش می آورند فقط از همان جاهای مشخّص ماسه بردارند ، در زمانِ مناسب یکی ـ دو هفته حتّی شده هر سال یک ماه با دستگاههای مکانیکی مثلِ لودر و ... همان قسمتها را خاکبَرداری کنید . آن وقت سیل که بیاید در همان « سیل بندها » می افتد و از سرازیر شدن به سمتِ فرومد جلوگیری می شود ، جلوِ فرسایشِ خاک گرفته می شود ، پوششِ گیاهی محفوظ می ماند ، آبهایِ جمع شده در خندق در زمین نفوذ می کند و قناتها بهره می بَرند ، جادّه هم خراب نمی شود .

آیا بهتر نیست ؟
صاحبانِ قناتها در این امرِ خیر شرکت کنند تا باغهایشان خراب نشود و قناتهایشان پُر آب تر شود .
محیطِ زیست و منابعِ طبیعی علاجِ واقعه را قبل از وقوع کنند . جلوِ فرسایشِ خاک و از بین رفتنِ پوششِ گیاهی و آسیبِ زیست محیطی را بگیرند .
مسئولانِِ راه و ساختمان و مسئولانِ جادّه های روستایی به جایِ « تعمیرِ جادّه ها و هزینه های گزاف بعد از خرابی » به فکرِ راهِ حلِّ بهتری باشند .
مسئولانِ پرداختِ خسارات ، جلوِ خسارت را بگیرید .
دهیار و فرماندار و استاندار در فکرِ آسایش و امنیّت خاطرِ مردم باشند و ...
اگر این پیشنهاد خوب نیست ، شما پیشنهادِ بهتری بدهید .

عکسها و فیلمهای مربوط به سیل 28 / 1 / 1395 را آقای اکبر عبّاسی برای خطّۀ فریومد / فرومد فرستاده است .

« حوضِ عرّاف » در فرومد در کوچۀ شمالی مسجد جامع و بالاتر از « باغِ سنگی » در یکی از کوچه های شرقی کال حوض واقع شده است . این حوض از نهرِ رودبار پُر می شده و گویا بر همین مبنا کالِ بینِ نهر و حوض به « کالِ حوض » نامیده شده است .

با اینکه بینِ حوض و مسجدِ جامع که مظهرِ قناتِ بازار بوده فاصلۀ زیادی نیست این حوض بنا شده است .
یکی از حوض های کوچۀ بالا « حوضِ قاضی » است که اکنون اثری از آن نیست . « حوضِ عرّاف » هم ممکن است هیچ چیزی از آن نمانَد . شایسته است کوچه بالاییها آستینِ همّت بالا زنند و فکری به حالِ این حوضها بنمایند . حدّاقلّ حدودِ آن را با بلوک و آجُر ، یک متری دیوار کنند و تابلوی با عنوانِ « مکانِ حوضِ عرّاف » یا « مکانِ حوضِ قاضی » یا ... نصب کنند تا هم کارِ خیرِ پیشینیان از بین نرود و هم در آینده برای امرِ شایسته ای موردِ استفاده قرار گیرد . « حوضِ قاضی » مثلِ « مسجدِ قاضی » بیانگرِ پیشینۀ فریومد است همین طور « حوضِ عرّاف » .

راستی عرّاف به چه معناست ؟
« زندگی باطل و عَبَثِ مردم او را به اندیشه می داشت : خور و خواب ، زن و جنگ ، غارت و تجاوز و هر چه در این حدود بود همة زندگی بود . کاهن و عرّاف ، شیخ و قبیله و چند طاغوت و گردنکش راضی باشند و دیگر از چیزی و کسی باکی نیست . »
تاریخ قرآن ، دکتر محمود رامیار ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ چهارم ، 1379 ، صفحۀ 45 .


وصیّتنامه شهید علی خرّمی
با درود بر رهبرِ بزرگِ انقلابِ اسلامی
و درود بر شهیدانی که به خونِ خود نهالِ اسلام را آبیاری نمودند .
درود بر تمامی رزمندگانِ جبهه های حقّ علیه باطل
درود بر تمامِ ملّت مسلمانِ ایران
درود بر پدر و مادر عزیز و مهربانم و نورِ چشمانم
به تمامِ فامیل ها و دوستانِ عزیزم سلام برسانید و خدا حافظی نمایید .
پدر و مادرم هرگز از یادِ امامِ عزیزمان غافل نباشید و اسلام را یاری کنید و هیچ برای من غمگین نباشید که روحم از این بابت رنج و عذاب خواهد دید .
مادرم ، پدرم ؛ لباسِ سیاه نپوش و گریه نکن و به سینه نزن که باعثِ شادی و خوشحالی دشمنانِ اسلام و قرآن می شوید .
عزایِ مرا به صورتِ معمولی بر پا کنید و به یادِ بیکسی حسین (ع) که حتّی کَفَن نداشت باشید .
و هیچ گونه بی عدالتی در جامعۀ خود نشان ندهید .
مادرم هیچ گونه ناراحت نباش چون امانتی بیش نبودم که خداوند مرا به شما داد و او الآن این امانت را از شما گرفت و از این بابت بسیار خوشحال بودم چون راهم را شناختم .
از تمامِ فامیل ، دوستان ، حزباللهی ها حلالیّت میطلبم و از خدایِ بزرگ برای من طلبِ آمرزش نمایید .
مرا در قبرستانِ فرومد یعنی پُشتِ معصوم زاده به خاک بسپارید .
در پایان خدمتِ برادرانم ( محمّد و حسین و علی رضا ) و خواهرِ عزیزم ( سکینه ) سلام می رسانم که همیشه به یادِ شما بودم .
نوشته شده روز 20 / 4 / 1361 در جبهۀ کوشک



بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وصیتنامۀ بندۀ ناچیزِ خدا غلامرضا صادقی
سلام بر جُندالله ، سلام بر رسول الله (ص) ، سلام بر ثارالله ، سلام بر حسین (ع) ، سلام بر مهدی (عج) ، سلام بر روح الله .
و سلام بر تمامیِ شُهدایی که هدفی جُز الله نداشتند . از شُهدای کربلا که سردارِ آن که سیّد الشّهداء حسین بن علی (ع) که با حرفِ حقّ با یزیدِ زمانِ خود مبارزه کرد و بر سرِ عقیدۀ خود شهید شد و تا به امروز که حسین زمانِ ما گفته : تمامِ جوانان به جبهه بروند .
و از نوجوانِ سیزده ساله که خود را زیرِ تانکِ دُشمن می اندازد و یا پیرمردِ هفتاد ساله ای که حاضر می شود جانِ خود را در راهِ انقلابش نثار کند .
و سلام بر خانوادۀ عزیزیم و درود بر پدرم و مادرم ، اِن شاءَ الله که شما از من راضی باشید .
و هر فردِ مسلمان واجب است وصیّتنامۀ خود را بگوید و بنویسد و من چند کلمه صحبت می کنم .
پدرم و مادرم !
شما مسئولیّت بسیار بزرگی داری [ دارید ] و آن این است که خواهر و برادرانِ مرا تا می توانید در مسیرِ اسلام بهتر تربیت کنید و با قرآن و محبّتِ اهلِ بیت آنها را تربیت کنید و به جامعه تحویل دهید .
بابا !
اگر خدا قبول کرد که من پیشِ خودش بروم مبادا یک لحظه ناراحتی و بی تابی کنید که دیگر پسرِ بزرگ ندارید امّا این طور نیست بلکه صدها پسر داری که در مکتبِ حسین بن علی (ع) درس خوانده اند و کتابِ آنها قرآن است .
و چند مسئلۀ مهمّ می گویم انشا الله [ اِن شاءَ الله ] اینها را عمل کنید .
1ـ پس از شهادتِ من اگر جنازه ام آمد لباسِ سفید بپوشید بابا و بخندید . در تشییعِ جنازۀ من فکر کنید که عروسیِ من است و می خواهم در تشییعِ جنازه ام سخنرانی کنید تا هر چه منافقِ داخل و خارجی است با هر کلمۀ حرفِ شما پا به فرار بگذارد .
ـ و دیگر دومین مسئلۀ که خیلی مهمّ است اگر سپاه برایِ من پولی آورد از سپاه نگیرید که من در آن دنیا رو به رویِ معلّم آقا امام [ حسین ] خجالت می کشم و جلوِ علی اکبر و حضرتِ قاسم و بالاتر از همه فاطمۀ زهرا خجالت می کشم .
بابا !
اگر من از کسی پولی می خواهم و یا بدهکارم بدهید و اگر من شهید شدم و نتوانستم به کربلا بروم شما توانستید بروید و سه مرتبه با صدایِ بلند بگویید :
« اَلسّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله » و سه مرتبه بگویید : « یا حُسَینِ شَهید »
ـ و مبادا برای چیزی بگویید : « من شهید داده ام ، من جوان داده ام ، من چکار [ چه کار ] کرده ام . » تو برایِ خدا جوان داده ای نه برایِ کَسی دیگر .
و امّا مادرم ، پارۀ جگرم !
خدا را شُکر کُن که جوانت در راهِ خدا شهید شد و نه در راهِ شیطان و در راهِ خدمتِ اسلام تحویلِ جامعه دادید .
و امّا برادرانم علی ، مهدی و محمّدهادی !
باید حرفهایِ بابا را گوش کند [ کنید ] و عمل کند [ کنید ] و دیگر نمازِ خود را تَرک نکند [ نکنید ] .
و یک پیامِ دیگر به برادرانم که همیشه طرفدارِِ حقّ باشند یا پیروز شوند بالأخره هر دو [دویِ ] آنها پیروزند [ پیروزی است ] .
و یک پیام به مردم :
آنهایی که رفتند کارِ حسینی کردند و آنها که ماندند باید کارِی زینبی کنند و گرنه یزیدیند !
هر کَس برفته جبهه ها این راز خواند : ای عاشقان تا کربلا راهی نمانده
غلامرضا صادقی 12 / 12 / 1362









حسین عسکری فرزند قربانعلی ( متولّد 9 / 12 / 1311 ) پدر شهید محمّد مهدی عسکری هم در حین بُردن تدارکات به جبهه در تاریخ 13 / 3 / 1363 در جادّۀ گرمسار تصادف کرد البتّه شهادتش مورد تأیید قرار نگرفته است .
آیا هر احتمالی عقلانی است ؟
یک فرومدی ادّعا می کند : ابوعلی سینا ( 359 ـ 416 ) در کتابِ « قانون » نوشته است : « بهترین انجیرها و موافق تر با طبعِ مردم انجیری بُوَد که اوصافِ آن در انجیر فریومد موجود است . »
دیگری می گوید : این مطلب در کتابِ قانون نیست .
آن فرومدی در پاسخ می گوید : ولی این مطلب در کتابِ « تاریخِ بیهق » نوشتۀ ابوالحسن علی بن زید بیهقی مشهور به ابن فُندق صفحۀ 280 هست . ابن فندق از جایگاهِ علمی ویژه ای برخوردار است ، احتمال دارد او نسخه ای از کتابِ « قانون » داشته که این مطلب در آنجا ثبت بوده است .
( این پاسخ علاوه بر اینکه یک احتمال منطقی است در کتابِ تاریخِ بیهق هم ثبت هست . )

یک فرومدی می گوید : شعرِ « آیینِ مردم هنری » از قطعه های ابن یمین فریومدی است .
دیگری می گوید : ولی این قطعه در دیوانِ اشعارِ انوری که دو قَرن جلوتر از ابن یمین بوده ثبت شده است .
آن فرومدی در پاسخ احتمالاتی می دهد می گوید :
1ـ احتمال دارد ارتجالی بوده یعنی هم انوری این شعر را سروده باشد هم ابن یمین .
( این یک احتمال است امّا احتمالِ آن بسیار ضعیف است . )
2ـ ممکن هم هست ابن یمین به عنوانِ شاعر ، شعرِ انوری را برای دیگری خوانده باشد و چون آن قطعه برایش خوشایند بوده با خطِّ خود آن را ثبت کرده ، نسخه نویسان آن را هم از خودِ ابن یمین پنداشته اند.
( این احتمال منطقی است و امکان دارد چُنین باشد . )
3ـ احتمال دارد این شعر از ابن یمین باشد و نسخه نویسان به اشتباه آن را در دیوانِ انوری ثبت کرده باشند .
( این احتمال هم راهی به دِهی می بَرد . )
4ـ ...
آن فرد می گوید : پس شعرِ ( آن کس که بداند و بداند که بداند ) هم از ابن یمین است .
آن فرومدی می گوید : در کجای دیوان این شعر ثبت شده است ؟
آن فرد می گوید : در دیوانِ منتشر شده اش نیست ، ولی ممکن است از ابن یمین باشد !
آن فرومدی می گوید : اینکه شما ادّعا می کنید بر چه پایه ای است ؟
آیا این شعر در کتابِ شاعرِ مُعاصر با ابن یمین یا نزدیک به قرنِ هشتم هست و گفته : این شعر از ابن یمین است ؟
آیا کسی ادّعا کرده که این شعر را در نسخۀ خطّی دیده و در آنجا نوشته بوده که این شعر از ابن یمین است ؟
آن فرد می گوید : نه ولی باید همۀ نسخه های خطّی مربوط به ابن یمین و حتّی شاعرانِ دیگر که در کتابخانه های دنیا موجود است بررسی شود و حتّی کَتیبه ها و سنگ نبشته ها و ... موردِ ارزیابی قرار گیرد و همین طور نامه های افراد که نوشته اند چون ممکن است در نامۀ خود از این شعر استفاده کرده باشند . باید احتمال داد به همین سادگی نمی شود گفت : این شعر از ابن یمین نیست !
آن فرومدی می گوید : بله ! اتّفاقا ابن یمین تمامِ مطالبِ اخلاقیِ قرآن را به صورتِ شعر درآورده و حتّی بعضی سوره ها را به صورتِ منظوم ترجمه کرده است !!!
آن فرد می گوید : نشنیده بودم . از کجا این را می گویید ؟ گُمان نمی کنم !
آن فرومدی می گوید : چرا گُمان نمی کنید ؟! چرا احتمال نمی دهید ؟ مگر شما همۀ نسخه های خطّی را دیده اید ؟ کتابهای دیگر را ملاحظه کرده اید ؟ کَتیبه ها و سنگ نبشته ها و ... را موردِ ارزیابی قرار داده اید ؟
می گویند : آن فرد مدّتهاست رفته دنبالِ نسخه های خطّی و سنگ نبشته ها و ... می گردد !! چون هر روز بر این ادّعاها و احتمالات افزوده می شود .
نامگذاری خیابانها و کوچه های روستای فرومد

نامگذاری محلّه ها و شهرکها و گُذرها و میدانها و چهار راهها و خیابانها و کوچه ها و مراکزِ دولتی و خصوصی و شرکتی و ... در فرومد بر چه مبناست ؟
برای این کار باید تحقیقِ علمی کرد و جوانبِ مختلف را ارزیابی کرد . اسامی باید نمایانگرِ تاریخ ، فرهنگ و پیشینۀ روستا باشد .
بعضی فکر می کنند فرومد فقط شاعری به نامِ « ابن یمین » داشته و هر مرکز یا مدرسه یا ... را « ابن یمین » می نامند ! همین مانده که « فرومد » مثلِ « تربتِ جام » و « تربتِ حیدریّه » و ... « تربتِ ابن یمین » نامیده شود . کتابخانۀ فرومد ابتدا « شیخ حسن جوری » نامیده شده بود بعد « ابن یمین » شد ! در صورتی که باید کتابخانه به نامِ « حکیم الدّین فریومدی » باشد . چون این دانشمند در فریومد کتابخانه تأسیس کرده و در سالِ 732 ابن یمین را بدان دعوت کرده و دارالحدیث و دارالکُتب داشته است .
نامهای قدیمی و ماندگارِ کوچه های روستا « جنان » و « پشند » و « بالا » اصلی ترین نامهایی است که باید روی تابلوها قرار گیرد . در بارۀ این کوچه ها تا کنون سه چهار مطلب در وبلاگ خطّۀ فریومد / فرومد نوشته ام . نامِ « جنان و تشتنداب / پشند » در کتابِ « حدائق الوثائق » حکیم الدّین فریومدی آمده است و نامِ « کوی تشتنداب / پشند » در « کارنامۀ ابن یمین » به کار رفته است ، یعنی نامهایی حدّاقلّ به قِدمتی از قرنِ هشتم تا کنون . این نامها هم قِدمت و هم معنای بسیار زیبایی دارد ، « جنان » به معنای بهشتها و بوستانهاست و « تشتنداب » به معنای کوچه ای که آبیاری با ساعتِ آبی در آن محاسبه می شده است ، « کوچۀ بالا » هم در مقابلِ کوچۀ تَه و پایین است چون وقوعیّت فریومد در گودی است آن کوچه در بالا قرار گرفته است .
آیا این نامها موجبِ تفرقه می شود و باید نامِ جدید گذاشت !
اگر نامِ اصلی هر کوچه ای روی تابلو نوشته شود موجبِ تفرقه است ، پس باید نامِ اصلی روستا بیشتر موجبِ تفرقه گردد !
تغییرِ نامِ کوچه ها یعنی قطعِ پیشینۀ روستا . نامِ جدید که به راحتی موردِ قبول واقع نمی شود . روستای « صَدخرو » که « بُستان » نامیده شد ، شهر « شاهرود » که « امامرود » و « امامشهر » نامیده شد و استانِ « کرمانشاه » که « باختران » نام گرفت سرانجامش چه شد ؟
فرض کنید این نامِ جدید جا افتاد ، مثلِ روستایِ « اسرائیل » که در میامی « قُدس » نام گرفت آیا کار خوبی صورت گرفت ؟ « اسرائیل » در قرآن نامِ پیامبرِ خدا حضرتِ یعقوب است ، در همین میامی روستایِ « ارمیا / ارمیان » به نامِ پیامبر دیگری است . چرا باید نامِ پیامبرِ خدا را از رویِ یک روستا برداشت ؟ مثلِ اینکه چون نامِ یکی از خُلفای عبّاسی « هارون » بوده ما نامِ فرزندِ خود را « هارون » که در قرآن نامِ پیامبرِ و برادرِ حضرتِ موسی است نگذاریم ! یا در فکرِ تغییر نامِ هارونِ پیامبر باشیم ؟!
وانگهی واقعیّت این است که در فریومد سه کوچه بوده و این موجبِ شناخت از همدیگر است . اختلافِ رنگ و زبان و لهجه و قبیله قبیله و شعبه شعبه شدن برای شناخته شدن است .
با اینکه بگوییم : این کوچه و آن کوچه ندارد که مشکل حلّ نمی شود ، اوّلا این کوچه و آن کوچه دارد چرا نداشته باشد ؟ چرا دروغ و کِتمان ؟ وقتی بیشترِ افراد سازِ کوچۀ خود را می زنند چرا بگوییم این کوچه و آن کوچه ندارد ؟ اگر ندارد سه حسینیۀ در سه محلّه برای چه ساخته شده است ؟ چرا مثلِ مسجدِ جامع در وسطِ روستا یک حسینیۀ بزرگ ساخته نشده است ؟!
چند نفر از کوچۀ بالا و کوچۀ جنان برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ پشند می روند ؟
چند نفر از کوچۀ پشند و کوچۀ جنان برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ بالا می روند ؟
چند نفر از کوچۀ بالا و کوچۀ پشند برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ جنان می روند ؟
مردمی که حدّاقل از قرنِ ششم تا کُنون حاضر نبوده اند حتّی مُرده هایشان در یک قبرستان دَفن شود چطور می توان زنده هایشان را در یک جا جمع کرد ؟ در سالِ 1336 که طبقِ حُکمِ خانِ فرومد قرار شده مُرده ها در یک قبرستان دفن شود ، باز چند مردۀ کوچۀ بالا کاملاً مجزّا از مُرده های کوچۀ پشند دفن شده است . گاه فردی در کوچۀ بالا می میرد و از کوچۀ پشند کسی برای تشییعِ جنازه نمی رود و بر عکس . این واقعیّتها را چرا باید کِتمان کرد و خیال کرد با اینکه گفته شود این کوچه و آن کوچه ندارد مشکل حلّ می شود یا با یکی کردنِ قبرستانها یا ... وحدت به وجود آوریم ؟
موضوعی که پیشینۀ تاریخی و فرهنگی دارد و در تار و پودِ افراد رُسوخ کرده با این برنامه های ساده به چه نتیجه ای می رسد ؟! مثلاً روزِ تاسوعا قرار شده که هر سه کوچه در عزاداری هماهنگ شوند و در سرِ سنگ جمع شوند ، وقتی جمع می شوند در میانِ هم بُرّ نمی خورند ! روزِ عاشورا را که می بینید همه از کوچۀ خودشان دسته می گیرند و دورِ بُقعۀ سلطان سیّد احمد می چرخند مثلِ ماهی هایی که فوج فوج در دریا می روند یعنی حتّی در همانجا هم از هم گُسیخته نمی شوند تا وقتی که در « میدانِ شبیهِ جنگ عاشورا » قرار می گیرند آن موقع کوچه بالاییها در سمتِ کوچه بالا می نشینند و کوچۀ پشند هم در سمتِ کوچۀ پشند ؟! مثلِ پرنده هایِ ابراهیمِ پیامبر که هر کدام به سمتِ خود می روند !
اینها را گفتم که واقعیّات نادیده گرفته نشود و طرحهای عقیم داده نشود .
و امّا از نگاهِ علمی این نامها باید بر رویِ کوچه ها بماند همانطور که تا کُنون مانده و ضمن همه مزایایی که دارد برای مطالعه در موردِ روستا هم راهنما و راهگُشا باشد . به عنوانِ نمونه تابلو « کوچۀ خانقاه » و تابلو « مسجد خان آقا » خیلی به من کمک کرد تا وقفنامۀ خانقاهِ فریومد را مستند کنم . همین طور نامِ « قناتِ هر دو آب » و « دروازه » و ...
اکنون با مطالعاتی که در بارۀ فریومد / فرومد داشته ام نامگذاری کوچه های روستا را اینگونه می دانم :

سرِ سنگ ( کنار مسجد جامع ) مرکزِ ثقلِ روستا است . ابتدایِ کوچه ای که رو به سمتِ جنوب / قبله می رود تابلوی با نامِ کوچۀ جنان نصب شود تا هر جا که در میانِ باغها ادامه می یابد تا استخرِ سفید و پایین تر .
ابتدایِ کوچه ای که در زیرِ مسجد جامع قرار دارد و به سمتِ غرب می رود تابلوی نصب شود و نامِ کوچۀ بالا نوشته شود تا جایِ حسینیۀ کوچۀ بالا .
ابتدایِ کوچه ای که به سمتِ شرق می رود و از جلو کتابخانه می گذرد و در مسیرِ نَهرِ هردوآب تا جایِ مزارِ سادات ادامه دارد تابلوی نصب شود و نامِ کوچۀ پشند ( تشتنداب ) نوشته شود .

کوچه های فرعی که از این سه کوچه مُنشعب می گردد همگی با نامِ جنان 1 ، 2 ، 3 ، ... بالا 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، ... پشند 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، ... نامگذاری شود . البتّه روی تابلوهای فرعی می توان علاوه بر شماره ، نامِ دیگری هم نوشت مثلاً کوچۀ پشند 1 ( کوچۀ کوشک ) ، کوچۀ پشند 2 ( کوچۀ سرا ) کوچۀ پشند4 ( کوچۀ شاه نشین )

خیابانی که به سمتِ آرامگاهِ ابن یمین می رود « سَرو » یادآورِ سَروِ فریومد

و کوچه ای که در سمتِ شمالِ مسجدِ جامع است تابلوی با نامِ « عَرّاف » نصب شود . که حوضِ عرّاف در آنجا بوده است اگر نامِ دیگری ندارد .


خیابانِ اصلی روستا هم که از ابتدایِ روستا شروع می شود و تا فلکۀ کوچۀ بالا ادامه دارد تابلوی به نامِ « فریومد » نصب شود تا نامِ قبلی و قدیمی ماندگار بماند و گردشگرانی که به روستا می آیند با دیدنِ تابلو « فریومد » فوراً از « فرومد » به « فریومد » منتقل شوند و کوچه های فرعی که از این بلوار و خیابان منشعب می شود به نامِ فریومد 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و ... نامگذاری شود .

برای شهرکهایِ جدید الاحداث ، نامِ دانشمندان و شاعران و محدّثان و وزیرانِ فریومدی مناسب است .
شاعران مثلِ ؛ بیهقی ، مُجیری ، قوامی ، ضیایی ، طُغرایی ، ابن یمین ، حکیم الدّین ، ...
خاندانِ زنگی مثلِ ؛ طاهریّه ، محمودیّه ، جلالیّه ، علائیّه ، عمادیّه ، ...
اُلنگِ میرطاهری و اُلنگِ میرمحمود اشاره به نامِ وزیرانِ خاندانِ زنگی فریومدی دارد .
ابتدای جادۀ « کلاته سادات و استربند » و « منیدر و جُغتای » و « فیروزآباد و شفیع آباد » و « علی آباد و مور و نهالدان و آبرود » و « کاهک » هم تابلو به همین نامها نصب شود .
در فرصتِ دیگر برای شهرکِ جدید الاحداث و کالهای شهرستان و کوچۀ پشند و کوچۀ بالا و سایرِ خیابانها و ... نامی مناسب گفته خواهد شد . اِن شاءَ الله
شرمِ و حَیا سیری چند ؟!
1 ـ در سیزدهم صفر سال 743 در جنگی که بینِ سربداران و لشکرِ هرات در منطقۀ خواف رُخ داده ، شیخ حسن جوری به قتل رسیده و ابن یمین به اسارت در آمده و دیوانش نیز به غارت رفته که دوباره دیوانش را سر و سامان داده ، ابن یمین در مقدّمۀ دیوانش در این باره گفته است :
بـه چنگـالِ غـارتگـران اوفتــــــــاد .......... وَزآن پس کسی زو نشانی نیافت
2 ـ حکیم الّدین فریومدی در « تحفۀ جلالیّه » نوشته است : پیش از جمعِ این کلمات ، این ضعیف در تَرسُّل ، کلمه ای چند نوشته بود و بی اختیارْ جماعتی مبتدیانِ بیحاصل و صاحب هَوَسان بیطایل ، بی سرمایگانِ « لا قَدْرَ لَهُم و لا قِدْرَ و لا نَخْلَ بِوادیهِم و لاسِدرَ » آن را دررُبودند .
3ـ عُبید زاکانی در کتابِ « نوادر الامثال » که آن را به علاءالدّین محمّد فریومدی هدیه کرده ، در مَثَلِ شمارۀ 104 نوشته است : « خُذِ اللُصَّ مِن قَبلِ أن یَأخُذکَ . » بگیر دزد را پیش از آنکه تو را بگیرد .
4ـ دکتر محمود رامیار در مقدّمۀ کتابِ « تاریخ قرآن » نوشته است : امّا از آنها که حاصل عُمری را آسان گرفته و سالها گَردِ کتاب خوردن را ندیده انگاشته و یکباره به حاصل زدهاند چه می توان گفت ؟ ... از آنها که همۀ نام و نشانشان و همۀ کارشان در تلخیص گونه ای و یا رونویسی از اثرِ چاپ شده ای خلاصه می شود . از آنها که از کتابی بهره ها گرفته و توشه ها اندوخته اند و یادی از سُفره و میزبان جُز به تلخی نبرده اند ... هیچ گِله ای نیست .
5 ـ در روزگارانِ پیشین پدرانِ ما به سودا می رفتند ، در این سوداها گاه سرمایه و سود به یغما می رفت یعنی زحمت و دسترنجِ ماهها ، نصیبِ غارتگران می شد ! هنوز این غارتگری در زمینه های مختلف ادامه دارد ، از کسی که سَحَرگاهان کیسۀ انار بر دوش ، قبل از آنکه صاحبِ باغ به صحرا برود از صحرا می آید بگیر تا آنکه از وبلاگ و کانالِ خطّۀ فریومد / فرومد یا جای دیگر عکس و مطلب بر می دارد و به نامِ خودش در وبلاگ و گروه و کانال و مجلّه و کتابِ دیگری درج می کند ، بدونِ آنکه اجازه ای بگیرد ، یا رضایتی حاصل کند یا حتّی نامی ببرد .
باید سهرابِ سپهری به جای آنکه از اینها بپرسد : « دلِ خوش سیری چند ؟ » بگوید : « شرمِ و حَیا سیری چند ؟! »

همراه با نسیم درکوچه های فریومد
فرومد سه محلّه معروف دارد : « محلّه بالا » ، « محلّه پَشند » ، « محلّه جِنان » .
محلّه پَشند در لهجه و گویش محلّی ، محلّه پشندُوْ peshendov گفته می شود . یعنی محلّه پَشنداب . پَشنداب واژه دگردیسی شده « تَشتَنداب » است . تَشتَنداب ( تَشت + اَندر + آب ) همان « ساعت آبی » بوده که در جریان آبیاری کاربُرد داشته است . احتمالاً صورت دگرگون شده این کلمه چُنین بوده است :
( تَشتَنداب » پَشتَنداب » پَشنداب / پَشندُوْ » پَشَند )
هنوز هم در فرومد آب با تشته خرید و فروش می شود و خانه های تشته ( سالم یا مخروبه ) در میانِ باغها آخرین نَفَسهای خود را می کشند ! تشته / طشته ؛ ظرفِ مسی کوچکی است که تَهِ آن سوراخی دارد ، آن را در ظرفِ بزرگتری که پُر از آب است قرار می دهند ، آب از سوراخ واردِ ظرفِ کوچک می شود و پس از پُر شدن به تَهِ ظرفِ بزرگ تر می اُفتد که در این زمان می گویند تشته اُفتاد .
در فرومد هر تَشته یا فنجان گویا برابر 15 دقیقه است ، البتّه یک تَشته پُفی . یعنی یک بار که همان فنجانِ داخل تَشت پُر شود به اضافة یک پُف / فوت . پس 4 تشته پُفی باید معادل یک ساعت باشد . مدار آب متفاوت است می تواند بر مبنای هفته یا 12 یا ۱۴شبانه روز باشد .
[ از گزارش آقای آرش نورآقایی در سفر به خوارتوران استفاده شده است . ]

ابن یمین در سال 741 هجری در مثنوی کارنامه یکی از محلّه های فریومد را « کوی تشتنداب » می گوید :
چـو پرسیـدیش ای بــادِ سحــرخیـز ــــــــــــــــــــــــ به عــزم « کوی تَشتَنداب » بـرخیـز
دیوان ابن یمین ، ص 584
حکیم الدّین محمّد بن ناموس نیز در کتاب « حدائق الوثائق » نوشته است : « ... جمله باغی که در نُزهت ثانی اِرَم و در طیب مغارس بی نظیر عالَم است در کشتزار قصبه فریومذ که رَشک نمایِ بلدۀ طیّبه ، بل خجلت فزای جَنّت عالیه است ، محدّد جهاتِ او شرقاً فلان و جمله پنجاه استاخ آب از دو « کاریز جِنان » و « تَشتَنداب » که در این قصبه مذکوره جاری است و عبارت از آن هر دو قنات به « هر دو آب » باشد و در لطافت با کوثر در مجارات و با فرات در مبارات آید ... . ( سال714 هجری نبوی ) »
در همان کتاب « حدائق الوثائق » نوشته است : ( و امّا تعریف به « أَینَ » ، چُنانکه می نویسند که : « پاره ای زمین در کشتزار سبزوار » و آنچه اَعَمّ باشد در کتابت اَقدَم باشد ؛ « کقولک فی تعریفِ الانسانِ ؛ حیوانٌ ناطقٌ » و چُنانکه در حجّت نویسند : « در کشتزار فریومذ در محلّه تَشتَنداب در کوچه حامان گوش » )
پس حکیم الدّین در سال 714 و ابن یمین در سال 741 هجری ، یکی از محلّه های فریومد را « محلّه تشتنداب » یا « کوی تشتنداب » می گویند .

