منوط به گرفتنِ مجوّز کتبی از مدیر تارنما / وبلاگ است .
فرومد بینِ شاهرود و سبزوار !
فرومد روستای مرزی بینِ استانِ سمنان و خراسان رضوی است . این روزها جمعی از مردمِ روستای فرومد طوماری امضا کرده اند مبنی بر اینکه روستا از لحاظِ تقسیماتِ کشوری جزو استانِ خراسان رضوی گردد . این موضوع سالهاست که گاهی مطرح می شود . آن وقتها که فرومد جزو شهرستانِ شاهرود ( سمنان ) بود . گاهی صحبت می شد که فرومد جزو شهرستان سبزوار شود . اکنون که میامی ( سمنان ) از بخش به شهرستان ارتقاء یافته و مردم برای انجام دادنِ امور اداری لازم نیست به شاهرود بروند و نسبت به شاهرود حدودِ شصت کیلومتر یا یک ساعتی کارشان زودتر انجام می گیرد باز هم داورزن ( خراسان رضوی ) را که آن هم به تازگی از بخش به شهرستان ارتقاء یافته بر میامی بر می گزینند .
برای رفتن به شاهرود یا سبزوار و میامی یا داورزن باید مسیر روستا تا جادۀ اصلی را طیّ کرد که حدودِ هجده تا نوزده کیلومتر است امّا بعد از آن فاصله با داورزن شش کیلومتر و فاصله با میامی حدودِ یکصد و پنجاه کیلومتر است .
آن روزها که فرومد دبیرستان نداشت ، بیشترِ دانش آموزانِ روستا برای ادامۀ تحصیل به سبزوار می رفتند کمتر کسی است که شاهرود را انتخاب کرده باشد مگر آنکه آنجا خانه ای ، برادری یا ... می داشت . مردم برای پزشک و دارو و درمان و خرید و فروش و ... به سبزوار می رفتند و اکنون هم می روند .
علاوه بر نزدیکی جغرافیایی در خُرده فرهنگها هم ، مردمِ روستا با مردمِ سبزوار و داورزن و مزینان و آبرود و نهالدان و ... احساسِ قرابتِ بیشتری می کنند و در پوشش و گویش تناسبِ بیشتری با هم دارند .
ماندگاری فرومد با استانِ سمنان یا الحاقِ آن به استانِ خراسانِ رضوی نیاز به بحثِ کارشناسی دارد ولی از نگاهِ فرهنگی و پیشینۀ تاریخی بحثِ فریومد و بیهق و سبزوار بحثِ امروز نیست ، اگر بحثِ امروز می بود که بسیاری از فریومدیها / فرومدیها فامیلشان بیهقی یا سبزواری نمی شد . ( نمونه اش که در بعضی متون ابن یمین ، بیهقی خوانده شده و شیخِ عزیزی نویسندۀ کتابِ « الجدید فی تفسیر قرآن المجید » سبزواری ) ، پیشینۀ آن حدّاقل به قرنِ ششم و پیش از آن می رسد که ابوالحسن علی بن زید بیهقی ( ابن فندق ) چُنین گزارش داده است :
و امیرِ خراسان عبدالله بن طاهر ـ رَحِمَهُ الله ـ ( که به فضلِ حقّ تعالى عمارتِ نیشابور و نواحى آن بر دستِ وى میسّر شد ) چُنین گفت که : خَیرُ قُرى بیهَق جُلَین و اَطیَبُها فَریومَد و لا بَأسَ بالسّدیر و الحارثاباد .
و دیه ها که خراج داشته است ( در عهدِ مَلِک خراسان امیر المشرق عبدالله بن طاهر ) در بیهق سیصد و نود و پنج دیه بوده است ، خراجى سیصد و بیست و یک دیه و قانونِ خراج در عهدِ ملوکِ آلِ طاهر ـ رَحِمَهُمُ الله ـ صد هزار و هفتاد هزار و هشت هزار و هفتصد و نود و شش دِرَم بوده است ، و اعشارِ آن از هفتاد و چهار دیه پنجاه و هفت هزار و هشتصد دِرَم است .
این ناحیت را دوازده قسمت نهاده اند [ و ] هر قسمتى را رَبعى نام کرده و یک عدد را یک رَبع بیش نتواند بود ، چه رُبع یک عدد از چهار عدد بود ، پس مراد بدین رَبع چهار یک نیست ، مراد آن است که در کتاب مجمل اللغة ابن فارس بیارد که الرَّبعُ محلّة القومِ پس هر کجا که قومى آنجا نزدیک به یکدیگر جمع شوند و بنا و عِمارت سازند آن را رَبع خوانند در عَرَب ، امّا در عَجَم هر چه در شهر منزلگاهِ خلق بود بر یک سمت ، آن را محلّه خوانند ، آنچه در صحرا و کوه بود آن را ربع خوانند و تفصیلِ دوازده ربع که در عهدِ امیرِ خراسان عبدالله طاهر بوده است بدین تفصیل است .