ـ یکی از قناتهای فریومد / فرومد « هر دو آب » است ، « هر دو آب » البتّه نام یک قنات نبوده بلکه از به هم پیوستن دو قنات « هر دو آب » به وجود می آمده است . ( به « هر دو آب » هم در لهجه و گویش محلّی « هر دوو اُوْ » har dou ov گفته می شود . ) :
( آبِ کاریز بازار + آبِ کوشک = هر دو آب )
کاریز بازار به قول مرحوم عبدالحمید مولوی ( شکافته آن از زیر مسجد جامع فریومد می گذشته و اکنون بی آب است. ) [ مجله : « یغما » خرداد 1353 ـ شماره 309 ـ ص 170 تا 174 ] این بی آبی موجب شده که عملاً مردم به همان یک قنات هم « هر دو آب » بگویند . امّا آن طور که حکیم الدّین فریومدی گزارش داده « هر دو آب » از به هم پیوستن دو قنات « کاریز جِنان » و « تَشتنداب » به وجود می آید .
( کاریز جنان + کاریز تشتنداب = هر دو آب )
البتّه « کاریز جِنان » که مظهر آن ، زیر « مسجد جامع فریومد » بوده اگر مستقیم به سمت جنوب جَرَیان پیدا می کرده عملاً مسیر کوچه جِنان را طیّ می کرده و در « بقلیزار » یا « کوچه تَه / جلو مسجد سرپلی » به « تَشتنداب » می پیوسته اگر به سمت شرق می آمده در « سرحمّام / جلو مسجدصاحب الزّمان » ، « هر دو آب » می شده است . آب تشتنداب هم عملاً در مسیر محلّه پشند است و زمینهای محلّه پشند و جِنان را آبیاری میکند . پس این دو آب بعد از گذر از کوچه ها در چند نقطه با هم تلاقی داشته اند .
نباید از نظر دور داشت که « آبِ بازار » اگر نه همیشه ، حدّاقلّ بعضی از روزها در قسمتی از « بازار » جاری بوده است . ابن یمین در سال 741 هجری قمری ، مجموعه اشعاری تحتِ عنوان کارنامه برای فریومد (خراسان ) در غربت سروده و نسیم صبح را مورد خطاب قرار داده است . او در خیالِ خود به همراهِ نسیم ، برای رفتن به محلّه هایِ مختلف فریومد و دیدن اشخاص ، از میان « بازار » عبور می کرده و دو باره به « بازار » بر می گشته است . مثلاً به نسیم می گوید : از « بازار » به « حصنِ قدیم » برو ، به چه کسانی سلام برسان و دوباره به « بازار » برگَرد . ابیاتی که در آنها کلمه« بازار » آمده است :

بدو خـدمت رسـان از من پس آنگـاه ــــــــــــــــــــــــ ســوی « بازار »بـردار ای صبـا راه
از آنجــا میرو آسـان تـا به « بـازار » ــــــــــــــــــــــــ که راهی نیست چندان تا به «بازار»
وز آنجـا چــون دعــــا تبلیـغ کـــردی ــــــــــــــــــــــــ چنان خواهم که با« بازار » گـردی
وز آنجا رَجعتی کن ســوی« بازار » ــــــــــــــــــــــــ در آن رَجعـت مـکـن تأخیــر بسیـــار
دیوان ابن یمین ، ص 582 ، 583 ، 584 ، 587
افراد مسنّ گزارش از درختانِ توت و چنارهای بزرگ فریومد می دهند که با قطع شدنِ آبِ بازار خشکیده است . بی جهت نبوده که ابن یمین در « کارنامه » چند جا « جویبار » های فریومد را به « کوثر » و « درختان » کنـار جویبـارها را به « طـوبی » تشبیه کرده و یک جا روشن کرده که منظور او از « درخت طـوبی » ، « درختان چنار » است و یک محلّه فریومد « جِنان » نام گرفته . جِنان ؛ جمع جَنّت به معنای بهشتها و فردوسها و باغها و بوستانهاست .

نشـــان خـطّـه فــریــومـــد آن است ــــــــــــــــــــــــ کـه پنــداری بهشت جـاودان است
به هــر سـو جـویبـاری همچـو کـوثـر ــــــــــــــــــــــــ درختش را چـو طـوبی بر فلک سـر
نَشـــــاط افــــزا هــــــوا و آب در وی ــــــــــــــــــــــــ چـو بـوی میـگســار و سـاغَـر مـی
بهــارش راغهــــا پُـر لالــه و گُـــــــل ــــــــــــــــــــــــ خــزانش بـاغـهـا پُـر مـیــوه و مُـــل
نسیمش در خوشی چون بوی دلبر ــــــــــــــــــــــــ چــو اَنـفـــاس مسیحـــا روحپَــــرور
چـو پرسیـدیش ای بــاد سَحَــرخیـز ــــــــــــــــــــــــ به عــزم « کوی تشتنداب » بـرخیـز
ز طَـرفِ جـــــویـبــــارش زود مـگــذر ــــــــــــــــــــــــ دمـی در چــار سوی او بـه سـر بَـر
نظــر در وی به هـر سـو تیـز بگمــار ــــــــــــــــــــــــ بهشتــی بینــی از انـواع اَزهــــــار
زِ نُـزهَـت هـمـچـو مینـــــو روحپَــرور ــــــــــــــــــــــــ روان در پــای طــوبــی آبِ کـــوثــــر
نسیمش چـون دم عـــود و قَــرنفُـل ــــــــــــــــــــــــ نـــوا و بــرگ او از سُنبُـــل و گُــــل
فَـغـــان برداشته قُـمـری بـه عَیُّــوق ــــــــــــــــــــــــ به سان عاشق اندر هَجر معشوق
مبـــادا چـون بـود آهنـــگ راهــت ــــــــــــــــــــــــ بـه غـیــر از مـدرســه آرامـگـــاهـت
در و درگـــــاه او را چـون ببینــی ــــــــــــــــــــــــ بـدو گـویـی : مگــر خُـلــد بـرینی ؟!
بر اطـرافـش چـو کـوثــر جــویـبـاری ــــــــــــــــــــــــ چـو طــوبـی بـر سـر او هـر چـنــاری
دیوان ابن یمین ، کارنامه
« محلّه یا کوچه بالا » باید در نقطه مقابل « کوچه تَه » باشد . یعنی کوچه ای که در بالا و کوچه ای که در پایین و گُوْدی واقع شده ، این البتّه از نظر جغرافیایی است .
یکی دیگر از محلّه های فریومد « کوی ساباط » بوده است . « ساباط » همان « دالان » است ، کوچه ای که سرتاسر آن دالان است ، باد در آن می وَزد و « ساباد » است ! ( در لهجه و گویش فرومدی « سَباد » گفته می شود . یعنی جایی که در معرَض باد قرار دارد . ) سکونت مادر و فرزندان و برخی بستگان ابن یمین در همان « کوی ساباط » بوده است .

خُرامان رو به سوی «کوی ساباط » ــــــــــــــــــــــــ که آنجـا نَشـو می یـابنـد اَسبـاط
بزرگــــــــانِ مَحَلّــت را ســـراســـــر ــــــــــــــــــــــــ زِ مـن خـدمت رسـان و زود بگـذر
قــدم نِـه در ســــرایِ مـــــــادرِ مــن ــــــــــــــــــــــــ عـزیـز و مـهـربــان و غمخَـورِ مـن
وَز آنجــا ســویِ اطـفـالــم گــذر کُـن ــــــــــــــــــــــــ عـزیـزان را زِ حــالِ من خبــر کُـن
محمّـد را بپـرس از مـن فــــــــــراوان ــــــــــــــــــــــــ حسن را هم ببر درگیر چون جان
دیوان ابن یمین ، ص 587
گویا در آن زمان فریومد سه قلعه / حصار داشته است . « حصن شهرستان » ، « حصن قدیم » ، « حصن جدید » . از مجموع 294 بیت اشعارِ مثنوی کارنامه ، 94 بیت آن در باره « شهرستان » است . یعنی حدوداً یک سوم آن .
بـرو اوّل به « شهــرستـان » خـــــرّم ــــــــــــــــــــــــ که بادند اهل وی ، پیوسته بی غم
پس آنگه جمله یـاران را که هستند ــــــــــــــــــــــــ به شهرستان ، در او خسرو پرستند
زِ مـن خـدمت رســـــان و راه بـرگیـر ــــــــــــــــــــــــ به فـریـومـد خُـــرام ای بـاد شبگیر
دیوان ابن یمین ، ص 587 و 582
به ره اندر یکی « حصن قدیم » است ـــــــــــــــــــــ که ساکن اندرو صَدری کریم است
دیوان ابن یمین ، ص 584
حکیم الدّین محمّد بن ناموس نیز در کتاب « حدائق الوثائق » نوشته است : « و حجّت اقرار این است : اقـرار کرد و اعتراف آورد که ... مرا هیچ حـقّ و نصیب نیست در جمله خانه در « حصن جدید » فریومذ که در سموّ درجات با سماکین در مبارات است و در علوّ درجات با علّیّین در مجارات ... . »
از نظر منطقی هم « حصن قدیم » و « حصن جدید » در مقابلِ هم معنا دارد و تا قلعه جدیدی ساخته نشود به حصنِ اوّلی ، قلعه قدیم گفته نمی شود .
گزارشهای زیر اشاره به وجود قلعه در فریومد دارد . اصطلاح مدرسه پو / پی / پشت « قلعه » برای فرومدیها آشناست . یا آنکه به « عمارت شهرستان » ، « قلعچه / قلعه کوچک » گفته می شد . در گزارشهای زیر به « قلعه » در داخل فریومد اشاره شده است .
عبدالله ابن لطف الله حافظ ابرو نوشته است : « در سال 807 هجری امیر سعید خواجه با احضـار لشکـرها و تهیّه اسباب و آلاتِ جنگ شتابان ... اهـالـى جاجرم را غارت و تاراج کرده متوجّه « فریومد » گشت . سکّانِ آن موضع و بعضى از حوالى آن پناه به « قلعه » برده بودند . چون لشکر بدانجا رسید ، جنگهاى سخت کردند . امیر سعید خواجه دست از جنگ بازداشت ، در بیرون قصبه فرود آمد و حکم فرمود تا باغاتِ آن مسلمانان خراب کنند و درختها را بزنند . لشکریان تَرکِ جنگ گرفته به خرابى مشغول شدند و بعضى درختهاى جوز را پوست باز کردند و تاکها را بریدن گرفتند . » ،
[ زبدة التواریخ ، حافظ ابرو ، محقّق / مصحّح : سیّدکمال حاج سیّدجوادى ، انتشارات : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، 1380 ، مجلّد سوم : از ص 30 تا 31 ]
در « کتابچه شاهرود و بسطام » که به سال 1296 به سفارش اعتمادالسّلطنه نگاشته شده ؛ کربلایی حسین دهملّایی نوشته است : « قریه فُرومد ... بروجهای بسیاری دارد که بعضی خراب شده و برخی ریخته است و نشانههای دیگر هست که از عمارات و بیوتات باقی است بعضی جاها می کَنَند که خاک آن را به اراضی ببرند علامت خانه و تنور و دیوار ظاهر می شود و خانه های رستمی در السنه خلق مشهور است که آنجا را می کاوند و بعضی چیزها پیدا می کنند الآنه که مشاهده می کنی خیلی بنا بوده است و « قلعه » [ قلعه ای ] در وسط قریه از آن بناها هنوز باقی است که در ایّام ناامنی خلق به آنجا میروند و بسیار استحکام دارد ، اطراف قریه هم از این قبیل علامات بسیار است . مُختصراً در افواه خلق کم کم فـرامـرز ، فُرومد شده است . »
حدوداً در سال 1252 خورشیدی ا . هوتوم شیندلر ( A . Houtum _ Schindler ) در سفرنامه خود نوشته است : « در این فرومد یک « قلعه قدیم » دارد که در زمان فتحعلی شاه به واسطه تُرکمان ویران شده و یک خندق و چند برج تازه در زمان محمّد شاه ساخته شده است ... گویند که « قلعه قدیم » از بنای فرامرز بن رستم بوده است و به این دلیل اسم مربوط به این ده باید فرامرز باشد ، ولی در تاریخِ قدیم اسم این ده فریومد نوشته است . داخل « قلعه » یک آب انباری بزرگ می باشد و در اطراف این ده آثار خندق و علامات دیگر بسیار دارد ... چند سال قبل از این پهلوی دروازه فرومد منـاره بزرگی بوده است که به پیر ماهور مشهور بوده ، این مناره افتاده و آجر این برای عمارت جدید به کار بردند . چند نفر بودند که می گفتند : این مناره را به جهت آجر مخصوصاً خراب کردند . » ،
[ سفرنامه خراسان ، به کوشش ؛ قدرت الله روشنی ، انتشارات توس ، تهران ، تیرماه سال 2536 ، چاپ دوم ، صص 169 ـ 171 ]
اگر شما هم چون ابن یمین همراه با نسیم در « خطّه فریومد / فرومد » گشته اید ، با نظریّات خود ، دیگران را از حظّ خود بهره مند کنید .

شهید محمود خیروی در تاریخ 30 / 10 / 1365 به شهادت رسیده و این نامه را یک روز قبل از شهادتش نوشته است .
بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
خدمتِ پدر عزیزم سلام عرض می کنم .
پس از تقدیمِ عرضِ سلام و سلامتی شما ، امیدوارم که حالت خوب بوده باشد و چُنانچه جویای احوالات اینجانب را خواسته باشید حالم خوب و به دعاگویی شما مشغول می باشم .
خدمتِ برادرِ عزیزم و مادرِ مهربانم سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ دایی محمّد و دایی رمضان را سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ عمو محمّد و عمو نوروز را سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ مادرِ اسماعیل را سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ حسن انوری را سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ حسن علی عمو را با خانواده سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ دوستِ عزیزِ خودم میثم مُرادی و ابوالحسن مُرادی را سلامِ زیادی می رسانم .
خدمتِ تمامی دوستان و همسایگان را سلامِ زیادی می رسانم .
باز هم خدمتِ برادرِ عزیزم ، نورِ چشمم سلامِ زیادی می رسانم و خیلی دلم تنگ شده است .
مادرجان دلواپسِ من نباشید من حالم خوب است ، مادرم من معلوم نیست که کِیْ مرخّصی بیایم چون من در عملیّات کربلای چهار و پنج بودم و الآن هم داریم کار می کنیم . مادرم دلواپس نباشید .
خوانندۀ این کاغذ را سلامِ زیادی می رسانم .
اگر این نامه اشکالی دارد ببخشید چون با عجله نوشتم . خدا حافظ .
29 / 10 / 1365

نامه اشکال املایی زیاد دارد که اصلاح شد ، تصویر اصل نامه هم درج شد .


کتابهایی که باید برای شناساندنِ فریومد / فرومد و ترویج فرهنگِ این دیار باز نشر شوند بدین قرار است :
ـ کتابهایی که فریومدیها / فرومدیها نوشته اند . مانندِ دیوان ابن یمین ، تحفۀ جلالیه و ...
ـ کتابهایی که در فریومد نوشته شده است . مانندِ التلخیص فی التّفسیر ، شرحِ تصریفِ عزّی و ...
ـ کتابهایی که دربارۀ فریومد نوشته شده است . مانندِ بسیاری از پایان نامه ها ، قسمتی از تاریخ بیهق و ...
ـ کتابهایی که به فرومدیها تقدیم شده است . مانندِ نوادر الامثالِ عُبید زاکانی و ترجمۀ فرج بعد الشّدة و ...

ترجمۀ فرج بعد از شدّت ، جلدِ 1 ، محسن بن علی تنوخی ، مترجم : حسین بن اَسعد دهستانی ، مصحّح : اسماعیل حاکمی ، ناشر : بنیادِ فرهنگ ایران ، 1355 ، صفحه 14 ـ 19
نخستین بار سدید الدّین محمّد بن محمّد عوفى کتابِ ( الفرج بعد الشّدة ) تألیفِ قاضى تنوخى را به پارسى در آورد ، و در این باره در بابِ هفتم از قسم چهارم جوامع الحکایات گفته است : « و قاضى محسن تنوخى کتاب الفرج بعد الشّدة را تألیف کرده است اندر این معنى و آن کتابى مرغوب است و مؤلّف ( یعنى عوفى ) آن کتاب را به لغتِ پارسى ترجمه کرده است و بیشترِ حکایات در این مجموع مسطور است » . همچُنان که عوفى خود گفته است بیشتر حکایاتِ الفرج بعد الشّدة در جوامع الحکایات نقل شده ولى متأسّفانه آن ترجمۀ او بالاستقلال باقى نمانده است .
( هِرمان اِته ) در فهرست نامۀ خود حَدس زده است که ترجمۀ حسین بن اسعد مقدّم بر ترجمۀ عوفى است .
از مقدّمۀ ترجمۀ حسین بن اَسعد چُنین بر مى آید که وى زمانى که منشى مخصوصِ عزّالدّین بن طاهر زنگى الفریومدى که از جانبِ امیر ارغوان به حُکمرانى خراسان منصوب شده بود این کتاب را ترجمه و به وى اهدا کرده است ( بینِ سالهاى ۶۵١ و ۶۶٠ هجرى ) .
با وصفِ این مسلّم است که حسین بن اسعد حدّ اقلّ سى سال بعد از عوفى فرج بعد الشّدة را ترجمه کرده است .
دهستانى دومین کسى است که کتابِ مذکور را به پارسى در آورد . وى کتابِ خود را ( جامع الحکایات ) نامید و همچُنان که اشاره شد این ترجمه را به عزّ الدّین طاهر بن زنگى فریومدى تقدیم داشته ، و بعد از شرح مستوفایى که دربارۀ ( دستور اعظم صاحب السّیف و القلم ... طاهر بن زنگى الفریومدى ) داده نوشته است که چون اهلِ زمانۀ او که به شدّت و بلا مبتلى بودند در کِنَفِ عنایت و حمایتِ وزیرِ مذکور از مصائب نجات یافته به دولت و فراغت و آسایش رسیده اند ، راى ارباب و اصحابِ هنر بر آن قرار گرفت تا مجموعه اى از نظم و نثر پرداخته گردد « تا در مستقبلِ روزگار کسانى که به مِحنتى و شدّتى گذشته وقوف یابند وثوق ایشان به کَرَمِ ایزد ـ سُبحانَهُ و تعالى ـ در امیدِ گُشایشِ آن شدّت مضاعف شود » .
پس به اتّفاق تألیفِ چُنین کتابى را به ( حسین بن اسعد بن الحسین الدهستانى المؤیّدى ) حوالت کردند و او براى تهیۀ مطالبى که شایستۀ چُنین تألیفى باشد مدّتى رنج بُرد تا در اثناى این جستجو بر مجموعه اى به لغتِ عرب تصنیف ابوالحسن على بن محمّد المداینى که مجموعاً از پنج ورق بیش نبود دست یافت ، موضوع آن کتاب احوالِ کسانى بود که « به شدّت و بلایى مبتلى بوده اند و بعد از آن ، آن غم به شادمانى و آن سختى به آسانى بَدَل گشته است » ، و اسم آن مجموعه ( الفَرَجُ بعدَ الشّدةِ و الضّیقَةِ ) بود ،
و علاوه بر این به کتابهاى متفرّق دیگرى که داراى مطالبى از همین قبیل بود مراجعه و حکایاتى بر آن اضافه کرد ، و آنچه از کُتبِ متفرّقه در تواریخ یافت با اشعارى که در آنها بود به فارسى نَقل کرد و از خود نیز ابیاتى بر آنها افزود و در آخِر هر حکایت نیز نتیجه اى را که از آن به دست مى آمد اضافه کرد و اشعارِ عربیّه و فارسى از گفته هاى خود ملایم آن فصل ثبت کرد و این مجموعه را « جامع الحکایات فى ترجمة الفرج بعد الشّدة و الضّیقة نام نهاد . »
از گفتارِ دهستانى چُنین بر مى آید که یا او به کتابِ قاضى تنوخى دست نیافت و یا همان کتاب را که تنها ( پنج ورق ) از آن را یافته بود به ابوالحسن المدائنى نسبت داد و سپس از کُتبِ متفرّق دیگر حکایاتى را در همان زمینه بر مطالبِ پنج ورقِ مذکور افزود .
به نظرِ استادِ دانشمند جنابِ آقاى دکتر ذبیح الله صفا :
از میانِ این « کُتبِ متفرّقه » یکى باید همان ترجمۀ پارسى نورالدّین ( سدید الدّین ) محمّد عوفى از الفرج بعد الشّدة باشد که على الظّاهر دهستانى قسمتهایى از آن را برداشته و به کتابِ خود آورده و حقیقتِ حال را از خواننده پنهان داشته است .
شادروان ملک الشّعراى بهار مى نویسد :
« تألیفِ دیگر او ( عوفى ) ترجمۀ کتاب الفرج بعد الشّدة است تألیفِ قاضى محسن تنوخى که قسمتى از آن را مؤلّف جوامع الحکایات در بابِ هفتم از قسمِ چهارم و سایرِ ابواب آورده است ولى نسخۀ آن کتاب هنوز به نظرِ حقیر نرسیده است و گُمان دارم در تهران در یکى از کتابخانه هاى شخصى موجود باشد ، و درست معلوم نیست کتاب الفرجُ بعد الشّدة که به پارسى موجود مى باشد و مترجمِ آن حسین بن اسعد بن الحسین المؤیّدى ـ الدهستانى است انتحالِ آن کتاب است یا ترجمه ای است جداگانه ؟ »
شادروان استاد سعید نفیسى نوشته است :
« این حسین بن اسعد که در نسخه هاى خطّى ترجمۀ او نسبش را الویزى نوشته اند و در چاپ آن را به ( المؤیّدى ) تحریف کرده اند پیداست که از مردم الویز دهى بوده است که هنوز در شهریار معروف است و کتابِ فرج بعد الشّدة قاضى ابوعلى محسن بن على تنوخى را در حدودِ ۶٧٠ هجرى به فارسى ترجمه کرده و در این ترجمه گاهى از این عبارت پردازیها دارد » .
متنِ عربى فرج بعد الشّدة مجموعه اى از داستان است در چهارده باب با عناوینِ مختلف که همه بر محورِ اصلى فرج پس از شدّت قرار گرفته است . قبل از قاضى تنوخى ، ابوالحسن على بن محمّد مداینى کتابى در پنج یا شش صفحه براى گُشایش و فرج و رهایى بندگانِ خدا از چنگالِ همّ و غمّ ـ در احوال و اخبارِ کسانى که به سختى مبتلا بودند و در آخِر به راحت رسیدند جمع آورد و نام آن را ( فرج بعد الشّدة و الضّیق ) نهاد .
همچُنین محمّد بن ابى الدّنیا به جمعِ اخبار و احادیث در توکّل و صبر بر بلا و مواظبت بر دعا و نظایرِ آن همّت گماشت و بیست صفحه از این دست گِرد آورد . کارِ بزرگ تنوخى در فرج بعد الشّدة گردآورى داستانهاى تاریخى است . او در این داستانها جزئیاتِ دورۀ زوالِ خلافتِ عبّاسى را براى ما به شیرینى تمام مجسّم مى سازد و خصوصیّاتِ اجتماعِ زمانِ خود را که لبریز از کینه ، حسادت و نمک نشناسى و ناسپاسى است نقّاشى مى کند .
صحنۀ وقوعِ بیشتر حوادث ، بغداد ، کوفه ، بصره ، اهواز و مراکزِ مهمّ دیگر است . در فاصلۀ سى و اند سال دو ترجمه از ( فرج بعد الشّدة ) به فارسى به تحریر در آمد که ؛
اوّلى متعلّق به سدید الدّین محمّد عوفى است ( در تاریخ ۶٢١ هجرى ) ،
و دومى منسوب به حسین بن اسعد الدّهستانى المؤیّدى ( بین سالهاى ۶۵١ ـ ۶۶٠ هجرى ) .
از ترجمۀ عوفى هنوز نسخۀ کامل و مرتّبى به دست نیامده است .
مرحومِ قزوینى مى نویسد : « معلوم نیست ترجمۀ کتاب الفرج بعد الشّدة حسین بن اسعد بن الحسین الدّهستانى که امروز در دست است مقدّم یا مؤخّر بر ترجمۀ نویسنده العوفى باشد چون به طورِ قطع نمى توان گفت که حسین بن اَسعد در چه زمانى مى زیسته است » .
هِرمان اِته در کتابِ ( تاریخ ادبیّات فارسى ) خود آورده است :
« قدیم ترین این نوع ( داستانها ) همانا « کتاب الفرج بعد الشّدة » است که آن را حسین بن اسعد دهستانى از ( فرج ) عربى العباره تألیفِ ابوعلى المحسن ملقّب به قاضى التّنوخى ( متوفّى ٣٨۴ هجرى ) به فارسى نقل کرد و به نامِ وزیر عزّالدّین طاهر بن زنگى فریومدى ( جوارِ سبزوار ) کرد . عزّالدّین طاهر همان است که بعد از وقوعِ جنگهایى موطنِ خود را سکونت و اَمان بخشیده بود .
اتّحاف این کتاب به نامِ وزیرِ مذکور اواسطِ قرنِ ششم هجرى به عمل آمد و آن مرکّب از ١٣ فصل با منتخباتِ فراوانى است از حکایات . تحریرِ جدیدى از آن کتاب یا شاید ترجمۀ جدیدى از اصلِ عربى ـ به امرِ ناصرالدّین قباجه سلطانِ سِند ( ١٢٢٨ - ١٢١٠ هجرى ) از طرفِ ناشناسى تهیّه شده . به زعمِ بعضیها محمّد عوفى مؤلّف تذکرۀ لُباب الالباب هم در زمانِ حکومتِ او بود چُنانکه آن کتاب را به نامِ عین الملک حسین الاشعرى وزیرِ او کرد .
اثرى دیگر که به مثابۀ لاحقه اى به کتابِ مزبور است و ظاهراً اصل آن از منابعِ هندى است کتابی است به نام ( گُشایشنامه ) که با همکارى خواجه راجگران و بکران خایث ( در ١١٠١ هجرى ) تألیف یافته و به حُکمِ نسخۀ موجود در ایندیا افیس ( شمارۀ ٢٠٧٧ ) حاوى هفت حکایت است که با شیوۀ بلیغ نوشته شده ، ولى نسخۀ موزۀ بریتانى ( ضمیمۀ ٢۵ / ٨٣٩ ) فقط شش حکایت دارد » .
مرحومِ نظام الدّین دو نسخۀ خطّى از قسمتِ آخِر ترجمۀ عوفى را که در کتابخانۀ ( ایندیا افیس ) موجود است دیده و ضمنِ شرح و تفصیل از این دو قسمت مىنویسد : « عوفى در ۶٢١ که در کنبایت بر مسندِ قضا نشسته بود این کتاب را به نام مَلِک ناصرالدّین قباجه ترجمه کرد » .
ترجمۀ حسین بن اسعد دهستانى مرتّب و کامل به ما رسیده است . هرچند تا کنون ترجمۀ عوفى به صورتِ مستقلّ و مرتّبى به دست نیامده امّا به طورِ تقریب سه چهارم از آن در جوامع الحکایات و در فصولِ آن زیرِ عناوینِ متعدّد و مختلف آزادانه و بدونِ توجّه به طرحِ تنوخى پَراکنده شده است و از آن در قِسمِ اوّل شش داستان ، در قِسمِ دوم دوازده داستان در قِسمِ سوم هفت داستان ، و در قِسمِ چهارم شصت و دو داستان آمده ، و متعاقبِ آنها داستانهاى دیگرى هم به مناسبت از سایرِ مآخذ نقل شده .
علاجِ چشم به جای شکم !
از طبیبــــی شنیـــــــــده ام روزی .......... کـاوستـــاد بـزرگ بــود آن مَــــرد
گفتـا : آن را کـه در شکــم نـاگــاه .......... از غـــــــذای غلیــظ پیچــــــد درد
گـر طبیبش معـالـجـی نیـک است .......... چشــــــمِ او را علاج بــایــد کـــرد
زآنکـه چشـمِ او ، آن غـذای غلیظ .......... گر همی دید پس چرا میخَورد ؟!
دیوانِ ابن یمین ، ص 369
شخصی نزدِ طبیب رفت و گفت که : شکم من به غایت درد می کند و بی طاقتم آن را علاجی کن !
گفت : امروز چه خورده ای ؟
گفت : نانِ سوخته بسیار خورده ام !
طبیب غلام را گفت : حُقّۀ ( ظرفِ کوچک ) داروی چشم را بیار تا دارویی در چشمِ او کِشم .
مریض گفت : ای مولانا ! من دردِ شکم دارم ، چشم را چه کنم ؟!
گفت : اگر چشمت روشن بودی ، نانِ سوخته نخوردی !
لطائف الطّوائف ، ص 205 ـ لطیفه های شیرین فارسی ، ص 141