اوّل اعلى الرّستاق
و آن سنقریدر و آمناباد و بیهق ، ...
دوم ربع قصبۀ سبزوار است
و آن دیه عبدالرّحیم بن حمویه است متّصل به قصبۀ سبزوار ، ...
سیّم ربع طبس
و این تبشن است ... و در آن ربع دیه طبشن باشد و افچنک و هارون آباد و قارزى و بازقن و ... و آن متّصل بود به ناحیتِ جُوِیْن از عرض .
چهارم رَبع زمیج
و زمیج به لغتِ پارسى زمین بَرّ دهنده را گویند یعنى مزرعۀ غلّه را و چون بهرام بن یزدگرد که او را بهرام گور خوانند آنجا نزول کرد فرمود تا آنجا غلّه و پنبه و امثالِ این بکِشتند و آن دیه را زمیج نام نهادند و این دیه را به وى باز خوانند و آن ربع بر جانبِ جنوب افتاده است ، هیچ ربع را هوا معتدل تر از آن ربع نیست و هواى فریومد خوشتر بود ، ازیرا که فریومد هم سَهلى است و هم جَبَلى و هواى پشاکوه هم معتدل بود ، پس درختِ سنجد کِشتند آنجا که ششتمد است ، چون به بار آمد آن را ششتمد نام کردند .
و مَذ در لغتِ پهلوى بسیار است ، گویند بَرغمذ و فریومذ و ششتمذ و انجمذ ، و در مسترقه اسفندمذ و در نامِ ماهها اسفندارمذ یعنى شکوفه و نبات پیدا شود و در نامِ روزها همین ، در زبانِ فارسى گویند رذ و مذ ، رذ دانا و بخْرَد باشد ، فردوسى گوید :
یکى انجمن ساخت با بخرذان .......... هُشیـوار و کار آزمـوده رذان
و مَذ مدحِ بقاع و مواطن است ـ و آن ایّام زمینِ پاکِ خوش را مَذ مىخواندند ـ و رذ مدحِ مردم بود و مَذ در زبانِ پهلوى بسیار در آید .
و در این ربع از دیه هاى مسکون زمیج است و انجمد و گُنبد ، آنجا بیت النّار بوده است ، بدان باز خوانند و کیذقان و ششتمد و برازق ـ آنجا خوک بسیار بوده است ـ [ و ] دیه اُشتر ـ مَربط اُشتران بهرام آنجا بوده است ـ کیذر ، بیذخ ، طزرق ، علیاباد ، سبح ، احمدآباد ، روح ، حارثاباد ، قنات ابى الاسود ، چاشک گلابدشک ، بیدخشیدر ، فضلوى آباد ، جابرآباد ، جلار ، کارن که آن را خارسف نویسند ، بژدن ، رزسک ، بیدستانه ، زرین ، دربر ، مهر کند شادیاح و کلاتها متّصل بدین .
پنجم ربع خواشد و وریان
و این رَبع کلاتها بسیار دارد چون برقن و ستاج و دارین و باشین ...
ششم ربع خسروجرد
و از آن رَبع بود دیه آبارى به وى متّصل و عثماناباد و دیه سدیر و ...
هفتم رَبع باشتین
و آن باشتین بود و نامین و ریوَد و ...
هشتم ربع دیوره
و آن دیه هاى بسیار دارد ، آن را قُرى الجَبَل خوانند و ...
نهم ربع کاه
و این قصبه چشُم بود و بروغن و مُغیثه و ...
دهم ربع مَزینان
و این مزینان بود و مایان و کموزد و داورزن و صدخرو و طزر و بهمن آباد و مِهر ـ که آنجا مزارع اقلامِ بَحرى باشد ـ و ماشدان و سویز و غیرِ آن .
یازدهم ربع فریومد
و این فریومد و اسحاق آباد و فیروزآباد و نهاردان ، و غیر آن بود .