آن گونه که در فضای مجازی آمده ، از آقای هاشمی رفسنجانی ریس مجمع تشخیص مصلحتِ نظام و عضو مجلس خبرگانِ رهبری پرسیده شده است :
شما در مصاحبه ای که اخیراً داشتید ، گفته بودید که : اگر خبرگان فردِ مناسبی را بعد از رهبری برای جانشینی ایشان پیدا نکنند ، می تواند بحث به سمتِ شورایی برود . می خواهم بدانم که این بحث چقدر در آنجا مطرح شده است ؟ آیا در حدّ یک ایده است ؟ آیا اصلاً کسی به آن فکر کرده است ؟ ایده رهبری شورایی در جلسات چه وزن و جایگاهی دارد ؟
ایشان در پاسخ گفته است :
این مطالب در قانون اساسی آمده است . هم قبل از بازنگری و هم بعد از بازنگری به آن توجّه شده است . قبل از بازنگری آمده بود « فعلاً که کسی مثل امام (ره) موردِ قبول اکثریتِ قاطع مردم نیست ، همان می ماند ، ولی اگر مثل امام (ره) و رهبری فعلی نباشد ، شورایی می شود و شورایی پنج نفره از علما جای رهبری را می گیرند ، در بازنگری هم همین آمده است که هم می تواند فرد و هم می تواند شورا باشد . این در قانون اساسی هست و لازم نیست روی آن بحث کنیم . چون بحث شده و مردم هم به آن رأی داده اند و تمام شد . در اوّلین جلسه ای که بعد از رحلتِ امام (ره) برای تعیین جانشینی ایشان داشتیم ، اوّلین بحثِ ما این بود که شورا باشد یا فرد ؟ ما که جزو هیأت رییسه خبرگان بودیم و باید برنامه ها را تنظیم می کردیم ، نظر ما این بود که شورایی باشد و شورای سه نفره را در نظر گرفتیم که آیت الله خامنه ای ، آیت الله مشکینی و آیت الله موسوی اردبیلی بودند . نظر جامعه مدرّسین روی آیت الله گلپایگانی بود و فرد را پیشنهاد دادند . یک بحثِ جدّی داشتیم و وقتِ زیادی از جلسه را گرفته بود که فرد یا شورا باشد . این در اختیار ما بود و باید انتخاب می کردیم . فرد ٤٥ رأی و شورا ٣٥ رأی آورد . نظر آیت الله خامنه ای روی شورا بود و سخنرانی خوبی هم کردند و توضیح دادند که شورا لازم است . امّا وقتی که رأی گرفتیم ، این گونه شد . این با رأی خودِ خبرگان است و اگر احساس شود که فردی آن برجستگی ها را ندارد و آماده نیست ، می توانیم تبدیل به شورا کنیم .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تحلیل و بررسی : بحثِ رهبری یا شورای رهبری در قانونِ اساسی قبل از بازنگری مطرح بود ولی بعد از بازنگری فقط بحثِ رهبری مطرح است . البتّه در اصل یکصد و یازدهم شورای موقّت رهبری ( متشکّل از رئیس جمهور و رئیس قوّۀ قضائیّه و یکی از فقهای شورای نگهبان به انتخابِ اعضای مجمع تشخیص مصلحتِ نظام ) مطرح است .
ـ این شورا موقّت و اعضای آن مشخّص است و انتخابِ آن در حیطۀ وظایفِ اعضای خبرگانِ رهبری نیست .
ـ خاطره ای هم که در بارۀ انتخابِ رهبر در روز چهاردهم خرداد 1368 مطرح شده که فرد 45 رأی و شورا 35 رأی آورد مربوط به قبل از بازنگری قانون اساسی است . چون رفراندم بازنگری قانونِ اساسی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ ششم مردادماه 1368 برگزار شد .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
آن گونه که در فضای مجازی آمده ، آقای سیّد حسن فیروز آبادی ریس ستادِ کُلّ نیروهای مسلّح و عضو مجمع تشخیص مصلحتِ نظام به این اظهار نظر واکنش نشان داده است :
خلاصۀ آن پیام چُنین است :
هدف و قصد مطرح کنندگان شورا در این روزها در مطلع انتخابات خبرگان چیست ؟
حضرت امام خمینی(ره) اصل ولایت فقیه را بر مبنای عقلی و نقلی بودنِ آن در حاکمیّت دینی مطرح فرمودند و نیز تأکید کردند : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . »
... امروز که شمشیر فتنه کُند شده است ، حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته میشود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرح شورا در مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشو را بشکنند.
... درست است که در کتابِ مقدّس قرآنِ کریم « و امرهم شورا بینهم » آمده است ، لکن مشورت ، برای پیدا کردنِ راهِ بهتر است و هیچگاه شورا نیابتِ ولایتِ امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایتِ فقیه را نمی تواند برعهده بگیرد .
در تاریخ هیچ گاه امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را شاهد نبوده ایم و بر فرض محال چُنانچه شورا به جای مقام ولایتِ مطلقۀ فقیه که در قانونِ اساسی آمده است، بنشیند ، در کشور چند زبانی پیش خواهد آمد و استحکامِ وحدت در برابر آمریکا و صهیونیست و دشمنانِ استکباری و مرتجع ، شکسته خواهد شد .
هوشیاری و بیداری همگانی لازم است تا آسیبی به کشور وارد نشده راه نفوذ دشمنان برای تجزیه کشور و انقلاب خدای ناکرده گشوده نشود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نکتۀ اوّل :
حضرت امام خمینی(ره) اصل ولایت فقیه را بر مبنای عقلی و نقلی بودنِ آن در حاکمیّت دینی مطرح فرمودند و نیز تأکید کردند : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . »
تحلیل و بررسی :
سالهای اولیّۀ انقلاب بر سر زبانها افتاده بود که ، امام خمینی در موردِ آیت الله منتظری ( قائم مقام رهبری وقت ) گفته است : « او نتیجۀ عُمر من است . من در وی خلاصه می شوم آن هم نه یک بار و دو بار بلکه چندین بار ... » من یادم هست دانش آموز دورۀ راهنمایی بودم ، آن روزها نشریۀ جهادِ روستا منتشر می شد در صفحۀ میانی یکی از شماره هایش دو عکس بزرگ از امام خمینی و آیت الله منتظری چاپ شده بود ، من و برادرم همان عکس را بر دیوار اتاق زده بودیم که همین جمله زیر عکس چاپ شده بود . یکی از بچّه های بستگانِ ما از مشهد به روستا آمده بود و ما در بارۀ محتوای جملۀ مذکور بحث می کردیم .
آیت الله صالحی نجف آبادی در کتابِ نگاهی به حماسۀ حسینی استاد مطهّری ( انتشاراتِ کویر ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 425 ـ 426 ) و کتابِ غُلُو ( انتشارات کویر ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 155 ـ 157 ) در این باره نوشته است : « آیت الله منتظری در خطبۀ نماز جمعه که از سیمای جمهوری اسلامی ایران شبکۀ سراسری پخش شد این مطلب را که امام چُنین مطلبی در بارۀ معظّم لَه فرموده باشند جدّا تکذیب کردند و به مردم تذکّر دادند که دیگر این دروغ را تکرار نکنند و نگویند : امام فرموده است : من در فلانی خلاصه شده ام .
و در روز پنجشنبه اوّل آبان 1365 که با معظّم لَه ملاقات داشتم دوباره شفاهاً بر این مطلب تأکید کرده و شایعۀ مزبور را تکذیب کردند . »
این سرنوشتِ جمله ای است که تا دور دستها آمده بود و بر روی دیوار اتاقی در روستا جا خوش کرده بود .
یا آنکه از خطبه های نماز جمعه یا تریبونهای دیگر اعلام می شود که امام خمینی گفته است : « حفظِ نظام از اَوْجبِ واجبات یا اَوْجب واجبات است . » یا « امام حراست و صیانت از جمهوری اسلامی را اَوْجبِ واجبات می دانست نه از اوجبِ واجبات . واجب ترینِ واجبها .... »
اصطلاحِ از اَوْجبِ واجبات در این جمله آمده است : « اهتمام به امور مسلمین از اَوْجَبِ واجبات است . باید شما مهتِم به این امر باشید ، وَ اِلاّ فَلَیْسَ بمُسْلِمٍ . » (صحیفه نور ، ج 3 ، ص 414 ، 10 / 3 / 1357 )
بحث در اهمّیّت حفظِ نظام اسلامی نیست ، بحث در استنادِ دقیقِ جملات به امام خمینی یا اشخاص دیگر است .
اکنون باید گفت : جملۀ نقل شده از امام خمینی : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . » از امام خمینی نیست و در صحیفۀ نور وجود ندارد .
بهتر است به جای آن از این جمله استفاده شود : « امر دولتِ اسلامى ، اگر با نظارتِ فقیه و ولایتِ فقیه باشد ، آسیبى بر این مملکت نخواهد وارد شد . » ( صحیفۀ نور ، ج10 ص 58 ، چهارشنبه 28 / 6 / 1358 )
البتّه جملاتِ منتسب به امام خمینی که در صحیفۀ نور وجود ندارد بیش از اینهاست .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نکتۀ دوم :
« حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته می شود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرحِ شورا در مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشور را بشکنند . »
تحلیل و بررسی :
قبل از بازنگری قانون اساسی در سال 1368 در اصل پنجم و یکصد و هفتم و یکصد و نهم و یکصد و یازدهم و یکصد و دوازدهم قانون اساسی عبارتِ « رهبر یا شورای رهبری » آمده بود و تعدادِ اعضای شورای رهبری را اصل یکصد و هفتم سه یا پنج نفر در نظر گرفته بود . بر همین مبنا در صحیفۀ نور چند بار این اصطلاح به کار رفته است .
1ـ با اینکه در اهمّیّت مجلسِ خبرگان برای تعیینِ رهبر یا شورایِ رهبری ، اینجانب کراراً تذکّراتی داده ام .
صحیفه نور ، جلد 17 ، سه شنبه 16 / 9 / 1361
2ـ با تأییدِ خداوندِ متعال جَلَّ و عَلا و پشتیبانی حضرتِ ولی الله اعظم ، بقیة الله أرواحنا لِمَقدمه الفداء ـ بر حسبِ اصل یکصد و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ، مجلس مبارکِ خبرگان ، که به وسیلۀ آراء ملّت عظیم الشّأن ایران ، شماری از علمای اعلام و حجج اسلام ـ ادام اللهُ بقائهم ـ برای تعیین رهبر یا شورای رهبری انتخاب شده اند ، مفتوح گردید.
صحیفه نور ، جلد 18 ، 22 تیرماه 1362
3ـ من امیدوارم که خداوندِ تبارک و تعالی ، به شما آقایان که برگُزیدۀ این ملّت هستید ، برای این مسئله ای که در قانونِ اساسی است و برای تعیینِ رهبر یا شورای رهبری توجّه به این معنا بسیار داشته باشید که آیا تعیینِ فلان آدم که در ذهن من است ، برای خدا من می خواهم تعیین کنم یا چون دوست من است ، چون رفیق من است .
صحیفه نور ، جلد 18 ، 28 تیرماه 1362
4ـ وصیّت من به ملّت شریف آن است که در تمام انتخابات ، چه انتخابِ رئیس جمهور و چه نمایندگانِ مجلس شورای اسلامی و چه انتخابِ خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر ، در صحنه باشند و اشخاصی که انتخاب می کنند روی ضوابطی باشد که اعتبار می شود مثلاً در انتخابِ خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر ، توجّه کنند که اگر مسامحه نمایند و خبرگان را روی موازین شرعیّه و قانون انتخاب نکنند ، چه بسا که خساراتی به اسلام و کشور وارد شود که جبران پذیر نباشد . و در این صورت همه در پیشگاهِ خداوند متعال مسئول می باشند .
5ـ باید بدانیم که اگر رئیس جمهور و نمایندگانِ مجلس ، شایسته و متعهّد به اسلام و دلسوز برای کشور و ملّت باشند ، بسیاری از مشکلات پیش نمی آید ؛ و مشکلاتی اگر باشد رفع می شود . و همین معنی در انتخابِ خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر با ویژگی خاصّ باید در نظر گرفته شود ؛ که اگر خبرگان که با انتخابِ ملّت تعیین می شوند از روی کمالِ دقّت و با مشورت با مراجع عظام هر عصر و علمای بزرگِ سرتاسر کشور و متدیّنین و دانشمندانِ متعهّد ، به مجلس خبرگان بروند ، بسیاری از مهمّات و مشکلات به واسطۀ تعیین شایسته ترین و متعهّدترین شخصیّتها برای رهبری یا شورای رهبری پیش نخواهد آمد ، یا با شایستگی رفع خواهد شد
6ـ و با نظر به اصل یکصد و نهم و یکصد و دهم قانون اساسی ، وظیفۀ سنگین ملّت در تعیین خبرگان و نمایندگان در تعیینِ رهبر یا شورای رهبری روشن خواهد شد ، که اندک مسامحه در انتخاب ، چه آسیبی به اسلام و کشور و جمهوری اسلامی وارد خواهد کرد که احتمال آن ، که در سطح بالای از اهمّیّت است برای آنان تکلیفِ الهی ایجاد می کند .
7ـ وصیّت اینجانب به رهبر و شورای رهبری در این عصر که عصر تهاجم ابرقدرتها و وابستگانِ به آنان در داخل و خارج کشور به جمهوری اسلامی و در حقیقت به اسلام است در پوششِ جمهوری اسلامی و در عصرهای آینده ، آن است که خود را وقف در خدمت به اسلام و جمهوری اسلامی و محرومان و مستضعفان بنمایند ؛ و گُمان ننمایند که رهبری فی نفسه برای آنان تُحفه ای است و مقام والایی ، بلکه وظیفۀ سنگین و خطرناکی است که لغزش در آن اگر خدای نخواسته با هوای نفس باشد ، ننگِ ابدی در این دنیا و آتشِ غضبِ خدای قهّار در جهانِ دیگر در پی دارد .
8ـ از مهماتِ امور ، مسئلۀ قضاوت است که سر و کار آن با جان و مال و ناموسِ مردم است . وصیّت اینجانب به رهبر و شورای رهبری آن است که در تعیینِ عالی ترین مقام قضایی که در عهده دارند ، کوشش کنند که اشخاص متعهّد سابقه دار و صاحبنظر در امور شرعی و اسلامی و در سیاست را نصب نمایند .
9ـ وصیّت اکیدِ من به قُوای مسلّح آن است که همانطور که از مقرّرات نظام ، عدمِ دخولِ نظامی در احزاب و گروهها و جبهه ها است به آن عمل نمایند ؛ و قُوای مسلّح مطلقاً ، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها ، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازیهای سیاسی دور نگه دارند . در این صورت می توانند قدرتِ نظامی خود را حفظ و از اختلافاتِ درون گروهی مصون باشند و بر فرماندهان لازم است که افرادِ تحتِ فرمانِ خود را از ورود در احزاب منع نمایند . و چون انقلاب از همۀ ملّت و حفظِ آن بر همگان است ، دولت و ملّت و شورای دفاع و مجلسِ شورای اسلامی وظیفۀ شرعی و میهنی آنان است که اگر قُوای مسلّح ، چه فرماندهان و طبقاتِ بالا و چه طبقاتِ بعد ، برخلافِ مصالحِ اسلام و کشور بخواهند عملی انجام دهند یا در احزاب وارد شوند که ـ بی اشکال به تباهی کشیده می شوند ـ و یا در بازیهای سیاسی وارد شوند ، از قدمِ اوّل با آن مخالفت کنند . و بر رهبر و شورای رهبری است که با قاطعیّت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب در امان باشد .
وصیّتنامه امام خمینی ، 26 / 11 / 1361
پس صرفِ به کار بُردنِ کلمۀ « شورای رهبری » که در قانونِ اساسی قبلی و سخنانِ امام خمینی به کار رفته نمی تواند حیله و ... باشد .
وانگهی طبقِ قانون اساسی پس از بازنگری ، مجلس خبرگان رهبری فقط حقّ و وظیفۀ انتخابِ رهبر را بر عهده دارد و حقّ ندارد که شورای رهبری انتخاب کند . حتّی شورای موقّت رهبری که در اصل یکصد و یازدهم قانونِ اساسی قید شده ، از وظایفِ اعضای خبرگانِ رهبری نیست .
پس این جمله که : « حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته می شود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرحِ شورا در مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشور را بشکنند . »
وَجهی ندارد و همانگونه که آن جملۀ « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . » گُمان شده از امام خمینی است ، انتخابِ شورای رهبری هم گُمان شده ، جایگاهِ قانونی دارد .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نکته سوم :
« درست است که در کتابِ مقدّس قرآن کریم « و امرهم شورا بینهم » آمده است ، لکن مشورت ، برای پیدا کردن راهِ بهتر است و هیچگاه شورا نیابتِ ولایت امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایت فقیه را نمی تواند برعهده بگیرد . »
تحلیل و بررسی :
طبقِ اصل یکصد و یازدهم قانونِ اساسی در شرایطِ خاصّ شورای موقّت رهبری ( متشکّل از رئیس جمهور و رئیس قوّۀ قضائیّه و یکی از فقهای شورای نگهبان به انتخابِ اعضای مجمع تشخیص مصلحتِ نظام ) تا تعیینِ رهبر وظایفِ رهبری را عهده دار می شود . ممکن است شرایط به گونه ای باشد که مجلس خبرگان رهبری نتواند تا شش ماه رهبر انتخاب نماید . و حتّی ابتدا نیاز به برگزاری انتخاباتِ مجلس خبرگان رهبری باشد تا بعد آنها رهبر را انتخاب نمایند . یعنی در این مدّت یک ماه یا شش ماه فرضی شورا نیابتِ ولایتِ امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایتِ فقیه را می تواند برعهده بگیرد .
دقّت شود : اگر طبقِ قانون اساسی ( قبل از بازنگری ) به جای رهبر ، شورای رهبری انتخاب می شد ، همۀ اعضای آن ( سه نفر یا پنج نفر ) فقیه بودند ولی در این شورای موقّت رهبری ( سه نفره ) بیشتر اعضای آن فقیه هستند چون ممکن است رئیس جمهور که یکی از اعضای آن است فقیه نباشد .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نکتۀ چهارم :
در تاریخ هیچگاه امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را شاهد نبوده ایم و بر فرض محال چُنانچه شورا به جای مقام ولایتِ مطلقه فقیه که در قانونِ اساسی آمده است، بنشیند ، در کشور چند زبانی پیش خواهد آمد و استحکام وحدت در برابر آمریکا و صهیونیست و دشمنان استکباری و مرتجع ، شکسته خواهد شد .
تحلیل و بررسی :
مگر موقعیّت تجربۀ آن بوده است ؟ خلفای بنی امیّه می خواستند این را تجربه کنند ؟ یا بنی عبّاس ؟ یا مغولها ؟ یا اُمرای نهضتِ شیعی سربداری که بیشترشان به دستِ جانشینانشان به قتل رسیدند ؟ آیا از کسانی که برای نشستن بر اریکۀ قدرت از کُشتنِ پدر یا برادر یا فرزند کوتاهی نکرده اند می توان توقّع داشت که امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را تجربه کنند ؟
در موردِ این تجربه نداشتن در امرِ حکومت شهید مطهّری می گوید :
غریزۀ جاه و استخدام ، روحانیّت
می گویند دو غریزه در بشر بیش از هر چیزِ دیگری قدرت و نفوذ دارد : جنسیّت ، برتری طلبی
در بارۀ جنسیّت می دانیم که در اسلام پیش بینیها و احتیاطها شده و در عینِ اینکه رعایتِ حقوقِ زن و مرد را کرده ، حَریمی بینِ زن و مرد قائل شده و خَلوت با اجنبیّه را تحریم کرده به جهتِ آنکه غریزه قوی است و ممکن است به احتمالِ قوی قدرتِ ایمان را در هم بشکند و حال آنکه خَلوت با شراب مثلاً حرام نیست . در حدیث است که هر جا زن و مردی با هم خَلوت کنند سومی آنها شیطان است و نظیرِ این اخبار و احادیث که از قدرتِ زیادِ این غریزه و خطرِ مواجهۀ با آن حکایت میکند زیاد است رجوع شود .
در موردِ غریزۀ برتری طلبی وارد شده که : آخِرُ ما یَخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّیقینَ حُبُّ الْجاه
ایضاً وارد شده که :
مَا ذِئْبَانِ ضَارِیَانِ فِی غَنَمٍ قَدْ تَفَرَّقَ رِعَاؤُهَا بِأَضَرَّ فِی دِینِ الْمُسْلِمِ مِنَ الرِّئَاسَةِ و امثالِ این تعبیرات . رجوع شود .
[ الکافی ( ط ـ الإسلامیّة ) ، ج2 ، ص : 298 ]
[ امام کاظم علیه السّلام : دو گرگِ درّنده در گلّۀ گوسفندی که چوپان رهایش کرده است آن قدر ضرر ایجاد نمیکنند که ریاست در دینِ مسلمان ضرر ایجاد میکند . ]
همان طور که در موردِ غریزۀ جنسی لازم است که پیش بینیهای احتیاطی بشود و نباید به اعتمادِ ایمانْ خطر را مواجه شد در موردِ برتری طلبی و شئونِ آن نیز باید این پیش بینیها را نمود ؛ به علاوه اینکه موضوعِ جنسی صرفاً یک خطرِ شخصی است و موضوعِ برتری طلبی و احرازِ مقامِ ریاست یک خطرِ اجتماعی است. بنا بر این همان طوری که کار هر کَس نیست که خود را از مخاطرۀ جنسی با معاشرتهای زیادِ بی بند و بار نجات بدهد و اگر کسی ادّعا کند که من با لُعبتانِ زیبا معاشر هستم و خَلوت می کنم ولی پاکم ، برای ما قابلِ قبول نیست و یوسُفِ صدّیقی می خواهد که خود را از چنگالِ جمالِ زلیخا نجات بدهد ، همین طور است خَلوت با مقام و اِحرازِ تمامِ قدرتها و ثروتها برایِ قدرتها . علی بن ابی طالبی می خواهد که پاک از مَعرکه بیرون بیاید و یک پولِ از آن ثروت را صرفِ شخصیّت خودش نکند .
روشِ عملی ما در قسمتِ اوّل خوب بلکه به حدِّ افراط است ولی در قسمتِ دوم صفر است .
در شمارۀ دوم تیرماه 1341 ، اطّلاعات ، صفحۀ 15 ؛ از یکی از اکابرِ غرب که نامِ وی را نبرده نقل می کند : این وظیفۀ دولتها نیست که مردم را از اشتباهکاری محافظت کنند . بلکه این وظیفۀ مردم است که دولت را از ارتکابِ اشتباهات حفظ نمایند .
ما و اروپائیان در موضوعِ این دو غریزه به طورِ معکوس عمل می کنیم . آنها برای غریزۀ جنسی آزادی بی حدّ و حصر قائلند و ما برای غریزۀ برتری طلبی .
اروپایی چون به مسایلِ اجتماعی اهمّیّت می دهد به موضوعِ دوم زیاد اهمّیّت می دهد و عقیده ندارد که فردی را با مقام در خَلوت بگذارد و قدرتها را در یک جا متمرکز کند ؛ معتقد است این عمل خود به خود منجر به استیثار خواهد شد و حتّی فکر و عقیدۀ مستأثر را عوض می کند .
در تُحَف العقول ، ص 281 ، از مواعظ امام سجّاد علیه السّلام نقل می کند : کَمْ مِنْ مَفتونٍ بحُسنِ القَولِ فیهِ وَ کَمْ مِنْ مَغرورٍ بحُسنِ السِّترِ عَلَیهِ وَ کَمْ مِنْ مُستدرجٍ بالاحسانِ اِلَیهِ .
چشمی که جُز تعظیم نبیند و گوشی که جُز تملّق نشنود و دهانی که جُز به محصولِ کار و زحمتِ دیگران نجُنبد و دستی که جُز برای بوسیدن دراز نشود ، ممکن نیست طاغی نشود .
و برای خود شخصیّت مافوقِ قانون معتقد می شود ، بلکه خود را عینِ حقّ و قانون می داند . همانطوری که بسیاری از علمای روحانی ما اسلام را خودشان و خودشان را اسلام می دانند .
« اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِکْرَ اللهِ ... . » ، ( مجادله ، 58 / ١٩ )
ولی ما برای غریزۀ برتری طلبی آزادی قائلیم و برای غریزۀ جنسی محدودیّت ، آن هم به حدِّ افراط و منطقِ اسلام با هر دو مخالف است . اسلام برای هر دو غریزه یک نوع محدودیّت معقولی قائل است . منطقِ اسلام در موردِ زن تا حدودی روشن است ولی در موردِ حکومت و اداره و طرزِ سیاستِ جمعیّتها چون کمتر بحث شده ، باید تحقیقِ بیشتری بشود .
یادداشتهای استاد مطهّری / 13 ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ اوّل ، بهمن 1393 ، ص 165 ـ 168
تقسیمِ قدرت در تشکیلاتِ اجتماعی ، روحانیّت ما
فرق است بینِ « باید » و « هست » . بعضی مردم که طرزِ تفکّر واقع بینی دارند به « جریانی که واقع می شود » توجّه دارند و بعضی که ندارند به « آنچه باید باشد » فکر می کنند . و مبنایِ کارِ خود را بر باید می گذارند . به قانون و مقرّرات وضعی اهمّیّت می دهند و گاهی هم در همین باید افراط می کنند .
می گویند : قزوینی ای سوارِ قطار شده بود و به تهران می آمد در بینِ راه که قطار یک جا ایستاد ، مردم پایین آمدند . او هم پایین آمد . بعد از چند دقیقه قطار سوت زد و مسافرین ریختند و سوار شدند . قزوینی سفتِ و محکم سرِ جایِ خودش نشسته بود .
یکی به او گفت : سوار شو که قطار میرود . اعتنا نکرد .
بارِ دوم گفت ، باز اعتنا نکرد .
سوتِ آخِر را زد . آن مرد گفت : باباجان زود سوار شو که قطار رفت !
قزوینی با عصبانیّت و بی اعتنایی گفت : کجا می رَد ؟! این ( اشاره به بلیط ) دستِ من است !
مردمی که تشکیلاتِ اجتماعیشان بر محدودیّت عملی قدرتها نیست و قدرتها را در یک نقطه متمرکز می کنند ـ مثلِ تشکیلاتِ روحانی ما ـ و بعد انتظارِ عمل به وظیفه دارند . عیناً مانندِ آن قزوینی فکر می کنند .
یادداشتهای استاد مطهّری / 13 ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ اوّل ، بهمن 1393 ، ص 248 ـ 249

جمعه 17 / 9 / 1391 با پدرم و آقای عبّاس مهربانی به سمتِ « کلاته سادات » رفتیم . قبل از آنکه به روستا سرازیر شویم ، ماشین را نگه داشتیم ، چند قطعه عکس از دورنما و کلیّت روستا گرفتیم ، آقای مهربانی مسئول شورای اسلامی را که خانه اش همان نزدیکی بود صدا زد ، بعد از احوالپُرسی خواستیم که برای مُهر زدن نامه ، مُهر شورا را بیاورد .

گفت : نامه را بخوان . گفتم : خودتان بخوانید . گفت : من حوصلۀ خواندن ندارم ، سَرما خورده بود . نامه را خواندم ، مطمئن شد که موضوع نامه درخواستِ آسفالت راه علی آباد ـ فرومد است ، مُهر و امضا کرد و مقداری در بارۀ روستا با هم صحبت کردیم ، محدودۀ کلاته سادات عُلیا و سُفلی را نشان داد . گفتم : اینجا یک قبرستان دارد یا مثل فرومد دو تا ؟ گفت : یکی . کلاته سادات عُلیا کوچک و چسبیده به همین کلاته سادات سُفلی است . قبرستان در جنوبِ غربی روستاست و از همان بلندی دیده می شود ، چند سال قبل به آنجا رفته بودم و نوشته های سنگِ قبر شهدا را یادداشت کرده بودم .

استخرِ آب کلاته ساداتِ سُفلی کاملاً گِرد و دایره ای است ، جنوبِ شرقی روستا را نشان داد و گفت : آنجا « سَرنو » است که قبلاً شهر بوده و دو آبادی دِرِه و دِرِهمان آنجا بوده ، در تاریخ نوشته است ، من کتابش را ندارم ، آنجا برای خودش شهری بوده [ شاید نامش درّه بوده ، چون در درّه مانندی واقع است . ) .