دوازدهم ربع پشاکوه
و این دیهى چند معدود بود چون استاربد ، و دیه بیشین و غیر آن
تاریخ بیهق ، ص34 ـ 39
* * * * * * * * * * *
باز همین بیهقی در بارۀ ابوحامد محمّد بن جعفربن الحسین الحنیفى البیهقى نوشته است :
ولادتِ او در دیهِ فریومد بوده است ، و او راآنجا اولاد واَحفاد بودند ، و حاکم امام محمّدحنفى از فرزندانِ او بود ، و مردى عالِم و ورع و متّقى و حافظِ مذهب .
والعَقَبُ مِنهُ الحسن و الفقیه ابوصالح و الحسین . حسن حاکم و خطیبِ فریومد بود و ابوصالح در سمنان در راهِ حجّ در وقتِ انصراف فرمان یافت فى شهورسنة ستّ و اربعین و خمسمائة [ سال 546 ] و حسین در مرو مدرّس و مفتى بود مدّتى وآنجا فرمانِ حقّ تعالى به وى رسید .
و جدِّ ایشان ابوحاتم حنفى دبیر سلطانِ آن عهد بود و او از افاضلِ عهد بود و او را پسرى بود شُعَیب نام و نبیره مسعود نام و مسعود بن شُعَیب بن محمّد بن جعفر الحنیفى هم از علما و روّاتِ احادیث است و وطنِ ایشان فریومد و مزینان بوده است . و از بیت ایشان بود الحاکم ابوالعلاء صاعد بن محمّد الحنیفى و قاضى مزینان بود و محدّث . [ تاریخ بیهق ، ص170 ]
ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ، تاریخ بیهق ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانه اسلامیه ، چاپ دوم .
* * * * * * * * * * *
در آن روزگار که فرومد و فیروزآباد و استربند و کلاته سادات و عبّاس آباد و ... از سبزوار جدا و به شاهرود ملحق شد ، شاهرود البتّه جزو سمنان نبود بلکه جزو خراسان بود ، مردمِ مزینان اعتراض کردند :
اعتراض به الحاقِ مزینان به شاهرود
انتشارِ خبرِ ضمیمه شدنِ « مزینان » به شاهرود باعثِ نارضایتى اهالى مزینان شده و عدّه اى نزدیک به پانصد نفر در تلگرافخانۀ آنجا تجمّع و اعتراض خود را نسبت به این مسأله به اطّلاع مسئولین دولت و ریاستِ وزراء ، رساندند .
سپس معترضین در مسجدِ جامع جمع شدند ، براى آنان بیانیّۀ ریاستِ وزراء قرائت شد و تلگرافهاى لغوِ مالیاتهاى جدید و افتتاحِ مجلسِ شوراى ملّى نیز خوانده شد . تجمّع پایان یافت ولى معترضین نماینده اى را براى ماندن در تلگرافخانه تعیین نمودند تا پاسخِ خود را دریافت کنند .
روزشمارِ تاریخِ معاصرِ ایران ج 1 ، ص 231 ـ روزنامه ایران ، 15 / 4 / 1300 ، ص 2 و 1
* * * * * * * * * * *
و مردمِ فرومد عریضه نوشتند و التماس کردند ، حدودِ نود سالِ پیش :

مقامِ منیعِ هیئت مجلسِ شورای ملّی ـ شَیَّدَ اللهُ اَرکانَهُ العالی 3 / 10 / 1305
عرضداشتِ ضُعفا ؛ رعایای بلوکِ فرومد و فیروزآباد به مقاماتِ عالیه
آنکه این بلوک تا شاهرود 35 فرسخ مَسافت است و چون خیلی دور از مرکز واقع گردیده ایم ، چُنانچه تعدّی با ضُعفا وارد شود ، غیرممکن است به شاهرود برویم عرایض و تظلّماتِ خود را به مَقاماتِ مربوطه بنماییم . چُنانچه ده تومان نقدی به ما شود مثلاً باید مضاعفِ آن را خرج نماییم که آیا به دادِ ما ضُعفا برسند یا خیر ؟! و چُنانچه جراحتی به ما وارد آید تا برسیم به شاهرود اثری از او نخواهد ماند . چرا که 7 ( هفت ) منزل راه است و مبالغی خرجِ مأمور خواهد بود تا برسد به بلوک . لذا است هر چه صدمه ای به ضُعفا وارد می شود . دادمان به مقاماتِ عالیه نمی رسد و فِی الواقع گرفتارِ فقر و بدبختی گردیده ایم .
و تا سبزوار 12 الی 13 فرسخ است و وصلِ به مرکزِ مزینان است و تمامِ مرابطۀ اهالی با آن ناحیه است .
استدعای عاجزانه از آن هیئتِ محترم که اسبابِ آسایشِ ضُعفا را فراهم فرموده ، در جزءِ سبزوار محسوب دارند و سابقاً هم جزءِ سبزوار بوده است . امیدواریم که عطفِ مرحمتی فرمایند و کَما فِی السّابق محوَّل به سبزوار فرموده که دعاگوی آن ذواتِ اقدسِ مقدّس باشیم .
رعایای بلوک فرومد ـ فیروزآباد
(14 مُهر و 5 امضا ـ که بعضی مُهرها ناخواناست . )
مُهر الاحقر ... ، مُهر الاحقر [ شیخ ] حسین اسلامی ، مُهر میرزا احمد موسوی [ بنی هاشمی / هاشمیانپور ] ، مُهر کربلایی حسین[ تُرک ] ، مُهر رمضانعلی [ شریعتی ] ، مُهر محمّد ، اسماعیل الحسنی ، مُهر حسنقلی عیسی [ شکریان ] ، عبدالوهّاب حسنی [ میری ] ، امضای اسکندر بیک [ کوچه جنان ] ، مُهر محمّدحسن بیک ، مُهر سلیمان بیک ، مُهر محمّد بیک ، مُهر میرزا ذبیح الله الحسنی [ هاشمی ] ، قربانعلی امین الحاج ، نصرت بیک فیض الله [ فیضی ]
ورود به دفتر مجلس شورای ملّی 3 / 10 / 1305 ـ شماره 5103
ارجاع ـ به وزارتِ داخله مراجعه شود 12 بهمن ماه 1305
سایت بلاگفا دوباره دچار مشکل شده و امکان درج مطلب نمی دهد .
نتیجه : فعلاً امکان درج مطلب در « خطّۀ فریومد / فرومد » نیست .














« ... أَلا بذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ . »
( رعد ، 13 / ٢٨)
دل آرام گیرد به یادِ خدا
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وصیّتنامۀ شهید روحانی و پاسدارِ اسلام محمّد علی عزیزی
بسم ربّ الشّهدا و الصّدیقین
با حمد و سپاس خداى تعالى و ایزدِ منّان را که اوّل الاوّلین و آخِر الآخِرین است .
سپاس آن خداى را که بخشنده و پوشانندۀ گناهانِ ماست .
درود و سلام بر پیغمبرِ خاتم ، محمّد (ص) و ( ائمّه اطهار ) و بر اولیاء الله .
خداوندا تو را شُکر مى کنم که به این بندۀ حقیر و گنهکارت اجازه داده اى تا براىِ رضاىِ تو بجنگد .
خداوندا گناهانِ مرا ببخش و اگر به درجۀ شهادت نائل گشتم مرا با شهداى مخلصِ خودت محشور بگردان و دریچۀ مغفرت و رحمتِ بى پایانت را به روى من بگشاى .
درودِ من به رهبرم که راهنماى ما به سوىِ شهادت و مَسلخِ عشق است . از بَرَکَتِ این رهبر بود که چهرۀ واقعى اسلام و قرآن را باز شناختیم . پیرِجماران بود که مرا از ضلالت و گمراهى و فساد نجات داد و به سوىِ شهادت و سعادتِ دنیا و آخِرت ( همراه ) کرد پس بیش از پیش قدرِ این رهبر را بدانید و به نصیحتهاى وى گوش دهید .
پدر و مادرِ مهربان و غم پرورم !
سلامِ مرا بپذیرید و مرا ببخشید که نتوانستم محبّتهاى شما را جبران کنم . به خدا قَسَم اگر تمامِ شب و روز زحمت می کشیدم و به شما محبّت مى کردم باز هم کم و ناچیز بود چه رسد به اینکه من اصلاً کارى براى شما نکرده ام .
پدر و مادر !
هر چند من مى روم و از شما جدا مى شوم امّا شما ناراحت نباشید و این را بدانید که من امانتى در نزدِ شما بودم و مبادا پس از شهادتم گریه کنید و اشک بریزید .
وقتى نماز مى خوانید برایم دعا و طلبِ مغفرت کنید .
پدرم !
مبادا روحیّه ات را ببازى و تحتِ تأثیرِ احساسات قرارگیرىدشمنانِ اسلام را شاد کنى تا آنجا که جان دارید از ایران و انقلاب و رهبر و روحانیّت دفاع کنید .
پدرِ عزیزم !
مرا براى رضاى خدا به جبهه فرستادى همانطور که موقع ( اعزام ) ناراحت نبودى اگر من شهید شدم نیز ناراحت نباش .