کلاته سادات سُفلی یک مسجد ، پُشتش یک حسینیّه و پُشت آن یک هیئت دارد ، آیا بهتر نبود به جای سه ساختمانِ مستقلّ کنارِ هم یک ساختمان با امکاناتِ بیشتر و چند منظوره می ساختند ؟

مدرسۀ ابتدایی در بلندی ساخته شده ، فِلفلها پَهن و جای مرحوم دکتر ایرج افشار خالی بود تا کیف کند و در سفرنامه اش از گُله گُله فِلفِلهای قرمز که بر پُشتِ بامها و دَشتها پَهن است بنویسد ! از کوهِ زاواک پرسیدیم ، گفت : آمدنِ یک نفر ، هزینۀ یک روز کارگری روی دستِ شما می گذارد ، جوانی که آنجا بود گفت : آنجا خطرناک است ، پلنگ دارد . آقای مهربانی می گوید : من با یک نفر برای جمع کردنِ « زیرۀ سیاه » به آنجا رفتم ، بعد رفیقم را گُم کردم ، به چند نفر برخورد کردم که برای خودشان گوشت به سیخ کشیده بودند ، به من مشکوک شدند ، مرا گَشتند ، وقتی مطمئن شدند ، چای دادند و به اصرار یک سیخ گوشت و بعد هم ... ریختند ، گفتم : این یکی را دیگر معذورم ! ... می کشیدند و کیسه های ... داشتند ، باورم نمی شد تا اینکه نشانم دادند .

« سرنو » قلعه مانندی است که خالی از سَکَنه و آب آن خشکیده ، جوی آبی دیده می شود و درختانی که شاخه هایشان برای قطرۀ آبی دست به دعا برداشته اند . کلاغی بر رویِ درختی لانه ساخته است .

حدِّ فاصلِ کلاته سادات سُفلی و عُلیا هم در کنارِ تپّه ، فلفل پهن است ، در کلاته ساداتِ عُلیا هم مشغول بنّایی و ساختنِ حسینیّه هستند ، می خواهم عکس بگیرم ، یکی ـ دو نفرشان خودشان را پنهان می کنند که در عکس نیفتند !

از چوپانِ کنار جادّه می پرسم : اینجا چند خانوار است ؟
می گوید : 7 ـ 8 خانوار .
می گویم : تعدادِ خانه ها که بیشتر است ؟
می گوید : خالی از سَکَنه است ، کسی نمانده است .
هر دو روستا برای خودشان حمّام عمومی داشتهاند که از کار افتاده ، گویا هزینۀ حمّامی و سوختِ ( روغن سیاه / نفت سیاه ) آن تأمین نمی شود و مردم برای خودشان در منازل حمّام ساخته اند .
زمانه دگر گشته ، حمّامهای عمومی ، شخصی شده و به خانه ها آمده ، تنورهای خانگی جای خودش را به نانوایی عمومی داده است .

نامه هایی از دورانِ جنگ 2
من سعی کردم نامه ها را همانگونه که هست ثبت کنم ، دخل و تصرفّی در آن ننمایم ، فقط علایمِ نوشتاری را افزودم و اشتباهات را مشخّص کردم تا واقعیّت نمایانده شود . البتّه بعضی از اشتباهات به جهتِ آن بوده که فرصتِ دوبارۀ خوانی نامه ها نبوده ، تاریخِ دو نامه نشان می دهد که از 15 آذر تا 22 آذر فقط یک هفته فرصت بیشتر نیست و اگر یک فرمانده یا مُربّی بخواهد به نامۀ بعضی از مثلاً سیصد نفر هر دورۀ آموزشی پاسخ بدهد چقدر باید وقت بگذارد . هر چه هست اینها حکایت دوران جنگ است .

بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
سلام و علیکم ( سلامٌ علیکم )
خدمتِ برادرانم علی و مهدی یاقوتیان
به نامِ الله قوّت دهنده بر بازوانِ حزب الله ـ به نامِ الله یاری دهندۀ روح الله ـ بنامِ [ به نامِ ] الله صبردهنده بر خانوادۀ شهدا ـ و به نامِ الله پاسدارِ خونِ شهیدان و در هم کوبندۀ ستمگران
با سلامی مجدّد خدمتِ برادران عزیزم علی و مهدی ، امیدوارم که حالتان خوب و سلامت باشد و در کارهای خداپسندانۀ خود موفّق و پیروز باشید و ما را نیز از دعای خیرتان فراموش نکنید و ما نیز بد نیستیم . برداران با زحمتهای ما چطورید ؟ انشااله [ ان شاءَ الله ] که باید ببخشید که مزاحمتان شدیم و جایتان را تنگ کردیم . برادر علی یا بهتر بگویم : استادِ گرامی در پایگاهِ شما زیاد فرصت نکردم که با شما صبحت [ صحبت ] کنم و خیلی دلم می خواست از چیزهایی که در موردِ جبهه دیده ام و یا شنیده ام برایتان بگویم . می دانی برادر جبهۀ کُردستان فقط دردش همان است که در نامۀ خود نوشته اید و بیشتر خواهید فهمید . بدانید اگر آن مسائل حلّ شود ، مسئلۀ کُردستان نیز حلّ می شود . چطور می توانم بگویم که : « بسیج مدرسۀ عشق است . » بله ، درست است ، نه برایِ امثالِ بنده ، اَمثالِ بنده و غیره که خودتان می شناسید . بسیج برای کسی مدرسه است که آن بسیجی شاگردی ممتاز باشد و بتواند نمرۀ بیشتر ببرد .
« ... إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَ اللهِ أَتقاکُم ... . » ، [ حُجُرات ، 49 / 13 ]
چطور باید بگوییم که جبهه دانشگاه است ؟ دانشگاه که همه را قبول نمی کند . کسانی که نمره می آورند بالاترند نه کسی که بیاید فُحش بدهد و یا دزدکی ساکِ بقیّۀ برادرهای خود را باز کند حقیقتِ جبهه را هر کَسی نمی تواند ببیند . می توان گفت که : جبهه در حقیقت بهشت است و چشمِ ملکوتی جبهه را جنّتِ الهی می بیند . این شعار نیست بلکه حقیقت است . نورِ خدا در جبهه متجلّی است . گوشِ ملکوتی نغمه هایِ دلرُبای بهشت را می شنود و چشمِ حقیقت بین زیباییهای بهشت را در جبهه مشاهده می کند . شما فکر می کنید آیا افرادی امثالِ من می توانند این طوری باشند ؟!
برادر وقتی شب را در پایگاه شما ماندم خیلی از حقیقتها به دستم آمد و برادر علی و مهدی می خواهم یک اعتراف کنم و قَسَم می خورم که حقیقت را می گویم : من در خود آن جنبه را نمی بینم که بیایم و سه ماه در جایی مثلِ سوئیچ بمانم . واقعاً شب گریه ام گرفته بود و خدا شاهد [ است ] چقدر احساس کردم حقیرم و کوچکم در برابرِ شماها وقتی شما از سرِ پُست آمدید و بنده در خواب بودم و وقتی بلند شدم و به بیرون رفتم که هوا خیلی سرد بود و وقتی فکر کردم که شما چطور دو ساعت و نیم یا بیشتر در آن سرما ایستاده اید ؟! احساس می کنم که خیلی ضعیفم و باید خیلی تلاش کنم که به غافلۀ [ قافلۀ ] شما برسم .
خواجه هفت شهرِ عشق را گشت .......... ما هنوز اندر خـمِ یک کوچه ایم
پس برادر علی و مهدی ما [ را ] از دعایِ خودتان فراموش نکنید که خیلی احتیاج به دعا داریم شبها وقتی در آن سنگرهای سرد و تاریکِ خود نشسته ای یادی از بندۀ عاصی الله هم بکنید که در دعایِ شب وقتی میهمانِ خداوندِ رحمان شدید ما را هم یاد کنید که خواجه حافظ علیه الرّحمة می گوید :
دلا بسـوز که سـوزِ تو کارِ ما بکند ........... دعایِ نیمه شبی ، دفـعِ صد بلا بکند
عتـابِ یارپَری چهره عاشقانه بکِش .......... که یک کِرشمِه تلافی صد جفا بکند
و برادر مهدی پیشِ برادر فتوحی نیز رفتم ، خیلی دلشان برایتان تنگ شده بود و او هم می خواست شما را ببیند . برادر پایگاه فتوحی به شما خیلی نزدیک [ است ] لبۀ جادّه سوار ماشین شوید و وقتی از کوخان ردّ شدید از راننده بپرسید که : بناویله کجاست ؟ و در مسیرِ راهی که به طرفِ سردشت میروید دو تا بسیجی سمتِ چپِ جادّه نشسته اند که از پایگاه شما تا آن محلّ فقط بسیج آن پایگاه را دارد و پایگاه هم از جادّه دیده می شود و سمتِ چپِ جادّه است .
برادر علی و مهدی خیلی باید ببخشید که جُداگانه نتوانستم برایتان نامه بنویسم و انشااله [ ان شاء الله ] هر دویِ شما این را بخوانید و منتظرِ جواب از تَک تَکِ شما هستم . یعنی جُداگانه برایم بنویسید . برادران سلامِ گرمِ بنده و برادرِ عزیزم آقای سعید سیوانی را به همۀ برادرانِ پایگاه خودتان ؛ رضایی ، حیدری ، مِهرعَلیان ، شریفی ، نیکخواه ، صالحی ، عابدینی ، غفّاری ، ثاره خانی [ ساریخانی ] ، رجبی و کُلیّۀ برادرانی که الآن اسمشان یادم نیست ، [ سلام ] برسانید و در ضمن برادران داودی ، مِهرعلیان ، شهیدی و جعفر سودی سلام می رسانند .
به امیدِ دیارِ دوبارۀ رویِ برادرانِ عزیز و در ضمن عکس هم برایتان می فرستم و شما هم فراموش نکنید و برادر مهدی عکسی از فتوحی انداخته ام اگر آماده شد در جوابِ نامۀ بعدی برایتان می فرستم و امانتی شما را به برادر فتوحی دادم . دیگر عرضی نیست به جز سلامتی و مشتاقِ دیدارِ دوبارۀ شماها ـ والسّلام .
بندۀ عاصی الله ـ مخلص و برادرتان حسین علاء پور ـ 15 / 9 / 1363

بسمه تعالی
سلام و علیکم ( سلامٌ علیکم )
در زیرِ این آسمانِ کبود هیچ خدمتی بالاتر از خدمت در کُردستان نیست . شهید دستغیب
با درود به رهبرِ کبیرِ انقلابِ اسلامی ایران و اُمّتِ امام و با درود به همۀ شهدای اقلابِ اسلامی از کربلای حسین تا کربلای گرمِ خوزستان و کربلای سردِ کُردستان و به امیدِ پیروزی کُفر ستیزانِ لشگر ( لشکر ) امامِ زمان ( عج )
و به خدمتِ برادرِ عزیزم مهدی
با عرضِ سلام به همۀ عزیزانی که قلبِ سالم و در درونِ قلب عشقی مقدّس دارند و با سلام به نقطه اتّکاء و رأسِ همۀ این قلوب ، مولای متّقیان ، عزیزِ سنگرنشینان ، امام خمینی و با عرضِ ادب به پیشگاه همۀ عاشقانِ کربلا .
برادرم مهدی جان ؛ چند جمله ای را به عنوانِ عرضِ ارادت ذکر می نمایم و بالاتر از همه و قبل از هر سخنی آرزو دارم که در جمیعِ حالات و بالاخص در این نوشتار قلبم از ریا و عُجب خالی باشد . انشااله ( ان شاء الله ) و با دعایِ شما عزیزان .
خدا را شاهد و گواه می گیرم که خجلم از اینکه خطاب به شما برادرِ عزیز سخنی را اَدا نمایم لکن خواستم که جوابِ نامۀ شما را بدهم چون در درون مطلبِ قابلِ ذکری که در خورِ شما پاسدارِ امامِ زمان باشد ندارم تنها اکتفا می کنم به اینکه آرزوهای دلم در میان نمایم تا شاید فرجی بر این آمال ، بر اثرِ دعاهای شما حاصل گردد .
برادرم مهدی وقتی نامۀ شما را به دستم دادم ( دادند ) نمی توانم حالتِ خود را توصیف کنم و با این سوادِ قاصر و زبانِ قاصری که دارم نمی توانم بر روی کاغذ بیاورم و وقتی خطِّ شما را دیدم مثلِ اینکه خودِ شما را ملاقات کرده ام . بله برادر فراق خیلی سخت است و خدا را شاهد می گیرم که آن روز نمی توانستم ( نمی دانستم ) که چکار می کنم و چه چیزی بگویم که درخورِ شما باشد و چیزی نمانده بود که گریه کنم . فکر کنم کسی که در یک جانی ( جایی ) گیر می کند به جُز گریه کردن کاری از دستش ساخته نیست . برادرم من آن روز آن حالت را داشتم و نتوانسم با شما سخنی بگویم و الآن که دارم صفحه را سیاه می کنم نمی دانم که چه چیزی برایتان نوشته ام . فکر کنم شما خودتان وقتی نامه را خواندید بهتر درک خواهید کرد .
برادر آرزوهایم زیاد است و حرفهایم هم با شما زیاد ولی چه کنم که زمینه در خودم برای تحقّقِ آنان کمتر می نمایم ( می یابم ) و بر این اساس دیگر بیش از این کاغذِ سفیدی که شایسته بود که به دستِ عاشقی چون رزمندگانِ اسلام که تبلورش در وجودِ شهدا نمایان است رموزِ عشق تحریر می شد تا به دستِ غافلی چون حقیر به طور خلاصه همین بس که بگویم : لیاقت نداشتم مربّی شما و امثالِ شماها باشم .
برادر مهدی اگر باور کنید که دلم برایتان تنگ شده و نمی دانم که باز لیاقتِ و سعادتِ آن را که باز هم شما را زیارت کنیم دارم یا نه که خدا می داند ولی برادر مهدی بنده را هم فراموش نکنید هم از دعایِ خیرتان هم از شفاعت .
برادرجان به پیشِ برادرم فتوحی نیز رفتیم و او خیلی دلش برایتان تنگ شده و خیلی دلش می خواست که شما را زیارت کند و در نامۀ قبلی آدرسِ او را برایتان داده ام و با ماشین کم تر از یک ساعت با همدیگر فاصله دارید .
برادر مهدی ، سیّد سعید سیونی برادرِ عزیزم سلامِ گرم و پسر از لطف و محبّت خود را برای شما همراهِ این نامه ارسال می دارد . برادر شما خوب نامه می نویسید ولی در جوابش بندۀ معصیّت کار مانده ام که چه چیزی بنویسم ولی این را می توانم برایتان بنویسم که خیلی دوستتان دارم چون خیلی چیزها از شما یاد گرفته ام و در آینده هم یاد خواهم گرفت . به امیدِ آن روز که شما را مجدّدا ملاقات کنم .
برادر در نامۀ قبلی برایتان عکس فرستاده ام و برایم بفرستید که به دستتان رسیده یا نه انشااله ( ان شاء الله ) که می رسد و برادر سلامِ گرمِ مرا به استاد بزرگوارم علی یاقوتیان برسانید و بقیّۀ برادرانِ پایگاه سوئیچ . دیگر عرضی نیست . و السّلام . به امیدِ دیدارِمجددِ شما و به امیدِ پیروزی رزمندگانِ اسلام .
آن که همیشه در یادِ شماست ، بندۀ عاصی الله ـ حسین علاءپور ـ 22 / 9 / 1363
صد پارۀ تن به سنگرِ ایمانم آرزوست .......... ایثـارِ جـان به شیوۀ مردانم آرزوست
آن شربتـی که شهیـدان کردند نـوش .......... از جــان و دل بـه خـدا آنـم آرزوست
خُرّم آن روز که از این منزلِ ویران بروم .......... راحـتِ جـان طلبم و از پیِ جانان بروم
حافظ
و ضمناً آدرس منزل خود و بقیّۀ برادران پایگاه خودتان را در جوابِ نامۀ بعدی برایم حتماً بفرستید .
و آدرس خودِ بنده : زنجان ، خیابانِ شهدا ، جنبِ پنچرگیری ، پلاکِ ... ، منزل یونُس علاءپور ، حسین علاءپور

هو العزیز الحکیم
سلام و علیکم ( سلامٌ علیکم )
ضمنِ عرضِ سلام و آرزوی طولِ عمر برای امامِ امّت و سلامتی و پیروزی همۀ پویندگانِ راهِ خدا ،
امیدوارم که حالتان خوب باشد و در زندگانی خویش موفّق و پیروز باشید . ما نیز در اسارتِ تن هنوز نَفَسی می کشیم و در صفِ قاعدین نظاره گرِ پروازِ سبکبالانِ عاشق ... .
امیدوارم سلامِ گرمِ بنده را که از تمامی هستی خویش سرشار می شود پذیرا باشید و برادر مهدی از اینکه به نامۀ شما بعد از گذشتِ سه الی چهار ماه جواب می دهم می بخشید . خدای بالا سر شاهد است که خیلی سخت می توانم آن چیزهایی که در قلبم است با این سوادِ قاصر و زبانِ قاصر بر صفحۀ کاغذ بیاورم . نمی دانم که آیا این نامه به دستتان خواهد رسید و انشااله ( ان شاء الله ) که می رسد و نمی دانم که نامۀ بنده را خواهید خواند یا نه و آیا جوابِ نامه را خواهید داد که اینها همه سؤالاتی هستند که جوابش را خودم بهتر می دانم .
مهدی جان نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده و هر لحظه آرزو می کنم که در کنارم بودی و جای سجده گاه شما را می بوسیدم و نمی دانم که چرا و چگونه توانستم این صفحه را پُر کنم . خلاصه برادرجان ، مهدی جانم انشااله ( ان شاء الله ) که می بخشی .
برادر علی امیدوارم که حالتان خوب باشد و از اینکه به شما نیز نامه ای ننوشتم بنده را به بزرگواری خودتان می بخشید .
خلاصه برادر مهدی در نامه نوشته بودی که برادر احمدی با یکی از برادران در راهِ کُردستان کَمین خورده اند و شهید شده اند . خیر ، برادران آنها سالن هستند و نه کَمین خوردهاند و نه اصلاً به جبهه رفته بودند که کَمین بخورند بلکه سالم و سرحال هستند و راجعِ برادرم سعید که در عملیّات بدر زخمی شد ولی حالش خوب است و به سلامتی از جایشان و از بیمارستان نیز مرخّص شده و برادر علی و مهدی اگر از دستِ بنده ناراحت نبودید یک نامه ای بنویسید که باعثِ بالا رفتنِ روحیه مان بشود و آدرسِ نامه را به منزل بنویسید نامه به دستی من می رسد و انشااله ( ان شاء الله ) از لشگر ( لشکر ) نیز نیز برایتان نامه می نویسم و فعلاً که در مرخّصی هستیم و برادر علی بنده را با نصیحتهای خویش راهنمایی کنید تا بلکه ما هم بتوانیم مثلِ شما شویم و بتوانیم به اسلام و مسلمین خدمتِ کوچکی بکنیم . خلاصه عزایضم را به اتمام می رسانم و شما را به خدا می سپارم و برادر سیوانی سلام می رسانند . والسّلام .
همیشه یاد شما ـ حسین علاءپور ـ 13 / 4 / 64
خُرّم آن روز که از این منزلِ ویران بروم .......... راحـتِ جـان طلبم و از پیِ جانان بروم
حافظ
این رابطه ای است که بین یک مربّی یا فرمانده با یک رزمنده در دورانِ جنگ برقرار بود و آن رابطه هنوز است ، روز 23 / 9 / 1394 به آقای علاء پور تلفنی صحبت کردم و گفتم : امروز 23 / 9 / 1394 است . سی و یک سال پیش شما برایم نامه ای نوشته ای و من آن را امروز تایپ کردم !
به هر حال توانستم با سیّد سعید سیوانی عزیز تلفنی صحبت کنم و او برایم چند قطعه عکس بفرستد .
او امسال به حجّ رفته و در فاجعۀ منا پاهای عاریه ایش را جا گذاشته است ! چون قصدِ مسافرت برای نصبِ پاهای مصنوعی اش را دارد ، عکسها را درج می کنم تا خودش عکسها را قبل از مسافرت ببیند .












سلام بر شما مخاطبانِ گرامی و فرومدیهای محترم
ورودِ شما را به کانال « خطّۀ فریومد / فرومد » در تلگرام خوشامد می گویم .
مهدی یاقوتیان

با تشکّر از خانم میری که این عکس سیّد سعید سیوانی را برای خطّه فریومد / فرومد فرستاده است .
این صرفاً یک نامه نیست ، اکنون تاریخ است ، تاریخِ جنگِ یک کشور ، که جنگجویانش در چه حال و هوایی بودند ؟ چه احساسی داشتند ؟ دغدغه شان چه بود ؟
به نظر می رسد آثاری که مربوط به شهدای جنگ بود ، مقداری جمع آوری شد امّا آن گونه که باید خاطراتِ رزمندگان دورانِ دفاعِ جنگِ تحمیلی ثبت نشده است . یکی از آن آثار همین نامه هاست و دیگری که فکر می کنم در آن مورد کوتاهی یا جفا کرده ایم ثبت نکردنِ خاطراتِ پدران و مادرانی است که با اعزامِ فرزندانشان به جبهه ، چشم انتظار می شدند ، و با هر عملیّاتی دلشان عاشورایی می شد که بر سرِ فرزندشان چه آمده است ؟!
چه شبها که خوابشان نبُرد ، یا هراسان از خواب پَریدند یا خوابها دیدند ، خوابهایی که تأویلش شهادت یا جراحت یا اسارت یا ... فرزندشان بود . پدران و مادران روستایی که با بلند شدنِ صدای هر بلندگویی ، دلشان هُرّی فرو ریخت که نکند باز کسی شهید شده است ! امّا صبر کردند ، مادران اگر گاهی گریستند ، پدران امّا گر چه ظاهراً به روی خودشان نمی آوردند کوچک ترین خبر ، صبر و طاقت را از آنها می ربود و دست و پایشان را گُم می کردند .
آن روزها که همیشه خبری در راه بود ، آن روزها که وقتی دربِ حیاط زده می شد ، پدر و مادر صبر و قرارشان نبود و هر دو با هم به سمتِ دربِ حیاط می دویدند ! آن روزها که فرشته ها برای پدران و مادران اجرِ صبر و بُردباری می نوشتند ، روزهایی که خدا همدمِ پدران و مادران بود . خودِ خدا گفته بود که با صابران است و پدران و مادران صبر کرده بودند ، صبری جمیل !
این نامه ای است از سیّد سعید سیوانی ، جانبازِ هفتاد درصدی جنگ ، از زنجان است ، سال 1363 که برای آموزشِ نظامی به پادگانِ مالکِ اَشتر رفتیم ، مُربّی تخریب بود ، خنده بر لبانش نبود ، پیشانی اش را کمی چُرت می کرد تا اَخمو به نظر آید . بعد از یک ماهی که نوبتِ مرخّصی بود ، من و برادرم تعجّب کرده بودیم که مگر آقای سیوانی خنده هم بَلَد است ؟! تازه فهمیدیم به خاطرِ اینکه یک وقت بچّه ها در تخریب شوخی نکنند ( که در تخریب اوّلین اشتباه ، آخِرین اشتباه بود ) چقدر این بندۀ خدا به خودش فشار آورده که نخندد !
وقتی به کردستان رفتیم ، چند ماهی که بودیم آقای سیوانی و آقای علاءپور آمدند و شبی پیشِ بچّه ها ماندند ، من و برادرم و حسین توکّلی از بچّه های میامی هم موقع برگشت در زنجان پیاده شدیم ، شبی را پیشِ آقای علاءپور ماندیم ، آقای سیوانی نبود ،
در تابستانِ 1366 هم من از جبهه که برگشتم در زنجان پیاده شدم و آقای علاءپور را دیدم باز آقای سیوانی نبود ، او این بار مجروح بود و برای مداوا به انگلستان رفته بود .
تابستانِ 1389 که در راهِ برگشت از کُردستان به زنجان رفتیم و آقای علاءپور را دیدم باز آقای سیوانی نبود ، تهران بود .
یک بار هم نامه ای نوشتم و کتابِ « به قولِ پرستو » از قیصر امین پور را برای آقای سیوانی فرستاده بودم که آقای علاءپور به ایشان بدهد .

بسمه تعالی
سلام علیکم
تقدیم به برادرِ بزرگوارم جانبِ مهدی یاقوتیان
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت .......... بـاقـی همـه بـی حـاصلـی و بـی خبـری بود
[ حافظ ، غزل 216 ]
با سلام بر مُنجی عالَمِ بشریّت ولیّ عصر آقا امامِ زمان (عج) و با سلام بر نایبِ برحقّ امامِ زمان ، قلبِ تپندۀ اُمّت ، فرماندۀ کُلِّ قوا ، یاورِ مستضعفان ، امامِ اُمّت ، پیرِ جماران ، آیت الله العظمی امام خمینی .
و با سلام به ارواحِ پُر فتوحِ شهدای اسلام از صدرِ اسلام تا انقلابِ اسلامی ایران بخصوص شهدایِ جنگِ تحمیلی عراق علیهِ ایران ، چه در جبهه های جنوب و یا غربِ کشور به خونِ خویش غلطیدند ( غلتیدند ) و درختِ پُر بارِ اسلام را آبیاری کردند .
و درود به خانوادۀ محترمِ شهدا و مفقودین و اُسراء و امّت حزب الله
و با درود و سلام به رزمندگانِ دلیرِ اسلام ، این شیرانِ روز و زاهدانِ شب که همه روزه در جبهه های حقّ علیهِ باطل حماسه های [ یی ] می آفرینند و عَرصه را بر کُفّار تنگ تر [ می کنند ] و می روند که با آخِرین ضربه های خود این رژیمِ پوسیدۀ بَعث را و این گروههای وابسته را به زباله دانِ تاریخ بیندازند و پرچمِ لا اله الّا الله را در کشورِ همسایۀ خود به احتزاز [ اهتزاز ] در آورند . به امیدِ پیروزی کُفرستیزان و نابودی رژیمِ رو به زوالِ بعث .
عـزیـزان از غـمِ دردِ جُـــدایــی .......... به چشمـانم نمـانده روشنـایی
به درد و غُربت و هجرم گرفتار .......... نه یـار و همـدمـی نه آشنـایی
[ بابا طاهر همدانی ]
با تقدیمِ بهترین سلامها به حضورِ برادرِ بزرگوارم ، برادرِ بهتر از جانم ، جانبِ آقای مهدی یاقوتیان که امیدوارم که از اَعماقِ وجود بر می خیزد پذیرا بوده باشید و از نعمتِ سلامتی برخوردار بوده باشید و در زیرِ توجّهاتِ حضرتِ بقیّة الله مشغولِ خدمت به اسلام و مسلمین بوده باشید .
و اگر از احوالاتِ این جانب حقیر و دربندان جویا / خواسته باشید ، الحمدلله سلامتی برقرار است به جُز دوری از شما تَک تَکِ عزیزان که انشاء الله [ اِن شاءَ الله ] به امیدِ پروردگار آن هم به این زودیها بر طرف می شود .
باری مهدی جان نامۀ پُر مِهر و محبّت تو به دستم رسید نمی دانی که چقدر خوشحال شدم و از خوشحالی اشک در دیدگانم جمع شد . این لطف و محبّت شماست که ما را شرمندۀ خود ساختی و یادی از بندۀ حقیر کردی و امّا داخلِ نامه چیزهایی نوشته بودی که اصلاً با احوالِ این جانب صِدق نمی کرد . این شماها بودید که با رفتارِ خود و با حَرَکاتِ خود به [ ما ] درسِ اخلاص آموختید و این شما بودید شیوۀ برخورد را به ما آموختید . این شماها بودید که با رفتارِ خود به [ ما ] درسِ زندگی کردن و زیستن را یاد دادید به خدا شرمندۀ شماها هستم . چه بگویم و یا بنویسم که نمی توانم با این قلمِ ناچیزِ خود آنچه را که در دلم می گُذرد روی این کاغذِ ناچیز بیاورم و یا در بارۀ آن فکر کنم یا جمله ای بنویسم ولی به یک جمله آنچه را در وجودم می گذرد می نویسم و آن این است : همیشه به یادتان خواهم بود و هرگز از یادم نخواهید رفت . دیگر از این نمی توان در بارۀ شما عزیزان و در مقابلتان چیزی بگویم که می ترسم اشتباهی کرده باشم . برادرجان دیگر [ بیش ] از این اوقاتِ عزیزت را نمی گیرم و شما را به خداوندِ منّان می سپارم .
و از خداوند سلامتی و طولِ [ عُمر ] امامِ عزیزمان را خواهانم . به امیدِ زیارتِ کربلای حسینی و آزادی بیت المقدس ، قبلۀ اوّل مسلمین .
از قولِ بنده به تَک تَکِ برادران سلام برسان ، مخصوصاً برادرِ عزیزم علی یاقوتیان و احمدلو و رضایی و نادعلی حیدری و بقیّه که سلامِ آنها را تَک تَک نمی آورم و اگر آقای فتوحی را هم دیدی یا تماسّ گرفتی ، سلامِ بنده هم نیز به آن برسان و همان طور دیگر برادران ، برادرِ حسین علاءپور نیز سلام خود را بدین وسیله برای شما عزیزان ارسال می دارد . بیش از این دیگر مزاحمِ اوقاتِ عزیزتان را نمی گیرم [ نمی شوم ] . سلامتی شماها را از خداوندِ متعال خواهانم ، همیشه و همه وقت به یادتان هستم و چشم انتظارِ جوابِ نامه هستم و قولی که داده بودم ؛ چشم ، یک قطعه عکس هم که لایقِ شما نیست به حضورتان تقدیم می کنم .