مادرم !
تو باید افتخار کنى که فرزندت در راهِ خدا به این مقامِ والا رسید .
من هم افتخار مى کنم که در دامانِ مادرى همچون تو پرورش یافتم و به این مقامِ والا رسیدم .
مادرم مبادا صبرت لبریز ( شود ) . تو نباید ناراحت باشى که فرزندت فداى راهِ حقّ و حقیقت شد .
مادرم !
غم مخور وبراى رسیدنِ صبح پیروزى شادى کن .
و امّا اى برادران و خواهرانم !
درس بخوانید چون میهنِ اسلامى ما به فرزندانِ با سواد احتیاج دارد و سعى کنید درس خواندنتان با اخلاص و تقوا باشد که در این صورت پیروز مى شویم و گر نه امکان ندارد .
و شما اى خواهرانم !
زینب گونه باشید و وقتى ازدواج کردید فرزندانى نیک و اصیل تربیت کنید .
برایم گریه نکنید که من به زندگى جاوید رسیدم .
و در آخِر از همه حلالیّت مى طلبم و از همۀ فامیل و دوستان مى خواهم که هر بدى دیده اند حلال کنند و از همۀ شما مى خواهم که از فضلِ بى کران خدا ناامید نشوید و من ناامید نشدم با دلى محزون و به نگاه عاشقانه به سویش شتافتم .
با عرضِ معذرت متأسّفانه مسائلى [ است ] که من نتوانستم وصیّتنامۀ مفصّلى بنویسم امیدوارم همین چند خطّ که خیلى جزئى گفته ام که به آنها عمل کنید و مرا ببخشید .
مهمّ ترین شرطِ وصیّتنامۀ من این است که در همین لحظه وصیتنامه ام را مى خوانید و موقعى که خواستید به بهشتِ رضا بیایید حتماً حتماً اوّل سرِ مزارِ برادرم و بعد اگر فرصت داشتید سرِ قبرِ من بیایید و یک فاتحه اى بخوانید .
خواهشمندم اگر به هیچ یک از شرطهاى وصیّتنامه عمل نکردید براى من مهمّ نیست ولى این یکى را باید عمل کنید زیرا در غیر این صورت راضى نیستم .
مقدارِ یک ماه روزۀ قرض برایم بگیرید و حدودِ سه ماه نماز بخوانید و مرا حلال کنید و برایم حلالیّت بطلبید .
اینها را نوشتم به خاطرِ اینکه به حدیثِ پیغمبر عمل کرده باشم .
وَ السّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ
خدایا خدایا رهبرِ ما را تا انقلابِ حضرتِ مهدى نگه دار
خدایا خدایا تا انقلابِ مهدى خمینى را نگه دار


بسم الله الرّحمن الرّحیم
وصیّتنامه محمّد ابراهیم عزیزى
« ... أَلا بذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ . »
( رعد ، 13 / ٢٨)
دل آرام گیرد به یادِ خداى
با شهادتِ خویش شهادتینم را بر صفحۀ خونبارِ تاریخِ اسلام مى نگارم که :
اَشهَدُ اَن لا اِله اِلّا الله وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله .
وَ اَشهَدُ اَنّ عَلیّاً وَلِىُّ الله وَ اَشهَدُ اَنّ الخمینى نایبُ الامام و امامُ امّت الاسلام .
درود بر مهدى و سلامى از راهِ دور از میانِ آتش و خون بر امام خمینى
و به یادِ شهداى گلگون کَفَنِ انقلابِ اسلامى که با خونِ خود اسلام را زنده و ما را هم به راهِ واقعى رهنمون شدند .
پدر و مادرم ، برادران و خواهرانم !
بدانید که راهى را که انتخاب کرده ام با آگاهى کامل بوده است و براى دفاع از اسلامِ اصیل و میهنِ اسلامى براى مقابله با کفّارِ جهانى برآمده ام و پیروِ راهِ الله هستم و تا آخِرین قطرۀ خونم از اسلام دفـاع مى کنم . والسّلام
پدرجان و مادرجان !
از اینکه هدیه اى ناقابل را به پیشگاهِ خداوند ارزانى داشته اید مبادا غمگین باشید .
مبادا از براى شهادتِ من در هدفِ اسلامیتان خدشه اى وارد شود .
مادرجان !
از تو مى خواهم چون من فرزندانى تربیت کنى که در راهِ رسیدن به الله هر سختى را تحمّل کند .
مادرجان !
شیرت را بر من حلال کُن ، مرا ببخش ، به خاطرِ نافرمانیهایى که کردم .