به امیدِ زیارتِ کربلا و پیروزی اسلام و طولِ عُمر برای امامِ عزیزمان
و السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته
سیّد سعید سیوانی ـ شنبه 26 / 8 / 1363
چشمت به تیـرم می زند ، زُلفت اسیـرم می کند
هجـرت زِ بیخـم می کَند ای جـان و ای جـانانِ من
با من جفـا تا کی کنی ؟ تَـرکِ وفـا تـا کی کنی ؟
این کارها تا کی کنی ؟ ای جـان و ای جانانِ من
یک بـار هم مهـر و وفـا ، یک چنـد هم تَـرکِ جفـا
گو کرده باشی یک خطا ! ای جان و ای جانانِ من
[ فیضِ کاشانی ـ غزل 769 ]
و نیز علاقه به شعر داری ، چند بیت شعر از شیخِ بهایی علیه الرّحمة تقدیم می دارم .



این نامه را آقای سیوانی از انگلستان برایم فرستاده بود .
هُوَ الرّؤف
منم از دردِ دوری در شکایت .......... زِ بختِ تیرۀ خود در حکایت
سَلامٌ عَلَیکم بما صَبَرتُم ـ بعد از سلام و اظهارِ ارادت و برادری به خدمتِ آن سَروَر ، امید است که حالتان در تمامی امور خوب بوده باشد و زندگانی را با تندرستی و سربلندی و شادکامی به پیش ببرید و اگر از راهِ ذرّه پَروری احوالی از اینجانب خواسته باشید باید به عرضِ شریف برسانم که بحمد لله و المنّة خوب هستم و ما هم مانندِ تمامی برادرانِ دلسوخته به دعاگویی اسلامِ عزیز مشغول بوده و امید به فردای روشن داریم که انشاالله [ ان شاء الله ] عزّت اسلام و مسلمین در تمامیِ اَبعاد به کمالِ خود برسد که شاهدِ ظهورِ با عظمتِ مُنجی عالَمِ بشریّت باشیم .
امّا گزارشی از ایّام جُدایی بدین شرح است که همیشه دلمان هوای شما برادرِ مخلص به انقلاب و اسلام را می کند و لیکن فاصله ای بینِ ما و شما هست . هر چند به قولِ معروف « از دل به دل راه دارد » ولی دیدارِ یار ، یک چیزِ دیگری است .
مهدی جان دوست ندارم با کلمات بازی کنم و راستش را هم اگر بخواهی بَلَد نیستم . در زندگانی هیچ وقت به خوشحالی آن روز نبودم که موقعی چشمم به نامه و دستخطِّ شما افتاد و نمی دانی که چقدر خوشحال شدم . راستش باور نمی کردم . خیلی به خودم فشار آوردم ، اوّل فکر می کردم در رؤیاست . همۀ اینها خیلی برایم عجیب بود نامه از مهدی ؟! بله ! جای تعجّب بود . چه شده یادی از ما کرده اند ؟! ماجرا بر می گردد به سه سالِ گذشته ، بعدِ سه سال یادی از فُقرا می کنید ؟! نمی خواهم پشیمانت کنم و دوست ندارم ناراحتت کنم ولی خواستم حرفِ دلم را بزنم چون خودت خواسته بودید . بگذریم . از چه بگویم ؟ خودم ماتم بُرده ! چه دارم بگَم ! و شاید طرفِ مقابل شمایید زبانم بند آمده ! خیلی دوست داشتم موقعی که تشریف آورده بودید زیارتان ( زیارتتان ) کنم ولی متأسّفانه بنده نبودم .
خیلی متشکّر از شما که زحمت کشیده و تشریف آورده بودید . امیدوارم اگر عُمری باقی ماند خدمتِ شما برسم ولی فعلاً نیز چند مدّتی در اینجا ماندگارم . امیدوارم این مکاتبه قطع نشود تا بهتر بتوانیم دردِ دل کنیم . از قولِ بنده برادرِ بسیار عزیزمان و برادرِ بزرگمان جنابِ علی آقا گُل سلام برسان . مخصوصاً به والدینِ محترمِ خویش و همچُنین به برادر فتوحی اگر دسترسی داشتی و امیدوارم مرا حلال کنی و ببخشید.
در دیــده بـه جـای خـواب ، آب است مرا
زیــرا کـه بـه دیـدنـت شتـــاب است مرا
گـوینـد کـه : بخـواب تـا به خـوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا ؟!
سیّد سعید سیوانی ـ 1 / 6 / 1366


دکتر مهدی شاهرخ :
سلام
شما بزرگوارید و عالِم و البتّه اهلِ دقّت نظر ، امری که دیگران شاید کمتر
از این فضیلت برخوردار باشند . من فقط اینجا نظر خودم را گزارش می کنم و
نظر شما را به قضاوت نمی نشینم .
شما از دیدگاهِ یک تاکتیکِ جنگی به بستنِ آب به روی سپاهِ اندکِ امام حسین ع نگریسته اید که البتّه کاری نیکو بوده است زیرا علی رغم عدم وجودِ توازنِ قوا میانِ طرفین ، شرایط جنگی بوده است . امّا با این وجود ، شیعیان از دیدگاهِ یک مسلمان و اسلام به این مسأله نگاه می کنند و چون حتّی بستنِ آب به روی حیوان هم درست نیست چه برسد به انسان ، حال اگر آن انسان مسلمان باشد زشتی این عمل بسیار بیشتر است اگر در این میان کودکان هم باشند باز بر زشتی این عمل افزوده می شود .
شیعیان از این عملِ غیراسلامی سپاهیانِ اُموی ناخشنودند چه آنها این عملِ غیراسلامی را در مقابلِ نوۀ رسول خدا ص و سیّد شبابِ اهل الجنة و اهلِ بیتِ نبیّ مکرّم اسلام انجام داده اند . لذا این عَطَش به شکلی بارز برجسته شده است .
زشتی کُشته شدنِ امام حسین ع توسّط طلقاء دیروز که جدّ امام ع پیامبر مکرّم اسلام در زمانِ فتح مکّه آنان را آزاد کرد بر کسی پوشیده نیست ، امّا بسیار بوده اند از اولیای الهی و از جمله ائمّه معصومینِ ما که توسّط اشرارِ زمانه مقتول شده و شهید شده اند ، امّا در این میانِ امام حسین ع در دشتِ کربلا در غربت و با لبانِ تشنه به شهادت می رسد و اهلِ بیتِ پیامبر همچون اسیر جنگی غارت شده و به شام کشانیده می شوند ، همه این ماجراها باعثِ تمرکز روی حادثۀ عاشورا در تفکّر شیعی و نیز مسأله عَطَش در این واقعه بوده است .
قتل الحسین خودش داغی بزرگ است چه برسد که این قتل ، عَطشانا هم باشد و این امری است که اشک را برچشمانِ شیعۀ اهلِ بیت جاری می کند ، امری که طبقِ عقایدِ شیعه جزو فضایلی است که ثوابِ الهی بر آن مترتّب است .
دربارۀ محتوای زنندۀ برخی نوحه ها ، بسیار بوده که شخصاً منزجر شده ام .
گاهی این نوحه ها متضمّن توهین به اهلِ بیتِ مکرّم پیامبر اسلام است که البتّه اکثر آنها سَهوی و از روی جَهل سرایندگانِ این نوحه ها صورت گرفته است . به مانندِ همین مثال هایی که شما عنوان کرده اید .
لذا این موردِ اخیری که بیان داشته اید واقعاً نیازمندِ بررسی توسّط ذوی الاختصاص است .
مؤیّد و پیروز باشید .
................................................................................
سلام بر برادر گرامی ام دکتر مهدی شاهرخ ( اینجا )
مطلب شما کاملاً درست است ، بر همین مبنا حدوداً سی سالِ پیش در آن روز عاشورا در زنجان وقتی آن بیتِ شعر ( اگر کُشتند چرا آبش ندادند ؟! ... ) خوانده می شد من هم همین برداشت و حتّی همین حسّ را داشتم در دفترچۀ خاطراتم هم در بارۀ یکی از دوستانم آقای محمّد رضا فتوحی نوشته ام : « آن روز که در روی آسفالتهای داغِ خیابان در روز عاشورا نشسته بودی و از خوردنِ آب به یادِ حسین ( ع ) امتناع می ورزیدی . »

محمّد رضا فتوحی ـ مهدی یاقوتیان ( قم ـ مهر ماه 1364 )
امّا همان گونه که شما اشاره کرده ای ، « برجسته کردنِ یک موضوع » یا به عبارتی کاریکاتور کردنِ یک موضوع و بزرگتر کردن آن از بقیّۀ مطالب ، توازن و تناسب را از بین می بَرد به گونه ای که حاشیه بر متن غلبه می کند و فَرع جای اصل را می گیرد .
می توان به جای « آب » از « آتش » سخن گفت و آن را بَرجَسته کرد ، آتشی که آن اَهریمنان به خیمه های حَرمِ اهلِ بیت زدند و آه از دلِ هر انسانِ شَرافتمندی برآوردند .
شما هم تصدیق می کنید که مطالبۀ شیعیان این نیست که چرا به کودکان یا زنان و ... آب ندادند یا چرا خیمه ها را آتش زدند و این فقط سوگواری است ولی در قالبِ مطالبه بیان می شود .
چون وقتی گفته شود : « اگر کُشتند چرا آبش ندادند ؟ » بیشتر جُمله اوّل برداشت می شود نه جملۀ دوم .
ـ حالا کُشتن به جای خود ، چرا آب ندادند ؟ چرا کَفن و دفن نکردند ؟ چرا خیمه ها را آتش زدند ؟
ـ هم کُشتند ، هم آب ندادند ، هم کَفن و دفن نکردند ، هم خیمه ها را آتش زدند .
................................................................................
امام علی ( ع ) در سالِ چهلم هجرت به شهادت رسید . او گفته بود : « اسلام پوستینِ وارونه پوشیده است . » و امام حسین ( ع ) در سال شصت و یک هجری گفته بود : « برای اصلاح امّت جدّم قیام کرده ام . » وقتی اسلام در سالِ چهلم هجرت پوستین وارونه پوشانده شده و در سالِ شصت و یک هجرت امّت نیاز به اصلاح دارد پس از قرنهای متمادی پوستین وارونه نپوشیده و نیاز به اصلاح مردم نیست ؟
در مفهوم می توان گفت همه مدّعی اند که می خواهند با جَهل و خُرافه مبارزه کنند وقتی سخن از مصداق می شود ، مَعرکه آغاز می شود .
آیا می توان چند مورد ( حتّی یک مورد ) را نام بُرد که همگان آن را جَهل یا خُرافه یا غیر علمی یا غیر اخلاقی یا ... بدانند ؟!
ـ در یک طرف زنجیر زنی و سینه زنی است که علّامه سیّد محسن امین عاملی فتوا داده اینها عزاداری نامشروع است .

در آن طرف زنجیر های تیغ دار که عزاداران بر بدنِ خود فرو می آورند ! ( اینجا ) و ( اینجا )
ـ در یک طرف قمه زنی است که امام خمینی منع می کند و آن طرف مرجعی دیگر می گوید : اجازۀ قمه زنی بدهید . ( اینجا ) و ( اینجا )
ـ در یک طرف سخن آیت الله بروجردی است که می گوید : « اگر مقلّد من هستید ، فتوای من این است که این شبیه هایی که شما به این شکل در می آورید حرام است . با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم الاّ این سه چهار روز که ابداً از شما تقلید نمی کنیم ! » ( اینجا )
تا جایی که آیت الله بروجردی می گوید : « من خودم در اوّل مرجعیت عامّه گمان می کردم از من استنباط است و از مردم عمل ، هرچه من فتوا بدهم مردم عمل می کنند . ولی در جریان بعضی فتواها که برخلافِ ذوق و سلیقۀ عوام بود ، دیدم مطلب این طور نیست . » ( اینجا )
وقتی از یک بیتِ شعر دو یا چند گونه برداشت شود ، از حادثه ای که چهارده قَرن پیش اتّفاق افتاده گویا به اندازۀ چهارده قرن تفاوتِ برداشت وجود دارد ! به اندازۀ فاصلۀ خواصّ تا عوامّ !
................................................................................
دکتر مهدی شاهرخ :
با
بخش اعظم سخنان شما موافقم . این که با پای برهنه در ظهر تابستان یا در
سرمای ی راه می روند یا در انظار عمومی تن خود را برهنه می کنند یا به خود
لطمه بدنی وارد می آورند مانند زنجیر تیغ دار یا قمه زنی یا شمشیر به پُشت
زدن یا هر عمل دیگر که از لحاظ شرع مقدّس اسلام ، تجاوز به حقوقِ بدنی خودِ
شخص به شمار می رود محکوم است ، در اینها که شکّی نیست . بدن مالِ ماست
اما ما اختیار آن را نداریم به همین دلیل اگر خودکشی کنیم جایگاهمان دوزخ
است یا اگر لطمه به خود بزنیم ظلم نفس مرتکب شده ایم .
حُزن و عزا برای
ائمه برای مظلومیت آنان است وگرنه هر بنی بشری را عاقبت سرانجامی جز مرگ
نیست و مرگ نیز پایان کبوتر نیست و چه بسا برای بسیاری شروع نعمت و رحمتِ
الهی است . ائمّه هدی که شهادتشان سرآغاز سعادتِ اُخروی و تکمیلی برای
سعادتِ دنیویشان است لذا جای حُزن ندارد که آنان این دار دنیا را تَرک کرده
و به سرای باقی شتافته اند و این غم و اندوه و عزاداری تنها برای مظلومیّت
آنان و حقّ ضایع شده آنان در ولایتِ مسلمین است. لذا چون این آب ندادنها
این آتش زدنها این به اسارت کشیده شدنها نمودار مظلومیّت مضاعف این ائمّه
هدی است لذا روی این مسائل تمرکز صورت می گیرد تا مظلومیّت آنان برجسته شده
و بر این مظلومیّت تأکید شود. ( البته به نظر حقیر )
از
سوی دیگر ، برخی چیزها با منطق و کلام اسلامی در تعارض است امّا نماینده
شور و شوقِ دینی مردم است ، در اینها نظر فقها مختلف است . مثلا اینکه
عَلَم بردارند برخی این عَلَم ها را انحراف می دانند و منع می کنند برخی
جایز می دانند. هر کس طبقِ اجتهادِ خود حُکمی می دهد.
به طورِ کُلّ و
نه فقط در این مسأله ، حُکمِ یک فقیه هم که همیشه رعایت نمی شود ، از این
دست مسائل خیلی زیاد است، در جامعه اگر نگاه کنیم و با رساله های آنان
تطبیق دهیم مصادیقِ فراوانی در مسائل مختلف از این رعایت نکردن ها می بینیم
. مثل ربا و وضعیّت بانکها ، نحوه عروسی گرفتن ها و ....
شما از شیعه
ای که تارک الصّلاة است و انتظار بهشت را به خاطر شیعه بودن دارد ، چه
توقعی دارید ، که به این مسائل ریز منطقی توجّه کند حال او که این مسئله را
نادیده می گیرد که تَرکِ صلاة نزدیکی به کُفر است.
امّا فارغ از همه
اینها و از سوی دیگر ، خیلی چیزها به ظاهر نیست ، به باطن امر و به دل است ،
اگر مثنوی معنوی بخوانیم و ماجراهای عُرفا را از این دست بسیار می بینیم .
لذا در این مسائل انسان باید کمی محتاط باشد و همه چیز دو دو تا چهار تای
عقل نیست ، بخصوص اگر تطابق میانِ عقل معاد و معاش در قضاوت در این گونه
امور موجود نباشد و سلایق راه داوری را بر عقل سلیم ناهموار کند . قضاوتِ
دستور به قتل حلاج دادن بنابر ادلّه و اعترافاتِ وی ، یک حُکمِ کاملاً شرعی
بود امّا همگان بر ناعادلانه بودن و نابخردانه بودنِ چُنین حُکمی اذعان
دارند ، زیرا آنها بنا بر ظاهر امر که لایه ای ساده و بسیط از امور دین است
، تکیه کردند حال آن که بسیاری از این مسائل دارای لایه های درونی عمیقی
است و تنها بر حسب ظاهر نمی توان قضاوت کرد .
پاینده و محقّق بمانید ، ان شاء الله .
اگر کُشتند چرا آبش ندادند ؟!

مرحومِ دکتر سیّد جعفر شهیدی در کتابِ « تاریخ تحلیلی اسلام » صفحۀ 75 ذیلِ جنگِ بدر آورده است :
مسلمانان خود را به چاههای بدر رساندند و آن را تصرّف کردند . سپاهِ مکّه که در پسِ تپّه ها مخفی شده بود چون بی آب ماند مجبور شد از مخفیگاهِ خود بیرون بیاید . جنگِ تَن به تَن در گرفت و با آنکه مردمِ مکّه سه برابرِ مردمِ یَثرب بودند شکست خوردند . ابوجهل و عدّه ای دیگر ( هفتاد تَن ؟ ) از مِهتران و مِهترزادگانِ قُرَیش کُشته شد و همین اندازه اسیر گردیدند . از مسلمانان تنها چهارده تَن شهید گشت .
تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان ، شهیدی ـ سید جعفر ، مرکز نشر دانشگاهی ، چاپ نهم ، 1369 .
مرحومِ دکتر شهیدی در کتابِ « علی از زبان علی » صفحۀ 119 برای واقعۀ صفّین و درگیری بر سرِ آب آورده است :
معاویه دستور داد نگذارند لشکرِ علی (ع) آب بردارند . امام به او پیام داد ما نیامده ایم بر سرِ آب بجنگیم . عمروعاص نیز او را اندرز داد که مانعِ برداشتنِ آب نشود ولی او نپذیرفت . کار به درگیری کشید . امام در این باره به لشکر خود چُنین فرمود :
« یا به خواری بر جای بپایید و از رُتبۀ خود فرود آیید یا شمشیرها را از خون تَر کنید و آب را از کفِ آنان به در کنید . خوار گشتن و زنده ماندنتان مُردن است ؛ و کُشته شدن و پیروز گردیدن ، زنده بودن ... » ( نهج البلاغه ، خطبۀ51 ، شهیدی ، صفحۀ 44 )
کار به درگیری کشید . لشکر علی (ع) سپاهیان معاویه را راندند و بر آب دست یافتند .
امام فرمود : شامیان را از برداشتنِ آب مانع مشوید .
علی از زبان علی یا زندگانی امیر مؤمنان علی علیه السّلام ، شهیدی ـ سیّد جعفر ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ یازدهم ، 1379 .
آن مرحوم در کتابِ « پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامونِ قیامِ حسین علیه السّلام » صفحۀ 174 آورده است :
در آن گیر و دار مردی حسین را ندا می دهد که « حسین موجِ آب را می بینی ؟ به خدا از آن نخواهی نوشید تا از حَمیمِ دوزخ بیاشامی » ...
هیچ باور نمی توان کرد که این مردم نسلی بی واسطه یا نسلِ دومِ مردمی هستند که آب را از کامِ تشنۀ خود می گرفتند و به دوستِ خود می دادند و او نیز چُنین می کرد تا آنگاه که همگی از تشنگی می مُردند .
پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه السّلام ، شهیدی ـ سیّد جعفر، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ شانزدهم ،1372 .
مرحومِ علّامه طباطبایی نیز در کتابِ « شیعه در اسلام » صفحۀ 203 آنجا که ویژگیهای حضرتِ علی (ع) را بر شُمرده است ، نوشته است :
« ...فراری را دنبال نمی کرد و شبیخون نمی زد و آب به روی دشمن نمی بست . »
شیعه در اسلام ، طباطبایی ـ سیّد محمّد حسین ، دفتر انتشارات اسلامی ، چاپ یازدهم ، پاییز 1375 .
مرحوم شهید مطهری در کتابِ « سیری در سیرۀ نبوی » صفحۀ 140 ذیلِ عنوانِ « وسیلۀ حقّ برای هدفِ حقّ » ماجرای علی علیه السّلام و بستنِ آب به روی دشمن را بازگو کرده و آورده است :
« ... اصحابِ معاویه رانده می شوند و اصحابِ علی (ع) شَریعه را می گیرند .
بعد اصحاب می گویند : ما حالا دیگر مقابله به مِثل می کنیم و اجازه نمی دهیم اینها آب بردارند .
علی (ع) می گوید : ولی من این کار را نمی کنم چون آب یک چیزی است که خدا آن را برای کافر و مسلمان قرار داده . این کار دور از شهامت و فُتُوّت و مردانگی است ، آنها چُنین کردند ، شما نکنید .
علی نمی خواهد پیروزی را به بهای یک عملِ ناجوانمردانه به دست بیاورد . »
سیری در سیرۀ نبوی ، مطهّری ـ مرتضی ، انتشارات صدرا ، چاپ هشتم ، زمستان 1369 .
شهید مطهری در کتابِ « انسانِ کامل » صفحۀ110 پس از نقلِ همین ماجرا و بعد از آنکه شَریعه در اختیارِ اصحاب علی (ع) قرار گرفت ، آورده است :
« ولی علی (ع) فرمود : من چُنین کاری نمی کنم ، این عملی است ناجوانمردانه ؛ من با دشمن در میدانِ جنگ رو به رو می شوم ، من هرگز پیروزی را از راهِ این گونه تضییقات نمی خواهم ، به دست آوردنِ پیروزی از این راه ، شأنِ من و شأنِ هیچ مسلمانِ عزیز و با کرامتی نیست . »
انسان کامل ، مطهّری ـ مرتضی ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، تابستان 1369 .
مرحومِ دکتر محمّدابراهیم آیتی در کتابِ « تاریخ پیامبر اسلام » صفحۀ 208 نوشته است :
« حُباب بن مُنذرِ بن جَموح گفت : ای رسولِ خدا آیا خدا فرموده است که ؛ در اینجا منزل کنیم ؟ و پیش و پس نرویم یا از نظرِ تدبیرِ جنگ هر جا که شایسته باشد می توان فرود آمد ؟
رسولِ خدا گفت : نه امری در کار نیست باید طبقِ تدبیر و سیاستِ جنگ رفتار کرد .
حُباب گفت : اگر چُنین است اینجا جای مناسبی نیست ، بفرمای تا : سپاه اسلامی پیش روند و در کنارِ نزدیک ترین چاه فرود آییم . آن گاه چاههای دیگر را از بین ببریم و بر سرِ چاهی که فرود آمده ایم حوضی بسازیم و پُر از آب کنیم و سپس با دشمن بجنگیم و دستشان را از آب کوتاه کنیم .
رسولِ خدا پیشنهادِ وی را پذیرفت و دستور داد تا : سپاهیانِ اسلامی در کنارِ نزدیک ترین چاه به دشمن فرود آمدند و آن گاه فرمود تا : دیگر چاهها را انباشتند و بر سرِ همان یک چاه حوضی ساخته ، پُر از آب کردند .
امّا به تصریحِ ابن اسحاق : هنگامی که قُرَیش نزدیک آمدند و خواستند از حوضِ مسلمانان آب بنوشند ، رسولِ خدا فرمود : از ایشان جلوگیری نکنید . »
تاریخ پیامبر اسلام ، آیتی ـ محمّد ابراهیم ( و گُرجی ـ ابوالقاسم ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ ششم ،1378 ، ص 208.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از مجموعِ این مطالب چُنین برداشت می شود که پیامبرِ گرامی و امام علی آب را به روی دشمن نمی بستند و بستنِ آب به روی دشمن را ناجوانمردی می دانستند .
گفته شده ؛ جنگِ صفّین در یکم صفر سالِ 37 هجری قَمَری رُخ داده است یعنی زمانی که امام حسن و امام حسین 34 و 33 ساله و در جنگ همراهِ امام بوده اند . آنها ؛ هم رفتارِ پیامبرِ گرامی را در جنگ شنیـده اند و هم رفتارِ امام علی را در جنگِ صفّین در موردِ آب دیـده اند . یعنی امام حسین به چشمِ خود دیده و با گوشِ خود شنیده که امام علی بن ابی طالب وقتی سپـاهِ معاویه آب را به روی آنها بَست فرمود : « یا به خواری بر جای بپایید و از رُتبۀ خود فرود آیید یا شمشیرها را از خون تَر کنید و آب را از کفِ آنان به در کنید . خوار گشتن و زنده ماندنتان مُردن است و کُشته شدن و پیروز گردیدن ، زنده بودن ... »
او از امام علی نشنید که التماسِ آب کند ! بلکه شمشیرها را از خون تَر کردند و خواری را تحمّل نکردند و به آب رسیدند .
در صفّین معاویه آب را به روی علی بَست و در کربلا یزید بن معاویه آب را به روی حسین بن علی .
آیا حسین که شیعه و پیرو علی و شعارش « هیهاتَ منّا الذّلة » است ، از دشمن آب طلب می کند ؟!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مِهر ماهِ سالِ 1363 خورشیدی مطابق با ماهِ محرّم 1405 قمری بود ، ما در پادگانِ آموزشی مالکِ اَشترِ زنجان دورۀ آموزشی برای رفتن به جبهه می گذراندیم . ضمنِ آموزشِ نظامی ، آموزشِ عقیدتی و عزاداری هم بود ، عزاداری گاه داخلِ پادگان و بعضی شبها و خصوصاً روزِ عاشورا داخلِ شهر بود .
یکی از بچّه ها به صدای بلند با میکروفون می خواند :
اگر کُشتنـد چـــرا آبـش نـدادنـــد ؟ .......... چــــــرا زآن دُرِّ نــایــابـش نـدادند ؟
اگر کُشتنـد چـــرا خـاکش نکردند ؟ .......... کَفَن بر جسمِ صد چاکش نکردند ؟
گُردانهای آموزشی هم ، سینه می زدند و بعضی اَبیات را تکرار می کردند . از آن تاریخ سی سال گذشته ، به گونه ای که محرّم ( 1437 ) دوباره در مهرماه ( 1394 ) قرار گرفته است .
پس از سی سال که این گونه اَشعار خوانده می شود من با خود می اندیشم :
ـ مگر در جنگهایی که مسلمانان با کُفّار داشتند ، کُفّار هنگامِ کُشتنِ مسلمانان به آنها آب می دادند ؟
ـ در جنگِ بدر و اُحُد و خیبر و حُنین و ... و در جنگهای جَمَل و صفّین و نهروان نه تنها به مسلمانان یا مؤمنان آب نمی دادند که وقتی می توانستند آب را به روی مؤمنان می بستند .
ـ مسلمانان هم به طرفِ مقابل آب نمی دادند . بله ، آب را به روی دشمن نمی بستند . یا مانع آب برداشتنِ آنها نمی شدند . ( گر چه در بعضی کتابهای تاریخی نوشته اند : در جنگِ بدر ، مسلمانان آب را به روی مشرکان بَستند و چاههای بَدر را با خاک پُر کردند که آنها نتوانند استفاده کنند ! )
ـ پس این چه توقّع یا خواسته یا گلایه و شکایتی است که از دشمن داشته باشی که حالا کُشتن به جای خود ، چرا آب ندادی ؟! معمولاً برای این گونه موارد گفته می شود : حالا آب ندادی ، چرا کُشتی ؟ مثلاً ؛ حالا به خانۀ طرف رفتی دزدی کردی ، چرا دیگر او را کُشتی ؟!
ـ اگر شِمر هنگامِ بُریدنِ سرِ امام به او آب می داد دیگر حرفی نبود ؟! چون با این حرف ، کُشتنِ امام مهمّ دانسته نشده بلکه آب دادن امرِ مهمّی شمرده شده ! یا کُشتن و صد چاک کردنِ بدن مهمّ دانسته نشده بلکه کَفن و دَفن مهمّ شمرده شده است ؟ از کسی که برای امام و یارانش در حالِ زنده بودنشان حُرمت قایل نشده و آنها را به قتل رسانده است باید توقّع داشت که به جنازۀ امام حُرمت بگذارد ؟!
ـ لابُد گفته خواهد شد : آب دادن یک رفتار پذیرفته شده در جنگ و از حقوقِ اوّلیّۀ یک جنگجو است !
اگر دو طرفِ مخاصمه حقوقِ اوّلیّه همدیگر را رعایت کنند که دیگر جنگی در نمی گیرد . جنگ بدان جهت رُخ می دهد که دو طرف یا لااقلّ یک طرف پایبند به حقوقِ اوّلیّه طرفِ مقابل نیست .
ـ اگر دشمن به امام و یارانش آب می داد و آنها را به قتل می رساند و بعد هم آنها را کَفن و دَفن می کرد گفته نمی شد : نفاق را ببینید امام را می کُشد امّا قبل از کُشتن به او آب می دهد و بعد هم جنازه اش را کَفن و دَفن می کند ؟ یا ... ؟
ـ آیا فقط آب ندادن به امام حسین و یارانش مهمّ بوده و در جنگهای دیگر که پیامبری یا امامی تَشنه جان داده مهمّ نبوده است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یکی دیگر از این گونه اَشعار چُنین است :
وایِ من و وایِ من و وایِ من .......... میـخِ در و سینـۀ زهـــرای من
در وسطِ کوچه تو را می زدند .......... کاش به جای تو مرا می زدند
یا
خواهـر تو داره می ره که برادر نداره .......... سینۀ رباب پُر شیره ولی اصغر نداره
ـ ای کسی که وقتی نامِ ناموست جلوِ دیگران بُرده شود ، رنگِ چهره ات دیگرگون می گردد !
ـ ای کسی که از اینکه بگویی ؛ در واقعه ای کِتفِ خواهرم شکست ، گردنِ همسرم خَراشید ، سینۀ دختر یا مادرم زخمی شد شَرم می کنی .
ـ و اگر در حادثه ای میخِ دری سینۀ همسرت را جَریحه دار کند ، پیشِ همسایه ها فریاد نمی زنی که : ای وای سینۀ همسرم !
ـ آیا گُمان می کنی علی فریاد می زده : سینۀ زهرای من ؟! یعنی تو نامِ ناموست را نمی بَری امّا علی سینۀ زهرایش را فریاد می زده ؟!
ـ یا نه ، علی فریاد نمی زده ، تو فریاد می زنی و علی را ناظر بر فریاد زدنت می دانی ؟ جلو یک مَرد ، فریاد می زنی و نام سینۀ همسرش را بر زبان می رانی ؟ جلوِ فاطمه عضو رازآلود اندامش را فریاد می کشی ؟!
ـ پس حُرمتِ علی و فاطمه و فرزندانش را نگه دار ، قَدری آهسته تر !!
فرومدیهایی که فرسنگها راه را طیّ می کنید تا در ایّام تاسوعا و عاشورا در فرومد باشید ، در بارۀ اَشعار و نوحه هایی که در فرومد خوانده می شود ، فکر کرده اید ؟!