پدرجان !
زحماتت را ، زحماتِ شبانه روزیت را بر من حلال کن و برایم دعا کن .
برادران و خواهرانم !
مرا ببخشید . خیلى من با شما بدرفتارى کردم . ببخشید این برادرِ همیشه حقیرتان را .
و تو برادر على جان و هادى جان و حسین جان !
سنگرِ مدرسه را حفظ کنید و همواره بکوشید که براى آیندۀ این مملکت لااقلّ مردى مفید باشید ما که عُرضۀ آن را نداشتیم .
اى دوستان و اى همرزمان !
دست به دستِ همدیگر بدهید و دشمنِ اسلام و بشریّت را نابود کنیم .
در صورتِ شهیدشدن در بهشتِ رضا دفن نمایید .
وَ السّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ
عزیزى ـ امضا

ماههای فروردین و شهریور بیشتر فرومدیها به زادگاهشان بر می گردند و اگر همزمان با ماههای رمضان و محرّم نباشد بیشترین عروسی رُخ می دهد . دکتر علی اکبر معینی شعری با گویشِ فرومدی آمیخته با طنز و واقعیّت در این زمینه برای شما فرستاده است :

مُـرغ و خـروس
هو بِچا خوب گُوش کِنین مِ « اکبَرام »
دِ ای دِنیا غُصَّه و غِم نِدَرام
آهای بچّه ها خوب گوش کنید : من « اکبر » : هستم ، در این دنیا غصّه و غم ندارم .
گوش کِنین ای قِصِّه ها راسته هَمَش
شِعرا « اَکبَر » قَطِق و ماستِ هَمَش
گوش کنید : این قصّه ها همه اش راست است ، شعرهای اکبر قاطق و ماست است .
یَک خِروس بو و یَکی مَردَکی پیر
پیرمَرد مِدایِشَ ماست و فِطیر
یک خروس با پیرمردی بود که به خروس ماست و فطیر می داد .
خروسَک به جو سِحَر ، نِمازی شوم
بنگ مِدا تمرین مِکِرد اَروم اَروم
خروس به جای سحر ، نماز شام / غروب بانگ می داد و آرام آرام تمرین می کرد .
سِحَری روزی زِمِستو صِحَبی آقا خِروس
مِشنِوَه بانگ خِروس : عروس عروس !
سحرِ یک روز زمستان ، صاحبِ آقا خروس می شنود که خروس بانگ می دهد : عروس ، عروس !
صِحَبی خِروسَکی قِصِّۀ مِ
گفت کی : اَی خِروسِ چشم بستۀ مِ
صاحبِ خروسِ قصّۀ من ، گفت که : ای خروس چشم بسته ام
تِه کی نِه پول دَری و نِه شُغل و کار
سَرِت نِخوردِه به سِنگی روزگار
تو که نه پول داری ، نه شغل و کار ، سرت هم به سنگِ روزگار نخورده است .
تِ کی هوچ پِگَه نِگی قوقولی قوقو
صِحَبِت به تِه مِگَ : « کَچِه لِگو »
تو که هیچ صبح پگاهی « قوقولی قوقو » نگویی ، صاحبت به تو می گوید : ساده !
صُحبَتی زِن بُردنت دِگَه چینِه ؟
گِندِمو دَری خَنَه ر کی وَرچینه ؟
صحبت از زن بُردنَت دیگر چیست ؟ پس گندمهای دربِ خانه را چه کسی برچیند ؟
خِروسک پاشه دِ یَک کَوش کِرد و گفت :
نِگا کو اَلاون صِدام رِفته کِلوفت
خروس پایش را در یک کفش کرد و گفت : نگاه کن الآن صدای من کُلُفت شده است !
پِرُّ مِ وَل وَل مِنِن مثلی طِلا
دُمبمِ شَنَه مِنام مِ سِر بَلا
پَرهای من مثل طلا وَل وَل / بَرق می زنند ، دُمم را هم سَربالا شانه می کنم !
دِگَه وَختِش رِسیَه کی زِن کِنام
پَیی دَری هَمسَیَه ر چِمِن کِنام
دیگر وقتش رسیده که زن بگیرم ، پای دربِ همسایه را چَمن کنم / بکوبم !
( کنایه از اصرار در خواستگاری )
مُرغی هَمسَیَه ر دِیه چِه خوشکِله ؟
صِحَبی مُرغِ دِیه دِ وِل وِلِه ؟
مُرغ همسایه را دیده ای چقدر خوشگل است ؟! صاحبِ مرغ را دیده ای در ولوله و هیجان است ؟!