فرومد ـ 2 / 8 / 1394
فریومد و اصفهان مثلِ یاقوت و مرجان

آقای دکتر عبدالرّحیم قنوات استادِ تاریخ دانشکدۀ الهیّات دانشگاه فردوسی مشهد در وبلاگِ خود به نام « ماهروز » وبلاگِ « خطّۀ فریومد / فرومد » به مدیریّت مهدی یاقوتیان و وبلاگِ « تاریخِ مردمِ اصفهان » به مدیریّت دکتر عبدالمهدی رجایی را موردِ تحسین قرار داده و از نظم و دقّت و پُشتکارِ و کار محقّقانۀ مدیرانِ این دو وبلاگ ستایش کرده و آنها را سپاس گفته است . دکتر قنوات تا کنون چند بار این کار را کرده و یک مطلب هم در موردِ درختِ سرو فریومد نوشته است . دکتر قنوات تاریخ می خواند ، تاریخ می داند و کار سختِ تحقیق و پژوهش را می فهمد برای همین گاه گاهی خدا قُوّتی می گوید . مثلِ بعضی از فرومدیها نیست که از این کار بُخل می ورزند ، یا ... وبلاگ را نگاه می کنند ، مطلبی یا عکسی را برای خودشان بر می دارند ، سپاسگزاری که نمی کنند هیچ ، آن مطلب را وقتی در وبلاگ یا تلگرام یا ... درج می کنند به نامِ خودشان درج می کنند ! من هم از ایشان سپاسگزارم که با این کارش فرقِ گذاشته است بینِ یاقوت و سنگِ خاره ! و باز می شناسد یاقوت را از خَزَف !

مدّتهاست دوست داشتم در بارۀ قرابتِ فریومد و اصفهان مطلبی بنویسم و آن را گذاشته بودم برای وقتی که از نزدیک « بُقعۀ شاه زید اصفهان » را ببینم . کنار هم قرار گرفتن دو وبلاگ « خطّۀ فریومد و تاریخِ مردمِ اصفهان » در « ماهروز » مرا بر آن داشت تا در خیالِ خود همگام با ابویعلی زید از فریومد تا اصفهان بروم .
سیّد اجلّ ابویعلی زید
السّیّد الرئیس الأجلّ ابویعلى زید بن السّیّد العالم على بن محمّد بن یحیى العلوى الحسینى الزبارة الفریومدى
از خاندانِ نقابت و بزرگى بوده است ، و مَفاخرِ او و آباى او در کتابِ لُباب الانساب بیاورده ام و او سیّدى مُتنعّم و مُتجمّل بوده است و با مُرُوّتِ تمام و مَسکنِ او دیه فریومد بوده است و او را در آن حدود اَملاکِ بسیار بوده است و او روایتِِ احادیث از سیّد ابومنصور ظفر کند و حاکم ابوالقاسم جنکانى خدا که مُحَدّثِ خراسان بود به دیه فریومد انتقال کرد و نیشابور را وداع کرد و از این سیّد احادیث سَماع کرد . و از مَسموعاتِ این سیّد است بدان روایت که سیّد ابومنصور روایت کند ... از رسول صلّى اللّه علیه انّه قال :
مَن سَمِعَ مِنّا حَدیثاً فَبَلَّغَهُ کَما سَمِعَهُ فَاِنَّهُ رُبَّ مُبَلِّغٍ اَوعَى مِن سامِعٍ .
و چُنین روایت کنند که چون فرزندِ او سیّد اجلّ فخرالدّین ابوالقاسم على از قرارِ مَکین به عالَمِ تکوین آمد او به دیه فیروزآباد بود ـ روى به حضرتِ عراق داشت به اصفهان ـ و عُمرِ او به مُعتَرک المَنایا رسیده بوده ، چون بشارتِ این مولود به سَمعِ او رسانیدند ساعتى تفکّر کرد ، پس از فوارّۀ دیده اشک بر رُخسار راند و گفت : دیروز که من به فرزند حاجتمند بودم حقّ تعالى تقدیر نکرد و فردا که این طفل به پدر حاجتمند بُوَد من نباشم ، و الفال على ما جرى ، در این سفر در اصفهان دنیا را وداع کرد و به رحمتِ حقّ تعالى پیوست فى شهور سنة سبع و اربعین و اربعمائه [ سال 447 ] .
[ تاریخ بیهق ، ص 186 ـ 187 ]
و أبویعلى زید بن علی بن محمّد بن یحیى بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن عبد الله زبارة حدث عن السّیّد الأجلّ أبی منصور ، فکان یسکن قریة فریومد و لَه أمالی حسنة و روایات صحیحة .
قال الحاکم أبوالقاسم الحسکانی : أنه أقمت عنده بفریومد مدّة و قرأت علیه .
[ لباب الأنساب والألقاب والأعقاب ، 1 / 50 ، أبوالحسن ظهیرالدّین علی بن زید البیهقی ، الشهیر بابن فندمه ]

« اَمالی ؛ مجموعۀ حدیثی است که شیخ حدیث ( استاد ) در مجالسِ متعدّد آن را املاء فرموده باشد ... و از این رو آن را مجالس نیز نامند . امالی از نظرِ قوّتِ اعتبار و دوری از احتمالِ سهو و نسیان نظیرِ اصل است ... . »
[ تاریخ حدیث ، کاظم مدیر شانه چی ، سمت ، چاپ اوّل ، پاییز 1377 ، ص 188 ]

اسفندماه 1393 در فرومد چند روزی وقت گذاشتم و تمام سنگ نوشته های قبرستان محلّۀ پشند و قبرستان محلّۀ بالا و جنان را یادداشت کردم . ثبتِ نام و نامِ خانوادگی و نامِ پدر و تاریخِ تولّد و تاریخِ توفّی حدودِ هزار قبر ساده نبود .
همانجا بعضی می پرسیدند : این نوشتن به چه کار می آید ؟ و معمولاً نظریّه هم دارند که غالباً غیر تخصّصی است .
چند مورد از فوایدِ ثبتِ فهرستِ درگذشتگان
ـ قبلاً یک مطلبی در این وبلاگ با عنوانِ « تنوّع فامیلی در فرومد » درج شد ، یادداشتِ فامیلِ فرومدیها از روی سنگ نوشته ها به تکمیلِ مطلب « تنوّع فامیلی در فرومد » کمک می کند .
ـ آمار درگذشتگان در این چند سال هم به دست می آید . یعنی می توان دو دفتر درست کرد برای دو قبرستان با عنوانِ « فهرست درگذشتگان » با توجّه به سالِ درگذشتِ افراد .
ـ معلوم می شود که بنای قبرستان از چه وقت بوده است .
ـ مُعمّرانِ روستا ( کسانی که عُمرِ طولانی داشته اند ) شناخته می شوند .
ـ اوّلین کسانی که در قبرستان دفن شدهاند شناخته می شوند .
ـ در آینده از آن استفاده هایی خواهد شد که اکنون حتّی گُمان نمی کنیم . همان گونه که اکنون از اَسناد و مدارکِ قبلی استفاده های زیادی می شود که گُمان نمی رفت .
ـ نوعِ ادبیّات و اشعاری که روی سنگها هم نوشته شده قابلِ توجّه است ، حتّی نوع سنگ .
ـ قبرستان محلّۀ پشند سه قسمت است ، ضلعِ شرقی که بیشترِ سادات در آنجا دفن اند ، ضلعِ غربی که چند نفر از کوچۀ بالا دفن شده اند و قسمتِ مرکزی که عمومِ مردم دفن شده اند . یعنی نه تنها در یک روستا مردمِ دو کوچه یا دو محلّه قبرستانشان جُداست که در یک محلّ هم سادات با بقیّه ( به قولِ مرحومِ مادر بزرگم با مَغچه ها ) جُدایند ، آنها در قبرستانِ قدیمی هم جُدا بوده اند و بیشترشان در سَردابِ زیرِ مزارِ سادات دفن می شده اند !
ـ تاریخِ دفنِ اوّلین مُرده ها به سالِ 1336 می رسد ، با دقّت در همین سنگ نوشته ها بود که من دریافتم : با اینکه طبقِ گفتۀ مردم ، خانِ فرومد حُکم کرده است مُرده های همۀ مردم در یک قبرستان دفن شود و چند مُرده هم از کوچۀ بالا در سالِ 1336 در قبرستانِ محلّۀ پشند دفن شده اند امّا دخترِ برادرِ خان که در اسفند 1336 فوت شده در جلو بُقعۀ سلطان سیّد احمد در کوچۀ بالا دفن شده است ؟!
ـ ...
یکی از مواردِ کاربُردِ عینی ثبت نامِ اموات با مثال
می خواهم تاریخِ خاطره ای را به دست بیاورم . برای سیمکشی برق ساختمانِ خانۀ بهداشت به استربند رفته بودم ، در برگشت موتورسواری می خواست به فرومد بیاید ، من با او آمدم ، او راهش را به گونه ای انتخاب کرد که از زیر فرومد ، از زیر باغها بیاید ، می گفت : با کسی قرار دارم . به نزدیکیهای فرومد که رسیدیم ، سر و کلّۀ موتورسوار فرومدی با پسرش پیدا شد . ایستادند و سلام و احوالپُرسی و نشستند تا با هم سیگاری بکشند . وقتی دیدند من همانجا ایستاده ام : با اوقات تلخی گفت : « خاب عموجان کُ برین یَک خورده وَ اونجی تُوْ خورین تَ یَک شِمالی وَر ما خوره ! » من و پسرش قدری از آنها دور شدیم . آنها آنچه را که می خواستند به هم ردّ و بدل کنند انجام دادند ، بعد صحبتشان به اینجا کشید که حسین هادی در فرومد فوت کرده ، موتورسواری که من با او بودم از اینکه از همانجا برگردد منصرف شد و به فرومد برای فاتحه خوانی آمد . به فهرستِ مدفونانِ قبرستان محلّۀ پشند نگاه می کنم .
« حسین هادی ، فرزندِ عیسی ، تاریخِ درگذشت 21 / 4 / 1364 »
عکسهای زیر مربوط به مراسمِ دهۀ فجر است که من برنامه ای اجرا کردم امّا تاریخش مشخّص نیست . یادم هست که دورۀ دانشجویی ام بود ، یعنی از بهمن ماه 1365 تا اسفند 1369 امّا دقیقاً نمی دانم کدام سالش بود ؟ سالِ 1365 که نبود چون پیگیرِ ثبت نام در دانشگاه بودم ، تَرکشی هم که در زانویم بود اجازۀ پَرش به من نمی داد و در یک عکس من در حالِ پَریدن هستم . پس باید بینِ سالهای 1366 تا 1369 باشد . باید از معلّمانی که در عکس هستند پرسید که آنها در چه سالی در فرومد بوده اند یا از افرادِ دیگر .
یادم هست در همان روزها دانش آموزی به نامِ عربیون آن طور که گفته شد : با بیماری اورَیون مُرده بود . من قبل از اجرای برنامه از مدیرِ مدرسه خواستم که روی یک میز ، دسته گُلی گذاشته شود و دو دانش آموز که در آن میز با هم بوده اند روی میز بنشینند . مدیر مدرسه گفت : تا دیروز این برنامه عملی می شد ، بعد از آن ، از دو دانش آموز خواست که بروند روی میز بنشینند .
این نُکته کمک می کند تا تاریخِ دقیقِ عکس را مشخّص کنم ، به فهرستِ مدفونانِ قبرستانِ محلّۀ پشند نگاه می کنم . « جواد عربیون ، فرزند اکبر ، تاریخِ درگذشت 1368 »
پس تاریخِ عکسها را چُنین ثبت می کنم : باشگاه فرومد ـ بهمن ماه 1368



مرا که می شناسید ، مدیرِ وبلاگم ، نویسنده ام ، در اینجا در بارۀ روستایم می نویسم ، پژوهشهـای قرآنی دارم ، معلّم دینی و قرآن بودم . همینها گاهی دست به یکی می کنند که بروم در روستایم برای مردم سخنرانی کنم . در محرّم برایشان از حسین بن علی بگویم و خیلی چیزهای دیگر . گاهی با خودم تمرین می کنم که چه بگویم و چه نگویم . با خودم می گویم : اگر چه احساسِ مسئولیّت برای سخنرانی و آگاهی بخشیدن چیزِ خوبی است قبل از آن باید خودم را برایِ « سخنِ درست گفتن » و « درست سخن گفتن » آماده کنم .
من افکارم را که گاهی در خَلوت با خود می اندیشم با شما در میان می نهم ، ببینید درست می اندیشم یا بر خطا رفته ام . می گویم : اگر بنا باشد در محرّم برای مردم سخن بگویم باید طیِّ یک سال مطالعه کنم و مطالبِ مفید آماده کنم ، مخاطبان را در نظر بگیرم و « جغرافیایِ حرف » را رعایت کنم ؟
جغرافیای حرف یعنی اینکه حواسم باشد مخاطبان یکسان نیستند ، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ، مُجَرّد و متأهّل و ... هستند پس نیایم مسایلِ زناشویی را در چُنین جمعی بیان کنم یا در شبهای مهمّی مثلِ تاسوعا و عاشورا یا اصولاً هیچ شبی در بارۀ نحوۀ آمیزشِ حیوانات سخن نگویم ، چون پدری با پسرش یا مادری با دخترش در مجلس نشسته است ، سخنِ من نباید پَرده های شَرم و حَیا را کنار بزند ، وانگهی امروز مردم هر یک گوشی تلفنِ همراه مجهّز به دوربین و ضبطِ صوت دارند ، حرفهایم را ضبط می کنند و برای آنهایی هم که در مجلس نبوده اند می بَرند ، و قبل از افراد ، خدا حرفهایم را ضبط می کند و فردا باید پاسخگو باشم . بعد جواب خدا را چی بدهم ؟ بگویم : من وظیفه داشتم که اینها را بگویم !
باید کتابهـای خـوبی را برای خواندن و آمـاده شدن انتخـاب کنم و گرنه ممکن است در جمـع بگویم : « اباالفضل در روزِ عاشورا دوازده هزار نفر را کُشت . »
بعد یک جوان جلوم را خواهد گرفت و خواهد گفت : این مطلبی که گفتید : « اباالفضل در روزِ عاشورا دوازده هزار نفر را کُشت . » مستند است ؟
من مجبورم بگویم : اباالفضل تنها نه ، ابالفضل و امام حسین با هم دوازده هزار و پانصد نفر را کُشتند .
و او دوباره خواهد پرسید : این که این دو نفر دوازده هزار و پانصد نفر را کُشته اند مستند است . در جایی نوشته شده است ؟
ـ من خواهم گفت : بله ، در کتابهای مقاتل هست .
ـ بعد می پرسد : در کدام کتاب ؟
ـ من می گویم : هست دیگر در همین کتابهای مقاتل .
بعد او کتابِ شهید مطهّری را می آورد و جلوم می گُشاید ، می گوید : بخوان !
« در کتابِ اسرارالشّهاده نوشته است که : در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر لشکرِ عُمرِ سَعد بود .
آخر اینها از کجا پیدا شدند ؟ اینها هم همه از کوفه بودند . مگر چُنین چیزی می شود ؟
در آن کتاب نوشته است : امام حسین در روزِ عاشورا سیصد هزار نفر را با دستِ خودش کُشت .
با بُمبی که روی هیروشیما انداختند ، تازه شصت هزار نفر کُشته شد . من چند روز پیش حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتّب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کُشته شود ، سیصد هزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد . دیدند که جور در نمی آید ، چه بکنند ؟
گفتند : روزِ عاشورا هم هفتاد ساعت بود .
[ همچُنین نوشته است] حضرتِ ابوالفضل بیست و پنج هزار نفر را کُشت .
حساب کردم شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد اگر در هر ثانیه یک نفر کُشته شده باشد .
پس باور کنیم حرفِ این مرد بزرگ حاجی نوری را که می گوید : امروز اگر کسی بخواهد بگرید ، اگر کسی بخواهد ذکرِ مصیبت کند ، بر مصائبِ جدیده اباعبداللّه باید بگرید ، بر این دروغهایی که به اباعبداللّه علیه السّلام نسبت داده می شود . »
حماسۀ حسینی ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ شانزدهم ، 1369 ، ص 29 ـ 30
بعد از من می خواهد که برایش حساب کنم ، چطور دو نفر توانسته اند حدودِ هشت ساعت دوازده هزار و پانصد نفر را بکُشند ؟!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به چُنین جوانی هم که نمی شود گفت : نپـرس ، نگـو ! چون کنارِ همان کتابِ « حماسۀ حسینی » ، کتابِ « ده گفتار » شهید مطهّری را دارد و کاغذی لای صفحۀ 215 آن گذاشته تا فوری پاسخ مرا بدهد و بگوید : شهید مطهّری در سال 1341 یعنی بیش از پنجاه سالِ پیش گفته است : « در قدیم سطـحِ فکرِ مردم پایین بود ، کمتر در مردم شکّ و تردید و سؤال پیـدا می شد ، حالا بیشتر پیدا می شود . طبیعی است وقتی که فکر ، کمی بالا آمد سؤالاتی برایش طرح می شود که قبلاً مطرح نبود . باید شکّ و تردیدش را رفع کرد و به سؤالات و احتیاجاتِ فکری اش پاسخ گفت . نمی شود به او گفت : برگَرد به حالتِ عوامّ ، بلکه این خود زمینۀ مناسبی است برای آشنا شدنِ مردم با حقایق و معارفِ اسلامی . با یک جاهلِ بی سواد که نمی شود حقیقتی را به میان گذاشت . بنابراین در هدایت و رهبری نسلِ قدیم که سطحِ فکرش پایین تر بود ما احتیاج داشتیم به یک طرزِ خاصّ بیان و تبلیغ و یک جور کتابها . امّا امروز آن طرزِ بیان و آن طرزِ کتابها به درد نمی خورد ، باید و لازم است رِفُرم و اصلاحِ عمیقی در این قسمتها به عمل آید ، باید با منطقِ روز و زبانِ روز و افکارِ روز آشنا شد و از همان راه به هدایت و رهبری مردم پرداخت .
نسلِ قدیم اینقدر سطحِ فکرش پایین بود که اگر یک نفر در یک مجلس ضدّ و نقیض حرف می زد کسی متوجّه نمی شد و اعتراض نمی کرد ، امّا امروز یک بچّه که تا حدودِ کلاس 10 و 12 درس خوانده همین که برود پای منبرِ یک واعظ ، پنج شش تا و گاهی ده تا ایراد به نظرش می رسد . باید متوجّه افکارِ او بود و نمی شود گفت : خفه شو ، فضولی نکن . »
[ ده گفتار ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ چهارم ، 1367 ، ص215 ]