مرغی چاق و با وفا و سر به زیر
پِرُّ او نَرم و سفید عَینی حریر
مرغِ چاق و باوفا و سر به زیری است ، پَرهایش هم نَرم و سفید مانندِ حریر است .
ابروهاش کِمَانینه مِردُمکش سیا سیا
چِشمَکام مِزنَه مِگَه : خِروسِ مِ بیا بیا
اَبروهایش مانندِ کَمان است ، مردمکش سیاهِ سیاه ، به من چشمک می زند می گوید : خروسِ من بیا بیا !
ماری او پیرِ و لِکِّ لِک مِنَه
هَنَر از سِر پِنجِه هاش چِکِ چِک مِنَه
مادرِ او پیر است و به سختی راه می رود ، هنر از سرپنجه هایش می چکد !
اَگه او بشوِه عَروسی ای خَنَه
نِه نِهار مُشکِل دَرَه ، نِه صُبحَنَه
اگر او عروسِ این خانه شود ، مشکلِ ناهار و صبحانه وجود ندارد .
صِحَبی خِروس کی دی خِروسِ جاهلِ جِوو
پا دِ یَک کَوش کِردَه و مِگَه : هَمو
صاحبِ خروس که دید خروسِ جاهلِ جوان ، پا در یک کفش کرده و می گوید : فقط همان !
گفت کی : خاب بَشِه خودام فِردا سَحَر
مِرام و هَمسیه هار مِنام خِبَر
گفت که : خُب ، باشد خودم فردا صبح ، می روم و همسایه ها را خبر می کنم .
فامیلا هَمسَیه ها با دِهُل و سِنّا و دَف
خُنچه ها وَردِشتَنو دِ خُنچِه ها تُخمِ عَلَف
فامیلها و همسایه ها با دُهُل و سُرنا و دَف ، خُنچه ها / خوانچه / طَبَق بر روی سر گذاشته و در آنها تخمِ علف است .
+++
زِناشَ اَرا کنون و مِرداشَ سِبیل سِبیل
چو بَزی مِنِن اونا دو نِفری با دسته بیل
زنهایشان آرا / آرایش کُنان و مردهایشان سبیل در سبیل ، دو نفری با دسته بیل چوب بازی می کنند .
یَک عَدّه هورا مِنِن و یَک عَدّه شَباش مِگِن
یَک عِدّه فُحِش مِتن و یَک عِدّه دِعاش مِنِن
عدّه ای « هورا » و عدّه ای « شادباش » می گویند ، گروهی فحش می دهند و گروهی دعا می کنند .
جِوونا یَک عَدِّه شَه لات بَزی ها به دَر مِنِن
با او کار و گِندِشَه شیطونِ هَی خِبَر مِنِن
گروهی از جوانها لات بازی در می آورند ، با کار و گندشان هی شیطان را خبر می کنند .
دخترا یَک عَده شَه خیلی اَروم و مَحجوبِن
هَمونا پیشِ خدا بندۀ خوب و محبوبِن
گروهی از دخترها خیلی آرام و محجوبند ، همانها پیشِ خدا بندۀ خوب و دوست داشتنی اند .
خلاصه عروسی و بزِن بکووی وَر پانِه
مرغی هَمسایَه عروس و او خروسام دَمانه
خلاصه عروسی و بزن و بکوبی برپاست ، مرغِ همسایه عروس و خروس هم داماد است .
+++
وقتی شَو عروس دَمار وَ جا مِنِن
یَک عِدّه کیسه گِناه دِ جا مِنِن
وقتی شب عروس و داماد را به حِجله می فرستند ، گروهی کیسۀ گناه خود را پُر می کنند .
+++
فِردَا ، روزی شَوی دامادی او
خِروسَک مِخَنَه هَی : قوقولی قوقو
فردا ، صبحِ شبِ دامادی ، خروس هی آواز سر می دهد : قوقولی قوقو
بیا اَی مُرغَک خوب ، تازِه عَروس
بیا اَی مرغک خوب ، جُفتِ خروس
ای مرغک خوب ! ای تازه عروس بیا ! ای جُفت خروس بیا !
بیا از خَنَه وَبیری ، سِحَره !
بیا ببو دِ بیری چه خِبَره
بیا از خانه بیرون ، سَحَر است ، بیا ببین در بیرون چه خبر است !
بیا و کُندی خَنَه ر جَرو بزِن
بیا ، بَرف اَمیَه ، اونار پَرو بزِن
بیا کَندوخانه / انباری را جارو بزن ، بیا برف آمده آنها را پارو بزن .