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پس می بینید که دغدغۀ من به جا و بجاست ! وقتی من بیایم و در ایّام محرّم سخنرانی کنم ممکن است مردم از من بخواهند که در مراسمِ فوتِ عزیزانشان هم سخنی بگویم یا مصیبتی بخوانم . اگر من اهلِ مطالعه و فکر کردن نباشم ممکن است در خوش خیالی خودم در جلسۀ ترحیمِ زنی مصیبتِ حضرت فاطمه را انتخاب کنم و بگویم :
حضرتِ فاطمۀ زهرا به علی (ع) می گوید : « یا علی به وصیّتم عمل می کنی یا به پسر عمّه ام زُبیر بگویم ؟!
علی می گوید : فاطمه جان وصیّتت چیست ؟
فاطمه می گوید : یا علی مرا شب غُسل بده ، شب کَفَن کن ، شب دفن کن ... . »
بعد مردمی که در آن جلسه هستند نمی دانند بر چه چیز باید بگریند ؟ بر عزیزِ از دست رفتۀ خودشان ، بر مصیبتی که بر فاطمه و علی رفته است یا بر اهانتی که بر آن علائم الطّریق و چراغهای هدایت می رود . بعد جوانی را خواهم دید که زُل زده به من نگاه می کند و با نگاهش می گوید : یعنی برای یک کارِ مَحرمانه و رازآلود ، فاطمه پسرعمّه نامحرمش را بر همسرِ وفادارش علی برتری داده است ؟! بعد خواهم دید که به جای آنکه از این مصیبت خوانیِ من اشک از چشمانِ آن جوان جاری شود ، عَرَقِ شرم بر پیشانی اش نشسته است ! آن موقع همین خواندنِ من خودش می شود مصیبت !
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
علاوه بر آمادگی فکری از جنبۀ احساس و عاطفه هم باید خودم را آماده کنم ، هیجانی نشوم و از روی احساس وظیفه نگویم : « ... ای جوانی که می آیی سرِ سفرۀ امام حسین غذا می خوری و نماز نمی خوانی ، این غذا خَصمت شود ... من وظیفه دارم که این حرفها را بگویم ... »
چون همانطور که من می اندیشم ، شما هم تأیید می کنید که این سخنِ من نه تنها جاذبه ندارد که دافعه هم دارد ، آن جوان اگر نه رو در رو ، لااقل در پُشت سر به عنوانِ لُغاز ، به رفیقِ پهلویش خواهد گفت : اَ یَرَه به تِچّه ، مالی امام حسینه که مُخورام مِگر مالی پی یَرِتِه ؟!
دیگری سخنِ ابوالحسن خَرَقانی را به صدای بلند خواهد خواند : « هر که بر این سَرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپُرسید ، آن را که در نزدِ خدای تعالی به جانی اَرزد در نزدِ بوالحسن به نانی ارزد . »
و من خودم به عنوانِ یک فرومدی می دانم که شاعرِ فریومدی گفته است :
هـر تَـن کـه خدای را به جـانی اَرزد .......... بـایــد کـه تـو را نیـز بـه نــانـی ارزد
از لطفِ تو گر غَمزده ای شـاد شود ..........نـــزدِ خِــرَد این مُلـک جهـــانی ارزد
دیوان ابن یمین ، ص 669
و در وقفنامۀ خانقاه فریومد آمده است :« ... و بَعدَما که این بُقعه را بر زُمرة زُوّار و فِرقِة فُقراء و رَفَقة ابناء السّبیل وقف گردانید ، جهتِ اطعامِ طوائفِ اُمَم ، عَلی تَفاوُتِ مَراتِبِهِم و تَبایُنِ مَذاهِبِهِم ... »
مگر حسین بن علی هنگامِ اِطعام از ایمانِ افراد می پرسید ؟ اگر اطعامِ در محرّم از طرفِ حسین بن علی داده می شود من چه کاره ام ؟ از جانبِ حسین بن علی وکالت یا نیابت هم ندارم که از قولِ آن امام بر سر دربِ حسینیّه بنویسم : « کسانی که ایمان ندارند یا نماز نمیخوانند به حسینیّه نیایند یا بر سرِ سفرۀ اِطعام حاضر نشوند ! » چون ذیلِ آن خواهند نوشت ، « شاه می بخشد ، شاه قُلی نمی بخشد . »
قرآن هم می گوید :
« اُدْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بالْمُهْتَدِینَ . » ، ( نحل ، 16 / ١٢٥ )
این گونه دعوت کردن به راهِ خدا با کدام یک از روشهای موردِ سفارشِ خداوند موافق است ؟ من چُنان نخواهم گفت ، بلکه چُنین خواهم گفت : ای جوان ، ای که اقامۀ نماز و گفتگوی با خدا برایت سنگین است ، ببین خدا چقدر برای شما حُرمت قائل است و اجازه نمی دهد کسی به شما توهین کند ، خدا همۀ ما را دعوت به گفتگوی با خودش کرده است ، همۀ پیامبران اهلِ اقامۀ نماز بوده اند . اگر کسانی که از خدا روی برگردانده اند می دانستند که خدا چقدر به آنها مشتاق است هر آینه از شوق جان در می باختند ! نماز نخواندن و قَهرِ با خدا افراد را از « زُمرۀ دوستانِ خدا » دور و در « جَرگۀ شیطان » قرار می دهد .
در قیامت از جهنّمیان می پرسند : چه چیز شما را به جهنّم کشاند ؟ می گویند : ما از نمازگزاران نبودیم ... .
« » ، ( مدّثّر ، 74 / 43 ـ ٤٤ )
اکنون که خدا به ما فرصت داده چرا باید کاری کنیم که در پاسخِ نگهبانانِ جهنّم بگوییم : اگر ما شنوا بودیم یا عقل می داشتیم در آتشِ فروزان نبودیم !
« وَ قَالُوا : لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ . » ، ( مُلک ، 67 / ١٠)
* * * * * * * * * * * * * * * * *
شاید با خود بگویید شما که اینقدر دغدغه دارید ، به همین وبلاگ نوشتن ادامه دهید چکار به سخنرانی دارید ؟ آن را به اهلش واگذارید . پاسخِ من این است که : اینها فکر است ، فکری که مرا درگیر کرده و رها نمی کند ، می دانید که افکار به اَعمال در می آیند . یعنی ؛ آدمی اوّل فکر می کند یک وقت می بینی آن را عملی کرد ! ترسم از همین است ، یک وقت دیدی مثلاً چهار شب پُشتِ سر هم آمدم در این محلّه یا در آن محلّه سخنرانی کردم ، فرومدیها هم که در ایّام محرّم از جاهای دور و نزدیک می آیند و جمعیّت زیاد ، سخنران را بر سرِ ذوق می آورد ، آدمی بیشتر احساسِ وظیفه می کند تا آنها را به فیض برساند !
ولی چشم ، راست هم می گویید ، خسته ام بهتر است بروم بخوابم و در فکرِ آماده کردنِ مطلبی برای وبلاگم باشم .
می بینید این فکر در خواب هم دست از سرِ من بر نمی دارد ، می بینم حسینیّه مملوّ از جمعیّت است و من بر منبر رفته ام ، پلّه های منبر هم خیلی بالاست ، جمعیّت منتظر است که سخنانِ مرا بشنود ، من هم نمی دانم چه باید بگویم ، همین طور جمعیّت مرا نگاه می کند ، به خودم دارم نَهیب می زنم : تو چرا بالای منبر آمدی ؟ مگر با خودت نمی گفتی که : منبر جای بهشتی و مطهّری و جوادی آملی و ... است ؟ سَرم سُوت می کشد ، خَمیازه چشمانم را می بندد و دهانم را می گُشاید ! باز افکارم هجوم می آورند که بستنِ چشمها و گُشادنِ دهان ، آن هم در روی منبر ؟! تو که خروسِ بی محلّ شده ای تا بانگ در دِهی و از خوابِ غفلت بیدار کنی . چرا خودت غافل شده ای ؟! مگر بارها قصّۀ روبـاه و خُـروس را زمـزمـه نمی کردی : « نفرین بر چشمی که بی موقع بسته شود ، نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود ! » همین جا اعلام کُن که من اهلش نیستم ، جای من اینجا نیست ، پای روی نَفست بگذار ، از همین پلّه های بالا ، نَفست را زمین بزن تا خوب بشکند ! تا آماده می شوم که به مردم بگویم : اینجا جای من نیست ، من بی اختیار به اینجا آمده ام ، گویا همین آمادگی موجب شد که خداوند مرا به مطلبی رهنمون شود .
یکمرتبه گوشیِ تلفنِ همراهم را از جیبم در می آورم و صدایش را بلند می کنم و قسمتهایی از یک سخنرانی را برایشان می گذارم : « ... وقتی جنازۀ گاندی را آتش زدند دو عضوِ بدنش نسوخت ؛ « دست » و « سینه » ، علّتش آن بود که برای امام حسین سینه زده بود ، بعد آن دو عضو را در قبرستـانِ مسلمانان دفن کردند ( اینجا ) و ( اینجا ) ... اون آقایی که روشنفکر است و می گوید : « ائمّه بعد از امام حسین ، عقلانی رفتار کردند » ، اون آقایی که ویلچرنشین است و رهبرش هم سروش است و صدای حوزۀ علمیّه را هم درآورده است . این اهانت به ائمّه دیگر است یعنی ؛ امامانِ قبلی عقلانی رفتار نکردند ... هنوز ده روز نیست که آقای مهدوی کَنی فوت کرده است ، چرا مسائلِ مربوط به خِبرگان را به روزنامه ها می کشانند ؟ دنبالِ چه مقاصدی می گردند ؟ ... »
بعد می پرسم : با این گونه سخنان موافقید ؟
یکی از آن میان می گوید : خودتان چطور ؟
می گویم : حالا شما نظریّه تان را بگویید .
همان فرد می گوید : به استنادِ کدام منبع این مطلب بیان شده است ؟ دست و سینۀ گاندی در کدام قبرستان دفن شده است ؟ چرا فقط دست و سینه ؟ مگر با پاهایش به آن مراسم نرفته ؟ با چشمش اشک نریخته ؟ قلبش متأثّر نشده است ؟ آن دست تا کجا نسوخته بود ؟ کفِ دست ؟ تا مُچ ؟ تا آرنج ؟ تا بازو ؟ تا مغز که فرمان داده بود ؟
ـ از کجا فهمیدند که علّت نسوختنِ دست و سینه به علّت سینه زنی برای امام حسین بوده است ؟!
ـ مگر هندوها اعتقاد دارند که آتش زدنِ جنازه به معنای عذاب دادنِ میّت است یا همانطور که یهودیان و مسیحیان و مسلمانان با دفنِ جنازه موجبِ پوسیده شدنِ آن و جلوگیری از آلوده شدنِ محیط می شوند آنها با آتش زدنِ مُرده این کار را می کنند ؟
ـ کم نیستند مسلمانانی که یک عُمر در مراسمِ تعزیه سینه زدند و نه تنها جنازه که خودشان با تیر بر سینه و قلبشان مُردند یا با انفجار زنده زنده در آتش سوختند . وقتی بدنِ فرزندانِ حسین بن علی به دستِ اشقیاء به تیرِ جفا سوراخ شده و بدنِ آن شُهدایِ راهِ حقّ در زیرِ سُمِ اسبان لگدمال شده و خیمه ها سوزانده شده و بسیاری از جوانان در میانِ آتشِ توپ و تانک و خُمپارۀ دشمن سوختند که پیکری برای وداعِ خانواده شان نمانده بود ، بیانِ این حرفها چه ثَمری دارد ؟
ـ کدام آیۀ قرآن ، کدام روایتِ موثّق می گوید : سالم ماندنِ همه یا قسمتی از جنازه دلیل بر اهلِ ایمان بودنِ میّت است ؟! در قرآن آمده است که جنازۀ فرعون برای عبرتِ دیگران بالای آب آمد . شهید مطهّری گفته است : « در موردِ دو چیز قرآن مطلبی را گفته است که با عصرِ نزولِ قرآن تقریباً می شود گفت سازگار نبوده به این معنا که امرِ مجهولی بوده است . یکی راجع به کشتیِ نوح است . قرآن می گوید : ما این را باقی گذاشته ایم : « وَ لَقَدْ تَرَکْناها آیَةً ... »، ( قَمَر ، 54 / 15 ) یعنی از بین نرفته و معدوم نشده ؛ ... و دیگر در موضوعِ فرعون است که دارد : « فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً ... » ، ( یُونُس ، 10 / 92 ) ما بدنت را نجات می دهیم برای اینکه آیتی باشد برای آیندگان ، که بعد همان را پیدا کردند ، غیر از آن مومیاییهایی که خودشان قبلاً مومیایی کرده بودند . غَرَض اینکه آن فرعونِ هلاک شدۀ موسی هم بدنش باقی است . »
[ آشنایی با قرآن / 5 ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1375 ، ص 224 ـ 225 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
امّا در بارۀ مطلبی که گفته شد : « اون آقایی که روشنفکر است و می گوید : « ائمّه بعد از امام حسین ، عقلانی رفتار کردند » ، اون آقایی که ویلچرنشین است و رهبرش هم سروش است و صدای حوزۀ علمیّه را هم درآورده است . این اهانت به ائمّه دیگر است یعنی ؛ امامانِ قبلی عقلانی رفتار نکردند . »
سخنانِ آقایان دکتر سعید حجّاریان و دکتر عبدالکریم سروش وحیِ مُنزَل نیست و مثلِ سخنانِ دیگران قابلِ نقد است . نقد هم باید روشمند باشد . یعنی سخنی که گفته شده طبقِ معیارهای علمی در هر رشته نقل و نقد و بررسی شود . پس « ویلچرنشین بودن » و « روشنفکر بودن » و « قبول داشتنِ افکارِ دکتر سروش » جزوِ ضوابط و معیارهای نقدِ علمی نیست .
ـ اصلِ گفتۀ آقای حجّاریان در روزنامۀ آرمان منتشر شده و سایتِ جماران ( اینجا ) آن را درج کرده ، در آنجا روشن است که آقای حجّاریان قیدِ « عقلانی بودن » را در برابرِ « عرفانی بودن » آورده است نه در برابرِ غیرعقلانی بودن .
همانگونه که وقتی گفته می شود : امام سجّاد و امام صادق و امام کاظم ، منظور این نیست که امامانِ دیگر سجّاد و صادق و کاظم نبوده اند ! وقتی هم گفته می شود : امامان بعد از امام حسین عقلانی رفتار کردند منظور این نیست که قبل از آن ، امامان غیرعقلانی رفتار کردند بلکه همان گونه که در متنِ اصلی آمده آقای حجّاریان دو معیار و ملاک را موردِ بررسی قرار داده است : « مأمور به وظیفه بودن » و « مأمور به نتیجه بودن » .
در نقدِ علمی مثلاً باید گفت : این دو معیار صحیح نیست یا اینکه ائمّه با توجّه به شرایط یکی را انتخاب می کردند یا همۀ آنها خود را « مأمور به وظیفه » یا « مأمور به نتیجه » می دانستند و هر کدام را که بگویی باید با استدلال ثابت کنی و ... .
ـ آیا درست است در حرفها به سخنانِ چارلز و خاورشناسان و گاندی در موردِ امام حسین (ع) اشاره شود امّا سخنِ آقای حجّاریان مسلمان این گونه بیان گردد ! آیا بهتر نیست نسبت به سخنِ اندیشمندانِ مسلمان هم حدّاقلّ مثلِ همان سخنِ خاورشناسان نگریست ؟!
از آقای حجّاریان پرسیده شده است : محرّم سالِ پیش مقاله ای از شما در یکی از روزنامه ها منتشر شد دربارۀ عاشورا . برخی اینگونه تعبیر کردند که شما قیامِ عاشورا را مغایر با عقلانیّت توصیف کرده اید . در این باره توضیح می دهید که نظرتان چه بوده و چه می خواستید بگویید ؟
آقای حجّاریان گفته است : ابداً حرفِ من این نبود که عاشورا مُغایرِ عقل بود . شما این روایت را شنیده اید که ائمّه « مصابیح الدّجی و سُفُن النُجاة » ( ائمّه چراغهای هدایت و کشتی های نجات هستند ) . ولی دربارۀ امام حسین فرموده اند : سفینۀ ایشان هم اَسرع است و هم اَوسع . یعنی ؛ سفینۀ ایشان هم سریع تر است و هم گُسترده تر . همۀ ائمّه چراغِ هدایت و سفینۀ نجات هستند ولی سفینۀ حسین علیه السّلام اَسرع و اَوسع است .
چرا سریع تر از بقیّه می رود ؟ چرا جادارتر است و بیشتر جا می گیرد ؟ جمعیّت بیشتری جا می گیرد ؟
به خاطرِ ظرفیّتش . به خاطرِ اینکه مُحَرّکِ این سفینه عشق است . رانه اش عشق است . عشق مُحال است که بدونِ « معرفت » باشد . مگر می شود امام حسین بدونِ معرفت باشد و عاشقِ خدا شود ؟ یک عشقهایی هست که مادونِ معرفت است ، اینها عشقهای مَجازی است . ولی عشقِ حقیقی مابَعد معرفت است . بالاتر از معرفت است . امام حسین علیه السّلام عارف به حقّ خدا بود . حقّ معرفت . عشقِ امام حسین فوقِ معرفت است . لذا بحثِ من این بود که از این نظر امام حسین علیه السّلام عاشق بود .
یک عدّه گفتند که حرفِ من به این معناست که کارِ امام حسین مغایرِ عقل است . کجا مغایرِ عقل بود ؟ ما می گوییم : اَشهَدُ اَنَّکَ قَد اَقَمتَ الصَّلاة وَ اتَیتَ الزَکاة وَ اَمَرتَ بالمَعروف و نَهَیتَ عَنِ المُنکر و جاهَدتَ فی اللهِ حَقَّ جهادِهِ وَ اَطَعتَ الله حتّی اَتَیکَ الیَقینِ به مرحلۀ یقین رسیده است امام حسین . پَرده ها از جلوی چشمانِ ایشان کاملاً رفع شده است . لذا عاشق هم بوده است . رابطۀ امام حسین علیه السّلام با خدا رابطۀ مُحِبّ با محبوب بوده است . لذا می خواهم بگویم سفینۀ امام حسین هم اَوسع است و هم اَسرع . نسبت به بقیّۀ ائمّه . ( اینجا )
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
و امّا در بارۀ این مطلب : « هنوز ده روز نیست که آقای مهدوی کَنی فوت کرده است ، چرا مسائلِ مربوط به خِبرگان را به روزنامه ها می کشانند ؟ دنبالِ چه مقاصدی می گردند ؟ »
ـ اینکه این مسائل باید به روزنامه کشانده شود یا نه ؟ یک بحث است ولی اگر مسائلِ مربوط به خِبرگان نباید به روزنامه ها کشانده شود چرا به سخنرانیها کشانده می شود ؟
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
من مات و مبهوت که چرا صحبت نمی کنم و مَردم به جای اینکه به حرفهای من گوش بدهند به کسی که پای منبر است گوش سپرده اند ! دقیق می شوم می بینم من روی منبر نیستم ، من خودم پای منبرم و دارم حرف می زنم و مردم دارند به حرفهای من گوش می دهند ! نفهمیدم که من کِی از روی منبر پایین آمده ام و در میانِ جمعیّت دارم صحبت می کنم .
بعد یکی می گوید : چرا آمده ای پایین صحبت می کنی ، همان بالا می بودی که مـردم حرفهایت را بهتر می شنیدند ؟
من می گویم ، من هنوز خودم را برای سخنرانی آماده نکرده ام ، داشتم یک مطلبی آمـاده می کردم که چه چیزهایی نگویم ، هنوز به اینکه چه چیزی بگویم نرسیده بودم ، خسته شدم رفتم خوابیدم ! بعد خودم احساس می کنم که دارم خواب می بینم ! عجیب نیست که آدم خودش در خواب متوجّه شود که دارد خواب می بیند ؟! باز با خودم می گویم : واقعاً دکتر شریعتی راست گفته : هر کسی آنچُنان خواب می بیند که زندگی می کند ! ( مجموعه آثار 1 / 144 ) من در خواب هم دارم نقد می کنم .
یکی از اعضای خانواده ام مرا صدا می زند که : داری خواب می بینی ! و یک لیوانِ آب می دهد که بخورم ، اندکی می خورم و دوباره سر بر بالین می نهم .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تلفن به صدا درآمده ، گوشی را برمی دارم ، یکی می گوید : من در انتهای سخنرانی دستم را بلند کرده ام و اجازه خواستم که سؤالی بپرسم ، سخنران می گوید : بعد از پایانِ منبر ، گرچه من می توانستم بدونِ اجازه سؤالم را بیان کنم . بعد از پایین آمدن از منبر گفت : ما دو جور بیانِ مطلب داریم ، « خطابه » و « پرسش و پاسخ » ، نهج البلاغه که سخنرانی است ، غُرَرالحِکَم که پرسش و پاسخ است . هر دو هم موردِ تأیید است . حالا سؤالت را بپرس !
گفتم : ولی شهید مطهّری هرگاه سخنرانی می کرده بینِ سخنرانی از او سؤال می شده و پاسخ می داده است .
بعد ادامه دادم : خودِ سؤال از پاسخِ سؤال برایم مهمّتر است ! که در جمع پرسیده شود تا همان کسانی که حرفهای شما را شنیده اند پرسش و پاسخ را هم بشنوند . چون وقتی سؤال نشود منبر یکطرفه است .
به قولِ شهید مطهّری : « منبر کُرسیِ قضاوتِ یکطرفه است و قهراً همیشه آن یک طرف رو سفید بیرون می آید و منبری نیز مانندِ مُدّعی بلامُعارض است و بلکه بهتر همین است که بگوییم منبری مدّعی ای است که در عینِ حال قاضی نیز هست . »
یادداشتهای استاد مطهّری ، جلد سیزدهم ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1393 ، ص 74 و 75
بعد ادامه داد : « یک جلسه همایش با مدیریّت یک نهاد بگذارید و افرادِ تحصیلکرده را دعوت کنید تا به پرسشها پاسخ داده شود . من از پرسش واهمه ندارم ، نهایت بَلَد نباشم می گویم فعلاً نمی دانم ، من 7 سال در دانشگاه تدریس داشتم و به پرسشهای دانشجویان پاسخ می دادم . من خودم آقای دکتر روحانی رئیس جمهور را نقد می کنم قبلاً هم آقای احمدی نژاد را نقد می کردم . »
به نظر شما این درست است ؟
گفتم : یک نفر بالای منبر حرفهایی می زند برای مخاطبان پرسش به وجود می آید حقِّ طبیعی آنهاست که در همان جلسه در همان موضوع سؤال کنند . چطور می شود که سخنران حقّ دارد سخنرانی کند امّا برای پرسش ، یک جلسۀ جداگانه با نظارتِ یک نهاد برگزار شود ؟
گفت : واقعاً نهج البلاغه سخنرانی و غُرَرالحِکَم پرسش و پاسخ است ؟
گفتم :در موردِ خطبه های نهج البلاغه ؛ بعضی خطبه ها از ابتدا در پاسخ به پرسش یا اعتراض بیان شده است . در بعضی موارد در بینِ خطبه پرسشی شده و امام پاسخ داده است . در خطبۀ سوم نهج البلاغه ، در حینِ سخنرانی به امام نامه ای می دهند ، امام مشغولِ خواندنِ آن می شود . به گونه ای که دیگر امام حسّ و حال ادامۀ سخنرانی را از دست می دهد . یعنی ؛ امام در آنجا نگفته در حینِ سخنرانی نامه به من ندهید .
همام از امام می خواهد که اوصافِ پارسایان را بیان کند . امام به او پاسخِ مختصری می دهد ، همام با اصرار پاسخِ مفصّل می طلبد ، امام پاسخِ مفصّل می دهد تا جایی که همام بیهوش می شود و موجبِ جان دادنِ او می گردد . امام می گوید : همین ملاحظه را داشتم که ابتدا پاسخِ مختصر دادم ، بعضی سخنان با بعضی جانها چُنین می کنند ! یک نفر می گوید : چرا این سخنان با شما این چُنین نمی کند ؟ ( این پرسش در واقع مُچ گیری است ! ) امام علی (ع) پاسخش را می دهد . امام فقط پاسخش را می دهد . امام سخنرانی کرده ، اتّفاقی افتاده و پرسشی در گرفته است .
امام نگفته : ما دو جور سخنرانی داریم یکی « خطابه » ، یکی هم « پرسش و پاسخ » هر دو هم موردِ تأیید است و پیامبر هر دو جور سخنرانی کرده است .
امام نگفته : من که موردِ تأیید هستم سخنرانی کرده ام اگر پرسشی دارید ، ده بیست نفر از افرادِ تحصیلکرده را جمع کنید یک همایشی زیرِ نظرِ مالکِ اشتر برگزار کنید تا به پرسشهایتان پاسخ داده شود .
امام حتّی نیّت خوانی نکرده و نگفته : هدفِ شما مُچ گیری است یا شما از خوارج هستید یا این پرسش نیست و شُبهه است و جای طرحِ آن در اینجا نیست یا حقِّ پرسش ندارید . امام فقط به پرسش پاسخ داده است . در خطبه هایی که پرسش نشده یعنی کسی برایش پرسشی طرح نشده یا ... نه اینکه چون امام خطابه می گفته ، سؤال نکرده اند . نامه های نهج البلاغه هم که بعضی نامه و بعضی پاسخِ نامه است .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سرِ سفرۀ صبحانه فکرم درگیر است ، هِی با خودم کَلَنجار می روم با خودم می گویم : این کی بود که زنگ زد ؟ چرا اسمش را نپرسیدم ؟ یکمرتبه به فکرم می رسد که با شماره ای که به من تماسّ گرفته ، زنگ بزنم و بپرسم ، هر چه نگاه می کنم گوشیِ تلفنم را نمی یابم ، یادم می آید که گوشیِ تلفن را دیشب در ماشینم جا گذاشته ام ! باورم نمی شود ، گوشی را می آورم و نگاه می کنم ، اصلاً از دیروز غروب ، نه من به کسی زنگ زده ام ، نه کسی به من زنگ زده است ! خودم دارم تعجّب می کنم که یعنی باز خواب و خیال بوده است ؟! اصلاً خواب و بیداری من یکی شده است ! من خودم می دانم هنوز خوابم ، یک کسی مرا از خواب بیدار کند !


در خاطراتم نوشته ام که روزِ دوشنبه 1 / 6 / 1378 در حسینیّۀ محلِّ پشندِ فرومد در نمازِ جماعت به امامتِ ایشان شرکت کرده ام .
در تاریخِ 19 / 8 / 1390 نامه ای به ایشان نوشتم که توسّطِ جناب نجم الدّین سعیدی در نجف به دستِ ایشان رسیده و پاسخِ آن را به بعد موکول کرده بود و گفته بود اگرچه در سایت اشاره ای به فرومد نشده امّا اِبایی از فرومدی بودنم ندارم .
بر این مبنا مطالبِ ذیل در بارۀ فرومدی بودن آیت الله شمس الدّین واعظی به استنادِ اسنادِ موجود و خاطراتِ مردم ثبت می شود .
شیخ حامد واعظی در تاریخِ بیستم اردیبهشت ماه 1310 از راهِ خانقین به وطنِ اصلیِ آبـاءِ خود ، ایران می آید و در فرومد که از تـوابـعِ شاهرود و محلِّ سکونتِ سابقِ پدرش بوده ساکن می شود و به وعظ مردم می پردازد ، در فـرومـد با خانمی به نامِ « خدیجه » خواهرِ مرحوم « کربلا غلام فلّاح » ازدواج می کند . نتیجۀ این ازدواج 3 فرزند بوده است . ( شمس الدّین ، نورالدّین ، فاطمه ) البتّه خواهر شیخ حامد مرحوم « ربابه » ( متولّد اوّل جوزا 1275 ـ متوفّی 13 / 9 / 1370 ) در 17 سالگی یعنی سال 1292 در فرومد با کربلا غلام فلاح ازدواج کرده است . شیخ حامد تا پنجم فروردین 1320 در فرومد به وعظ و کشاورزی می پردازد و مدّتی به دانش آموزانِ مدرسۀ سینای فرومد درس می دهد . او به اجبار متّحدالشّکل می شود و لباسِ روحانیّت را کنار می گذارد . در همین ایّام به بهانۀ مشکلِ خدمتِ سربازی از تدریس باز می ماند و با دسیسۀ بخشدارِ وقتِ میامی و بعضی فرومدیها از جمله دو تَن از مُلّاهای روستا که چشمِ دیدنِ او را نداشته اند متّهم و حدودِ شانزده ماه زندانی می شود . اینجا
بعد از آن هم همان افراد او را تهدید می کنند . می توان گفت این عوامل موجبِ تَرکِ او از فرومد گردیده است ! او که قصدِ سفر به عتبات را می کند با مرحومِ « رُقَیّه » خواهرِ مرحوم « شیخ محمّد سعیدی » ازدواج می کند و راهیِ عتباتِ عراق می گردد ، نتیجۀ این ازدواج 14 فرزند بوده است .
آیت الله سیّدرضا ضیایی از علمای فرومد در خاطراتش از درس خواندنِ شمس الدّین واعظی در فرومد یاد می کند . و حاج حسن تاجی متولّد 1315 می گوید : در فرومد با سیّد رضا ضیایی و شمس الدّین واعظی و برادرش نورالدّین در مدرسه همکلاس بودیم . و سیّد احمد هاشمیانپور می گوید : به استنادِ تحصیل شمس الدّین در فرومد در ایّامی که در ایران بود برایش شناسنامۀ ایرانی گرفته شد .
آیت الله واعظی اکنون ساکنِ نجف است و فرومدیهایی که به دیدارش رفته اند از مهمان نوازی و گُشـاده رویی او سخن می گویند .

چکیدۀ زندگینامۀ
آیت الله العظمى شیخ شمس الدّین واعظی ( دام ظلّه )اینجا
این متن از سایت ایشان گرفته شده و دکتر علی ضیغمی استادِ محترمِ دانشگاهِ سمنان آن را ترجمه کرده است . تلخیص و چینش آن را مدیر وبلاگ انجام داده است . اینجا و اینجا
آیت الله العظمى ، مرجعِ تقلیدِ بزرگوار ، شیخ شمس الدّین واعظی ، بزرگ تر از آن است که ما ایشان را در چند سطر معرّفی کنیم ؛ هموکه مقلدانشان هر روز در سرتاسرِ جهان رو به افزایش هستند . ولی به هر حال در نگاهی گُذرا به زندگی آن بزرگوار باید گفت :
آیت الله العظمى شیخ شمس الدّین واعظی فرزندِ آیت الله شیخ حامد ، فرزندِ خطیبِ برجسته ، شیخ عبدالقهّار واعظی ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) می باشند . آیت الله شیخ شمس الدّین واعظی حَفَظَهُ الله تعالى در سالِ (1356 هـ / 1936م / 1315 هـ.ش ) در شهرِ مقدّس کاظمین پرورش یافتند ، تحصیلاتِ ابتدایی را به پایان رساندند ... سپس در سالِ ( 1374هـ / 1954م/ 1333هـ.ش ) به همراهِ برادرِ مرحومشان حجة الإسلام و المسلمین شیخ نورالدّین واعظی ( رَحِمَهُ الله ) به نجف رفتند .
اساتیدِ دورۀ مقدّمات و سطوح در شهرِ کاظمین
آیت الله العظمى فاضل لنکرانی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
استادِ فاضل و مربّی بزرگ أحمد أمین صاحبِ کتابِ ( التکامل فی الإسلام )
آیت الله سیّد حسن حیدری
پدرشان آیت الله شیخ حامد واعظی ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) اینجا
اساتیدِ دروسِ سطحِ عالی در نجف
آیت الله شیخ مجتبى لنکرانی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
آیت الله شیخ کاظم تبریزی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
آیت الله شیخ محمّد سبزواری ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) اینجا
کارهای اجرایی و خدماتی
تبلیغ و وکالتِ آیت الله العظمى سیّد محسن حکیم ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) در منطقۀ الحیدریّة ( خان النص )
ساختِ یک حسینیّه در مسیرِ زائرانِ پیادۀ حرمِ سیّد الشهداء إمام حسین ( علیه السّلام ) ، به نامِ حسینیّة الزّوار المشاة ، در مسیر الجدول و در منطقۀ أم الرّجی
و یک حسینیّه دیگر درونِ همان ناحیه بنا نمود ، که همچُنان اهلِ آنجا با ایشان در ارتباط می باشند .
اساتیدِ دروسِ عالیّه ( البحث الخارج ) فقه و أصول
آیت الله العظمى رئیس حوزه علمیّه نجف مرجعِ بزرگوار سیّد أبوالقاسم موسوی خویی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
آیت الله العظمى سیّد میرزا حسن بجنوردی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
اجازات
اجازۀ اجتهاد از آیت الله العظمى نائینی ( قُدِّسَ سِرُّهُ )
نمایندۀ امورِ عامّ و خاصّ سیّد محمود شاهرودی( قُدِّسَ سِرُّهُ )
اجازۀ اجتهاد و روایت از استادش آیت الله العظمى شیخ فاضل لنکرانی ( قدّس سرّه ) ـ متوفّى شهرِ کاظمین ـ با اجازه ای از آیت الله العظمى اصفهانی ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) رهبرِ انقلابِ عراق و شیخِ شریعت و با اجازه اش از آیت الله العظمى سیّد أبوتراب خوانساری .
تدریس و پژوهش
ـ دورۀ نخستِ دروسِ عُلیا ( بحثِ خارج ) فقه و أصول که بالاترین مرتبۀ علمی در نظامِ آموزشی حوزه است در سال ( 1399هـ ـ 1980 م ) در مدرسۀ آیت الله العظمى سیّد أبوالقاسم موسوی خویی ( دار العلم )
ـ تدریسِ دورۀ اصولِ دوم در سال ( 1405 هـ ـ 1986م )
ـ پژوهشهای فقهی ایشان بر روی متنِ کتاب العُروة الوثقى بود ، وی به تدریس ادامه داد و بخشِ وسیعی را در فـقه و أصول پیمود ...
هجرت به ایران
در ( 15 شعبان 1411هـ ـ آذار عام 1991م ) شرایطِ عراق بُحرانی شد که ایشان مجبور شدند از عراق خارج شوند و به همراهِ خانواده و برخی از دوستانشان از راهِ صوان به کویت و سپس به جمهوری اسلامی ایران آمدند که آیت الله العظمى سیّد محمّد شاهرودی و آیت الله سیّد محمود هاشمی حفظهما الله تعالى و جمعی از فضلای حوزة علمیّه به استقبالشان آمدند . ایشان نیز پس از سکونت در شهرِ قُم به دیدارِ جمعی از مراجع و علماء رفتند که خطیبِ برجسته حجّة الإسلام والمسلمین شیخ محسن هروی قصیدۀ بلندی را در استقبال از ایشان سرود که برخی از ابیاتِ آن بدین شرح می باشد :
طلعَ الشمسُ بعـدَ طـــــولِ المغیبِ .......... مَـرحــبــــاً بالحَبـیـبِ وَ ابـنِ الحبیـبِ
آهِ یـا شمـسُ لا تَسَـلْ مــا لـقِینــــا .......... مِن جَـوى الهجـرِ وکیفَ حالُ الکئیبِ
أ أهنّیـکَ إذ قَــدِمــتَ بـخـیــــــــرٍ ؟ .......... أم أُعــــزیـکَ بـالفـقـیـــدِ النـجـیـبِ ؟
شیخِــنـــا الواعــظـی والـدک الـبَـــرّ .......... وَ قَـــــد طـالَ فــی أســاهُ نـحیـبـی
لَـم یَمُـتْ قـــطُّ مَـن لَـهُ خَلَفُ مِثُلـکَ .......... یـا شـمــسَ أُفْـقِـــهِ المَحـبــــــــوبِ
« خورشید پس از غیبتِ طولانی با آمدنِ حبیبِ ما و پسرِ حبیبمان طلوع کرد ـ آه ای خورشید ؛ نپُرس که ما از جُوْرِ دوری چه کشیدیم و حالِ این انسانِ افسُرده چگونه بود ! ـ آیا من به شما تبریک بگویم که به سلامتی آمدید یا به خاطرِ فقید به شما تسلیت بگویم . ـ همان فقید که پدرِ نیکوکارِ شما آیت الله واعظی بود و من بسیار در غمِ او شِکوِه کردم . ـکسی که پسری مانندِ شما داشته باشد هرگز نمی میرد ای خورشیدی که محبوب آن را روشن کرده است .»
در ایران
ایشان به پژوهشهای خود ادامه داد و از داخلِ ایران ، اوضاعِ عراق را پیگیری می کرد و به اندازۀ توان به فقراء و نیازمندانِ آنجا کمک می کرد . ایشان در موردِ مسائلِ جهانِ اسلام موضعگیریهای بسیار خوب داشتند و فعّالیّتهای خیریّه زیادی در ساختِ مساجد و حسینیّه ها ، کمک به یتیمان ، نیازمندان و طلّاب انجام دادند . از ویژگیهای ایشان جدّیّت و پایداری در طلبِ علم و دفاع از اسلام و مسائل سرنوشت سازِ آن ، پاسخ به سؤالات و استفتاءات ، مطالعه و تحقیق و فراگیری مسائلِ علمی جـدیـد می باشد . بعد از 13 سال تقریباً پس از سقوطِ رژیم بعث دوباره به عراق برگشت و خداوند را به خاطرِ این نعمتِ بزرگ شُکر گفت ؛ ولی متأسّفانه اهلِ علم ، هرکجا که باشند با ایشان مبارزه می شود و جُز از خداوند از کَسِ دیگری امیدِ یاری ندارند .

لقبِ واعظی
در موردِ لقبِ واعظی ، ایشان گفته اند که خانوادۀ واعظی یک خانوادۀ اصیل در کاظمین است که از عُلمای بزرگ به شمار می روند . این لقب به آنان داده شده است چون اجدادِ ایشان اهلِ موعظه و ارشاد بوده اند . جدّ ایشان حجة الإسلام و المسلمین شیخ عبدالقهّار واعظی ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) از خُطبای بزرگ بود که عُمرِ خود را در خدمتِ منبرِ امام حسین ( علیه السّلام ) به موعظه و ارشاد می گذراندند ؛ چُنانکه پدرِ ایشان حجة الإسلام شیخ علی نیز این گونه بوده اند . پدرِ خودِ آیت الله واعظی یعنی آیت الله شیخ حامد واعظی نیز از اساتیدِ برجستۀ کاظمین است که علمای بزرگِ این شهر از دروسِ سطحِ عالی وی بهره مند شده اند و اکنون در کاظمین و دیگر نقاطِ جهان وجود دارند .
تألیفاتِ منتشر شده
1. کتاب الإشارات فی مدارک الأحکام ، که گزارشی است از بحثِ استادِ ایشان آیت الله العظمى میرزا حسن بجنوردی ( قُدِّسَ سِرُّهُ ) .
2. کتاب الکَشف الجَلیّ ، که در آن با دلیل و برهان ثابت کرده است که علمِ نحو با اشارۀ امام علی علیه السّلام به أبی الأسود الدؤلی ایجاد شده است .
3. بدایة الوصول ولی آن در علم أصول است ( المُجَلّد الأوّل ) .
4. رساله ای در خُمس که در آن ایشان وجوبِ خُمس را از راهِ عوامّ ثابت کرده است .
5. رساله ای در موردِ ربا که گزارشی در موردِ پژوهشهایشان می باشد .
6. رساله ای در موردِ تقیّه که گزارشی در موردِ پژوهشهایشان می باشد .
7. الإشارات إلى أسرار البسملة .
8. الإشارات إلى التّبلیغ و المبلِّغ و المبلَّغ له .
9. رساله ای در موردِ أحکامِ زنان .
10. تعلیقة على منهاج الصّالحین .
11. مناسک الحجّ .
12. مسائل فی الخُمس .
13. رسالۀ عملیّه برای مقلّدانشان که به نامِ منهـاج الصّالحین است و از دو بخش ( العبادات و المعاملات ) تشکیل شده است .
14. المسائل المستحدثة .
تألیفات در دستِ چاپ
1. دورۀ اصول به نامِ ( شمس الأصول ) .
2. دورۀ فقه به نامِ ( شمس الفقاهة ) .
3. کتابی در موردِ أخلاق .
4. تفسیر الفاتحة .
دستنوشته ها و نُسخه های خطّی
کُلیّات فی المسائل الفلسفیّة .
تعلیقِ ایشان بر العُروة الوثقى .
در پایان از خداوندِ متعال درخواستِ می کنیم بر عُمرِ آیت الله واعظی و دیگر حامیانِ دین و نافعانِ علم بیافزاید .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
دردا و دریغا که بیشترِ مردمِ روستا از سرقتِ سنگِ میدانِ وسطِ روستا با افسوس یاد می کنند امّا دانشمندان و فرهیختگانِ خود را نمی شناسند و هجرتِ عالِمی دینی را حسّ نمی کنند ! حتّی جایگاهِ علمیِ او را نمی دانند . شاید حتّی حضورِ موقّت او در روستا مانندِ پدرش جا را برای بعضی تنگ می کند !

قبلاً شکایت چند نفر از کارگران معدن فرومد در اینجا درج شد ، اکنون یک شکایت دیگر درج می شود .
مقامِ محترم و معظّم جنابِ آقای مهندس شریف امامی رئیسِ محترم مجلسِ سنا 18 / 9 / 1344
با تقدیمِ شایسته ترین احترامات به عرض می رساند : اینجانب محمّد محمّدحسینی کارگرِ معدنِ فرومد مدّت 27 سال است با کمالِ صداقت در معدنِ مذکور مشغول به انجام وظیفه می باشم و با داشتنِ 10 نفر عائله روزانه بیش از شصت و یک ریال ( 61 ) ریال حقوق ندارم . و اکنون به واسطۀ قلّت حقوق و گرانی خوار و بار و کثرتِ عائله تقریباً در حدودِ ( 120000 ) ریال ، صد و بیست هزار ریال مقروض می باشم و هر چند برای ترمیمِ حقوق و یا تبدیل شدنم به حُکمی به اولیاءِ امور به شرکتِ سهامی کُلّ معادن شکایت نموده ام توجّهی نشده تا اینکه در تاریخِ پانزدهم شهریورِ 44 هیئتی از شرکتِ کُلِّ معادن برای بازخرید نمودنِ عدّه ای از کارگرانِ این معدن مأموریّت یافتند و این هیئت هم با کمالِ بی انصافی و بی عدالتی و با صلاحدیدِ دلّالانی که در این معدن فراوانند اینجانب را که تمامِ نیروی جوانی و بهترین ایّامِ عهدِ شبابِ خود را صرفِ فداکاری نموده ام و همیشه در فقر و تنگدستی خود و عائله ام به سَر بُرده ام بازخرید اعلام نموده اند و هر چند به شرکتِ کُلِّ معادن شکایت نموده ام کوچک ترین اقدامی نشده .
جنابِ آقای مهندس شریف امامی به تمامِ مقدّسات عالَم سوگند یاد می کنم چُنان با فقر و تنگدستی روزگار می گذرانم که بسیار طاقت فرساست و نزدیک است به دریای سَرسامی غرق شوم ! نمی دانم چه کنم و چه چاره ای جویم ؟ و هر چند به هر کجا که شکایت می کنم به عرایضم توجّهی نمی شود . لذا چون دستم از زمین و آسمان کوتاه است به حُکمِ اجبار دستِ توسّل به سوی آن مقامِ معظّم دراز می نمایم که محضِ رضایِ خدا توجّهی به حالِ این کارگرِ حقیر و اطفالم نموده و اگر ممکن است آن مجلسِ محترم تصمیمی برای کارگرانِ ایران اتّخاذ فرمایند و این طبقه را از این گونه تشویش و نگرانیها نجات دهند . ضمناً مبلغِ پولِ بازخریدی که به اینجانب تعلّق می گیرد در حدودِ ( 95000 ) ریال است و جوابگوی مبلغی که مقروض می باشم نیست . فرض می کنیم تکافوی قروضم را بنماید آیا پس از بازخریدی که تمامِ عمرم را صرفِ خدمت در معدن نموده ام و سنّ ام در حدودِ 43 سال می باشد فَدَوی را در کجا کار می دهند ؟ آیا باید پس از مدّتی متجاوز از رُبعِ قرن خدمت کردن ، فرزندانم از بین بروند و خانواده ای سر به نیستی بگذارند ؟ در دنیایی که بشر این اندازه از لحاظِ فکر و معنویّات پیشرفت نموده و در کشوری که به رهبری پیشوایِ خِردمندِ خویش اَعلی حضرتِ همایون شاهنشاهِ آریامهر روز به روز در راهِ توسعه و پیشرفت گامهایِ بلند بر می دارند چِرا باید چُنین باشد ؟ چرا آن مجلسِ محترم در این باره تصمیمی اتّخاذ نمی فرمایند ؟ امیدوارم به چند نفر عائلۀ بی پناه فَدَوی ترحُّم فرموده و اقدامِ فوری فرمایید .
رونوشت ؛ جهتِ اطّلاع و اقدام به مجلسِ شورای ملّی و جنابِ آقای ... مدیّریت شرکتِ کُلِّ معادن تقدیم می گردد.
با تقدیمِ احتراماتِ فائقه ـ محمّد محمّدحسینی خدمتگزار ادارۀ معادنِ فرومد
آدرس : عبّاس آباد شاهرود
مجلس شورای ملّی ـ دفتر ثبتِ کُلّ ؛ شماره 36653 ـ تاریخ 27 / 9 / 1344
کتابِ « فرومد ؛ یاقوت کویر » در سالِ 1390 در دوهزار نسخه در قطع رُقعی منتشر شده است . این کتاب 48 صفحه و بیش از 45 عکس دارد ، متنِ آن فارسی است که به انگلیسی هم ترجمه شده است .
17 صفحۀ این کتاب فقط عکس است و 29 عکس دیگر هم حدودِ 10 تا 11 صفحۀ آن را به خود اختصاص داده که می توان گفت : از 48 صفحه 27 یا 28 صفحه به عکس اختصاص دارد . متنِ انگلیسی آن هم حدودِ 25 پاراگراف است که حدودِ 10 صفحۀ کتاب را در بر می گیرد و در واقع تکرارِ همان مطالبِ فارسی است . پس عملاً چیزی در حدودِ 10 صفحۀ این کتاب به مطالبی در موردِ فرومد اختصاص دارد .
گردآوری و عکّاسی بر عهدۀ یک نفر ( آقای حسن شهنما ـ اینجا و اینجا ) و ویراستاری و ترجمۀ آن بر عهدۀ فرد دیگری ( خانم مژدۀ شهنما ) و ناشر آن انتشاراتِ دانشگاه صنعتی شاهرود بوده است ، در واقع این کتاب از سِری کتابهای گردشگری شهرستانِ شاهرود است و در مقدّمۀ آن آمده است : « قصد داریم در این مجموعه دهستانِ فرومد و توابعِ آن را برای مردمِ ایران معرّفی کنیم تا چُنانکه شما عزیزانِ هموطن که در مسیر به طرفِ مشهدِ مقدّس مایل بودید از دهستانِ فرومد هم دیدن کنید . »
بعضی از دوستان از محتوای کتاب رضایت نداشتند . من این کتاب را دقیق مطالعه کرده و آن را موردِ نقد و بررسی قرار دادم که نقد آن پیش روی شماست :
1ـ این کتاب از نظرِ ویراستاری بسیار فقیر است ، یعنی در ده صفحه مطلب بیش از 80 مورد غلط املایی یا افتادگی کلمه دارد ! به عنوان نمونه ؛

در صفحۀ 24 و 25 از دیوان ابن یمین 22 بیت شعر انتخاب شده که بیش از 22 غلط املایی یا افتادگی کلمه دارد و اَشعار از معنا افتاده است !

ـ این اشعار که منتخبی از قطعه های ابن یمین است با علامتِ ستاره از قطعۀ دیگر جدا شده امّا در اوّلین قطعه ( شَرَفِ مرد به علم است و کرامت به سجود ) یک بیت از قطعۀ دیگری را ( چهار چیز است آیینِ مردم هنری ) به انتهای دو بیتِ وصل کرده که ربطی به آن ندارد .

2ـ موردِ دیگر به کار بردنِ ترکیبهای نادرست است . مثلاً ؛
ـ در مقدّمه نوشته شده : « دهستان فرومد و توابعِ آن » بهتر است گفته شود : روستای فرومد و توابعِ آن چون توابعِ آن یعنی روستاها و کلاته ها که تشکیل دهندۀ مجموعۀ دهستانِ فرومد است .
ـ در صفحۀ 15 نوشته شده : « درِ دروازه » ، دروازه یعنی در ، درِ بزرگ ، دربِ قلعه ، درِ شهر . پس « درِ دروازه » یعنی ؛ درِ در ـ دروازۀ دروازه
ـ در صفحۀ 19 نوشته شده : « قصرِ کوشک » ، کوشک یعنی بنای مرتفع و عالی ، قصر ، کاخ . پس « قصرِ کوشک » یعنی ؛ قصرِ قصر ـ کوشکِ کوشک
ـ در صفحۀ 19 نوشته شده : « فرومد با توجّه به آب و هوای خوبی که داشته حاکم نشین بوده است مخصوصاً در دورۀ خواجه علاءالدّین محمّد ، وزیر وقتِ خراسان که به دستورِ حاکمِ خراسان قصر و محلّ هایی را برای استراحت و حتّی بیمارستانهایی ( بیمارستانی ) برای درمان در فرومد ( فریومد ) ساخت . »
اوّلا ؛ وقتی « علاءالدّین محمّد ، وزیرِ وقتِ خراسان » بوده ، یعنی خراسان به صورتِ ایالت اداره می شده و حاکم ( ابوسعید بهادُر خان ) در خراسان نبوده ، حاکم در سلطانیّۀ زنجان بوده است .
ثانیاً ؛ در فریومد « بیمارستانهایی » نبوده بلکه می توان گفت « بیمارستانی » بوده است .

3ـ این کتاب برای نوشته های خودش هیچ مأخذی ذکر نکرده است حتّی برای مطالبِ صفحۀ 21 که از مقدّمۀ دیوانِ ابن یمین نقل کرده و مرحوم حسینعلی باستانی راد از جای دیگر نقل کرده مأخذ نداده و برای مطالبِ صفحات 28 تا 33 که در بارۀ شیخ حسن جوری و سربدارن نوشته شده به هیچ منبعی رفرنس / نشانی داده نشده و برای نقشۀ صفحۀ 28 که از کتابِ « قیام شیعی سربداران » نوشتۀ دکتر یعقوب آژند گرفته شده نامِ مأخذ ذکر نشده است ! این کار البتّه از لحاظِ علمی و اخلاقی ناصواب است !
4ـ در صفحۀ 12 نوشته شده است : « برجسته ترین و مشهورترین محصولِ اصلی این منطقه که بینِ کشورهای هندوستان و پاکستان معروف بوده و از شُهرتِ جهانی برخوردار است فلفلِ قرمز است . »
ـ برای این ادّعا هیچ سند و مدرکی ارائه نشده است !
5ـ در صفحۀ 19 یک بیت و در صفحۀ 44 سه بیت شعر از قطعه ای نقل شده که ابن یمین آن را در وصفِ « حصار شهرستان » سروده امّا در این کتاب نوشته شده ، این ابیات در وصفِ فریومد و مسجدِ جامعِ آن است !
ـ اینکه « حصار شهرستان » بیرون از فریومد بوده در مثنوی کارنامۀ دیوانِ ابن یمین محرز و آثار برجای مانده هم مبیّن این مطلب است .
ـ در متن اشاره شده که بانی شهرستان « علاء الدّین » بوده که مربوط به قرنِ هشتم است در صورتی که مسجد جامع همانطور که در صفحۀ 44 آمده مربوط به قرنِ ششم است .

6ـ در صفحۀ 36 در موردِ شهرستان نوشته شده : « این تپّه ... زمانی محلّ رعیّت نشینِ روستـا محسوب می شده که در ارتباط با قلعۀ اصلی روستا قرار داشته است . در واقع از نظر تاریخِ شهرسازی ، قلعه عموماً نقشِ دفاعی داشته و نیروهای نظامی در آن اسقرار ( استقرار ) داشتند در کنارِ قلعه ، تپّۀ شهرستان محلّ رعیّت نشینِ روستا بوده است . »
ـ احتمالاً چون در داخلِ روستا کوچه ای به نام شاه نشین وجود دارد گُمان شده ، داخلِ فریومد نظامیان و در شهرستان رعیّت سکونت داشته است ولی مثنوی کارنامۀ دیوانِ ابن یمین می گوید ساکنانِ شهرستان حکومتیان و نظامیان بوده اند و تودۀ مردم داخلِ فریومد اقامت داشته اند !

7ـ در صفحۀ 18 نوشته شده است : « به غیر از جاذبه های طبیعی از مهمّ ترین آثـارِ تاریخی بجای ( به جای ) مانده از دورانِ کُهن می توان به آرامگاه ابن یمین فریومدی ... آرامگاه شیخ حسن جوری ... و مقبرۀ سلطان سیّد علی اکبر ... و سدّ شیخ حسن جوری اشاره کرد . »
ـ بازسازی آرامگاه ابن یمین و مزارِ علی آباد و مقبرۀ شیخ حسن جوری و سدّ ، همگی از سالِ 1350 به بعد بوده است که به این موارد آثارِ تاریخی به جای مانده از دورانِ کُهن گفته نمی شود !

8ـ در مقدّمه و صفحۀ 38 نوشته شده است : « سلطان سیّد احمد فرزند امام موسی کاظم در فرومد و برادرِ سلطان سیّد علی اکبر در روستای علی آباد فرومد قرار دارد . »
ـ این نسبتِ برادری نیاز به سند و مأخذِ تاریخی دارد .
ـ علی آباد هم در تقسیماتِ کشوری اکنون از روستاهای فرومد نیست بلکه جزو استانِ خراسانِ رضوی است .

9ـ در صفحۀ 42 نوشته شده است : « زیبایی بافتِ قدیمی روستای فرومد به علّتِ جریانِ آبِ قناتها ، ساواتها ( ساباطها ) و وجـودِ درختـانِ چنـارِ بزرگ می بـاشد که در زمـانِ میـر علاء الدّین کاشته شده اند ( است ) . بنا به گفتۀ حمدالله مستوفی حاکمِ منطقۀ جُوین که فرومد مرکزِ آن بوده و در قرنِ هشتم به فرومد ( فریومد ) تغییر یافته است . بناهای بجای ( به جای ) مانده از آن دوره بوده است . »
اوّلا ؛ حمدالله مستوفی قزوینی شاعر و نویسندۀ قرنِ هشتم است و همانطور که از نامش پیداست ، مستوفی ( حسابدار ، دفتردارِ خزانه ) بوده و حاکمِ منطقۀ جُوین نبوده است ! ( اینجا )
ثانیاً ؛ فرض کنیم که حمدالله مستوفی حاکمِ منطقۀ جوین بوده است ! منظور این آقای حاکمِ منطقۀ جُوین از اینکه گفته است : « فرومد مرکز آن ( جوین ) بوده و در قرنِ هشتم به فرومد تغییر پیدا کرده است . » چیست ؟!
ثالثاً ؛ برای قرنِ هشتم باید کلمۀ « فریومد » به کار بُرده شود .
رابعاً ؛ حمدالله مستوفی در کتابِ « نزهة القلوب » نوشته است : « جُوِین ولایتی است پیش از این داخلِ تومانِ بیهق بوده و اکنون مفرد است ، قصبۀ فریومد شهرستانِ آنجاست . »

10ـ ادّعا شده که چنارها در زمانِ « میر علاءالدّین » کاشته شده است !
اوّلا ؛ این « میر علاء الدّین » کیست ؟ در تاریخِ فریومد نامِ « علاء الدّین محمّد » و « علاء الدّین هندو » ثبت شده که هر دو « وزیر » بوده اند نه « امیر » .
ثانیاً ؛ این ادّعا که چنارها در زمانِ ایشان کاشته شده بر چه پایه ای استوار است ؟!
ثالثاً ؛ اینکه ادّعا شده بناهای به جای مانده ، از آن دوره بوده ، منظور کدام بناهاست ؟ و کدام بناها از آن دوره به جای مانده است ؟ غیر از مسجدِ جامع مگر بنای دیگری هم مانده است ؟ که آن هم در صفحۀ 44 آمده مربوط به قرنِ ششم ( یعنی از دورۀ سلجوقیان ) است .

11ـ در صفحۀ 37 نوشته شده : « در مسیرِ آبِ قنات ، آثاری از یک آسیاب وجود دارد . وجودِ سه مسجد نشان از فرهنگِ اسلامی و مذهبی بودنِ حاکمانِ وقت را حکایت می کند . مسجدِ قـاضی با ترمیـم در دوره های مختلف در حالِ حاضر قابلِ استفاده است ولی از مسجد میر علاء الدّین چیزِ زیادی باقی نمانده است . »
اوّلا ؛ بهتر است به جای « در مسیرِ آبِ قنات » نوشته شود « در مسیرِ آبِ رودخانه » نامِ آن رودخانه هم رودبار است .
ثانیاً ؛ در آن مسیر آثارِ چندین آسیاب ( آسیای آبی ) وجود دارد نه یکی .
ثالثاً ؛ مسجدِ قاضی ترمیم نشده بلکه بازسازی شده ، یعنی اتاقِ گِلی کوچکِ قبلی خراب شده و ساختمانی بزرگ با آجر و آهن ساخته است .
رابعاً ؛ بهتر بود به مسجدِ خانقاه اشاره می شد ( خانقاه فریومد در قرنِ هشتم ) که مثلِ مسجد قاضی بازسازی شده و اکنون موردِ بهره برداری قرار می گیرد .
خامساً ؛ مسجد میر علاء الدّین چیست ؟ کجا بوده ؟ آیا چیز کمی از آن باقی مانده که گفته شده چیز زیادی از آن باقی نمانده است ؟
12ـ منظور از « ساواتها » در صفحۀ 42 چیست ؟ آیا منظور « ساباط / دالان » بوده است ؟!
13ـ منظور از کلمۀ « بجای مانده » چیست ؟
ـ کلمۀ « بجا » به معنای شایسته است و کلمۀ « به جا » به معنای در جای خود ، پس « بجای مانده » یعنی « شایسته مانده » و « به جای مانده » یعنی « باقی مانده » است . این واژه در صفحۀ 18 و 19 و 42 « بجای مانده » و در صفحۀ 38 ( به جای مانده ) ثبت شده است .
14ـ در صفحۀ 38 و 40 نوشته شده است : « در نوشته ها و مستنداتِ تاریخی به جای مانده مانندِ کتابِ سه هزار آیه که در شأنِ حضرتِ امیرالمؤمنین ( ع ) می باشد به نوشتۀ شیخ علی فلسفی و کتابِ بیست هزار زیارتگاه جهان جلدِ پانزدهم و کتابِ فرهنگِ آبادیها نوشتۀ دکتر محمّدحسین بابلی ( پاپلی ) ذکر شده است که مقبرۀ امامزاده سلطان سیّد احمد فرزند امام موسی کاظم در فرومد و برادر سلطان سیّد علی اکبر در روستای علی آباد فرومد قرار دارد . بانی بنا محمود ابن فخرالدّین احمد است این بنا زمانِ جلوسِ شاه طهماسب بن اسماعلیل ( اسماعیل ) خانِ صفوی به اتمام رسید . لازم به ذکر است که ضریح این امامزاده چوبی و مربوط به دورۀ صفوی بوده است تعویض گردیده و بر روی آن این اَشعار حکّ شده است .
هر که در این روضه در آید ز صدق وحی .......... تا هست دعایش به یقین مستجاب شود »
اوّلا ؛ مطلب نقل شده از کتابِ مذکور ، مستنداتِ تاریخی به جای مانده نیست . آقای شیخ علی فلسفی مطلبِ بدونِ سند و شفاهی را از آقای سیّد احمد حسنی نقل کرده ، ظاهراً آقای حسنی همان مطلبِ نقل شده از خودش را روی سنگ حکّ کرده و جلو بُقعه نصب کرده است ! کجای این مطلب مستندِ تاریخی به جای مانده است ؟!
ثانیاً ؛ آقای شیخ علی فلسفی گفته : من نویسندۀ کتاب سه هزار آیه هستم نه اینکه گفته باشد این مطلب را در آن کتاب نقل کرده ام .
ثالثاً ؛ در کتابِ « فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور » فقط طول و عرضِ جغرافیایی و ارتفاعِ مکانها از سطحِ دریا نوشته شده ، یعنی در موردِ « فرومد » و « بُقعه سلطان سیّد احمد » هم فقط طول و عرضِ جغرافیایی و ارتفاعِ آن از سطح دریا نوشته شده است .

رابعاً ؛ به یک بیت شعر ، اَشعار نمی گویند .
خامساً ؛ آن بیت چُنین است :
هر که بر این روضه درآید ز صدق .......... هست دعایش به یقین مستجاب

سادساً ؛ نوشتۀ متن ، روشن نمی کند که اشعار روی کدام یک نوشته شده است : ضریحِ فعلی یا صندوقِ قبلی ؟!
15ـ در صفحۀ 38 تا 41 چهار عکس از بقعۀ سلطان سیّد احمد و یک عکس از محلّ دفنِ شهدای روستا در قبرستانِ کوچۀ بالا درج شده است .
ـ یعنی در این کتاب هیچ اشاره ای به « مزار سادات » که با تحقیقاتِ انجام گرفته تا کنون قدمتِ بیشتر و شجره نامۀ روشن تری دارد نشده و از محلّ دفنِ شهدای کوچۀ پشند هیچ عکسی نیست . در صورتی که روستای فریومد از گذشته های دور ، همزمان دو قبرستان داشته و این جزو پیشینۀ تاریخی روستاست ، ظاهراً کسی که در امورِ روستا مشورت داده از این امر غفلت کرده است .
16ـ اشکالاتِ کتاب بیش از اینهاست مثلاً در مقدّمه نوشته شده است : « قصد داریم در این مجموعه دهستانِ فرومد و توابعِ آن را برای مردمِ ایران معرّفی کنیم تا چُنانکه شما عزیزانِ هموطن که در مسیر به طرفِ مشهدِ مقدّس مایل بودید از دهستانِ فرومد هم دیدن کنید . »
ـ ولی در صفحۀ 8 فاصلۀ روستا را تا جادّۀ اصلی 12 کیلومتر نوشته در صورتی که 18 کیلومتر است .
اکنون باید پرسید :
1ـ چُنین کتابی چگونه داعیّۀ راهنمایی مردم و مسافران را دارد ؟
2ـ با این اشکالاتِ تاریخی و محتوای غیرعلمی ، مسئولانِ امر چگونه مجوّز چاپ داده اند ؟
3ـ یک موسّسه و نهادِ علمی مثلِ دانشگاه صنعتی شاهرود چگونه چُنین کتابی را منتشر کرده است ؟

شهید سیّد علی حسینی در تاریخ 1 / 4 / 1348 در روستای ( شهر فعلی ) میامی به دنیا آمد ، دورۀ تحصیلی ابتدایی را در میامی و راهنمایی را در ورامین پیش خواهرش و متوسّطه را در هنرستان شاهرود طیّ کرد .
او در دورۀ متوسّطه به جهتِ حضور در جبهه نمی توانست در کلاسهای درس شرکت کند و فقط در امتحاناتِ پایانی شرکت می کرد . با پیگیری او در گردان سیّدالشهداء چادری مختصّ مطالعه بر پا شده بود تا فضایی برای درس خواندن فراهم شود .
او رفتاری شایسته داشت ، از والدینش به نیکی یاد می کرد ، با خرسندی از زنده دلی پدرش در پیری سخن می گفت و این زنده دلی را از والدین آموخته بود . رفتار او آموزنده بود ، یک شب بینِ من و او بحثی شد ، من شروع به نقد و پاسخ کردم ، بعد آقای حسینی گفت : این برادر مهدی فکر می کند من پاسخ ندارم که سکوت کرده ام ، من سکوت کردم که مجادله نشود . این برخوردِ او موجبِ خاموشی من شد .

شهید حسینی وفادار و صمیمی بود . یک بار در بارۀ یکی از دوستانش صحبتی به میان آمد ، با لبخند و ذوقِ بسیار گفت : آهای ، من و او با هم برادریم !

در خاطره ای نوشته بودم : سیّد از آنهایی بود که با نور روی پیشانی اش نوشته شده بود « هذا شهید » و گفته بودم : ما در گردان سیّد الشّهداء ، گروهان مقداد ، دستۀ حنظله بودیم که سه تیم داشت ؛ پیمان ، شهادت ، شفاعت . هر صبح که جلو چادر صفّ می بستیم تا به برنامۀ صبحگاهی برویم ، این سخنان بر زبانِ افرادِ هر تیم با صدای بلند جاری می شد : « ما بچّه های دستۀ حنظله با هم پیمان می بندیم ، که اگر به شهادت رسیدیم ، همدیگر را شفاعت کنیم . » سیّد در میان همین بچّه ها بود ، در کربلای چهار که جمعی از بچّه ها آسمانی شدند او بر لبِ بچّه ها لبخند جاری می کرد و در کربلای پنج چند روزی که در فرمانداری آبادان منتظر بودیم تا در آن قسمت خطّ مقدّم به ما سپرده شود ، لحظه به لحظه خبر شهادتِ دوستان را رصد می کرد ، به محض رسیدن به خطّ مقدم ، قبل از آنکه در سنگرها جای بگیریم ، گلوله ای در وسطِ بچّه ها منفجر شد و صدای بچّه ها به « یا حسین » بلند شد ، تصویر حسین بن علی ( ع ) با عبا برایم مجسّم شده بود که نظاره می کند ، من و تنی چند مجروح شدیم ، حسینی و دوستانش در تاریخ 25 / 10 / 1365 آسمانی شدند .
من وقتی مطلبی را که شهید حسینی ده روز قبل از شهادتش در دفتر خاطراتم به یادگار نوشته ، می خوانم ، تحتِ تأثیر عُلوّ طبع و بزرگواری این شهید گرانقدر قرار می گیرم .
باسمه تعالی
قالَ علی علیه السّلام:
مِـنْ کُنُـوزِ الْجَنَّـةِ الْبـرُّ وَ إِخْفـاءُ الْعَمَـلِ وَ الصَّبْـرُ عَلَـى الرَّزایـا وَ کِتْمـانُ الْمَصـائِبِ .
از گنجهاى بهشت ؛ نیکى کردن و پنهان داشتنِ عمل و شکیبایی بر ناملایمات و پوشیده داشتنِ مصیبتهاست .
برگ و بار از خود بیفشان ، برگ و بارت می دهند
در حــریــمِ آشنـــــــــای دوسـت بـارت می دهند
چند می پیچی به خود از بی قـراریهـا چو مـوج ؟
در دلِ ایـن بـی قـــــراریهـــا ، قـــرارت می دهند
چـون شهیــدانِ خــدایـی گـر بـرون آیی ز خویش
راه در دارالامــــان وصــــــــــــلِ یـــارت می دهند
دست بـرداری اگـــر از این جهــــــــان آب و گِـــل
آب خضـــر از چشمـه ســار روزگـــارت می دهند
دیـــده را هـر شب اگـر از شــوق بـارانــی کنـی
دامنـی گــوهـــر زِ چشـــمِ اشکبــارت می دهند
بـا تعهّـــــد گــر درآمیــــــــزی چـو مـن لفظِ دَری
گــوهــرِ مضمــون بــه شعـــر آبـــدارت می دهند
از سرورِ عزیزم آقای مهدی یاقوتیان التماس دعا دارم و از شما می خواهم اگر بدی از این حقیر دیده ای به بزرگواری خود ببخشی ـ التماس دعا
تُرابِ قُدومِ مجاهدین ، بندۀ کمترین ، سیّد علی حسینی ـ دزفول 15 / 10 / 1365
قسمتی از وصیّتنامه
معبودا ! پاک پروردگارا ! سالها از عمرم سپری شد و شب و روزها از پشتِ سر هم رسیده در خزیدند و چهرۀ واقعی زندگی به صورتِ معمّای ناگشودنی همواره آزارم می داد و با گذشتِ روزگاران آن چهرۀ ملکوتی پوشیده تر می گشت تا آن هنگام که راهی کوی تو ای محبوب معشوق گشتم ... .

در تاریخ 23 / 7 / 1366 تنها در کنارِ مدفن شهید نشسته بودم و به یادِ خاطرات و لحظۀ خداحافظی با پدرش که من از داخلِ اتوبوس شاهد بودم ، افتادم . سورۀ حمد و توحید را قرائت کردم و قسمتی از وصیتنامه اش را که بر روی سنگِ قبرش نوشته بود یادداشت کردم : « خود را برای تحمّل رنجها و مصیبتها آماده کنید ، دل قوی دارید که قادرِ یکتا ، پشتیبان و نگهبانِ شماست و تنها اوست که شما را از شرِّ کافران و دشمنان نجات می بخشد . »