بیا و قِلِف وَزِیِری پوسَه کو
سِوا از ای گِندِما شِبوشَه کو
بیا قلف / قابلمه مسی را زیر پوسه / آرامپز بگذار ، و آفتها را از گندمها جدا کُن .
پوسه : ریختن ذغال زیر و روی قلف ـ شبوشه : نوعی حَشره آفتِ گندم
بیا ، یَک بجَگَری وَردَ بریم
یَک کِمی خُلفَه و روجنَجی اَریم
بیا یک وجین کننده بردار برویم ، مقداری خُلفه و روجناجی ( نوعی سبزی خودرو ) بیاوریم .
بیا و با تِیغ ای علِف دِرَو
کِمَکام کو تَا کِنام مِیمار بیرَو
بیا کمک کن تا با داس ، شاخه های بی رویّۀ میم / مو / درختانِ انگور را ببرّم .
بیا و میشار بدوش و برِّهار
سِواشَه کو و برو برِ نِهار
بیا و میش ها را بدوش و برّه ها را جدا کن و برای درست کردنِ ناهار برو .
خِلَاصَه ، خِروس مِگُفت و کار مِکِرد
دِ دِلِش هَی هَوَسی نِهار مِکِرد
خلاصه خروس این حرفها را می گفت و کار می کرد و گاه در دلش هوس ناهار می کرد .
خِروسَک هَی کار مِکِرد و حَرف مِزَه
نوکِّشِه هَی دِ یَخ و دِ بَرف مِزَه
خروس همین طور کار می کرد و حرف می زد و منقارش را در یخ و برف می زد .
او خِروس هَمی کی شُد وَختی نِهار
اَمَه بنشَست عَینی بُرجِ زَهرمار
آن خروس همین که وقت ناهار شد ، دقیقاً مثل « بُرج زهر مار » ( کنایه از ناراحتی بسیار ) آمد نشست .
خَنوم مُرغَه تَحتِروم کِردَه و تَخت
خُسبیَه ، پونِکی مِزنَه دِ رو تَخت
خانم مرغ پَرهایش را باد انداخته و راحت روی تخت خُسبیده و پینکی / چَرت می زند .
نِه نِهار دِرُسته ، نِه خَنَه جَرو
نِه حَیاط تِمیزه ، نِه برفا پَرو
نه ناهار درست است ، نه خانه جارو شده ، نه حیاط تمیز است ، نه برفها پارو شده .
خِروسَه دَست از دهَن وَرداشت و گفت :
وَخی یالّا مُرغَکی تِنِه کِلُفت
خروس دست از دهان برداشت و گفت : برخیز ای مرغک تنه کُلُفت !
برو پیش صِحَبی اَولِه دِروت
برو یالّا کی نِبونام رِنگ و روت
برو پیشِ صاحبِ آبله در صورتت ، زود برو که رنگ و رویت را نبینم .
برو زود کُونِه پلَشتی بی حَیا
برو یالّا چَنِه خُشکی لِوسیا
زود برو ای کُهنۀ پلشت / ناپاک بی حیا ، زود برو چانه خشکِ لب سیاه
مارِتام مثلی خودِت رَاحت طِلَب
برو یالّا مُرغکی جِشتِ جِلَب
مادرت هم مثلِ خودت راحت طلب است ، زود برو مرغکِ زشتِ جَلَب
مُرغَکِ تازه عروسِ خوش خیال
تَزَه بیدار شد از خُو و خیال
مرغکِ تازه عروس خوش خیال ، تازه از خواب و خیال بیدار شد .
دید کی اَی داد خِروس حُرحُری
عَینی یَک مُرغِ کِروجِ کُرکُری
دید که ای داد و بی داد خروسِ حُرحُری مانندِ یک مرغِ کُرچ کُرکُری
پشَنیش چُرتِ و اَخمِش دِ هَمِه
سر و تِه حَرفِش نِهار و شِکِمِه
پیشانیش چُرت و اَخمهایش در هم است ، سر و تَه حرفش ناهار و شکم است !
گُفت : کی اَی داد خِروسی بی مِحَل
همه حَرفات دِروغ بو و دِغَل
مرغ گفت : ای داد و بیداد خروسِ بی محلّ ، همۀ حرفهایت دروغ و دَغَل بود ؟!
مُرغ لَو سی سیری از تِرسِ خروس
کی دِلِشِه بزیَه بو هَمچی عروس
مرغِ لب سی سیری ( 2250 گرمی ) از ترسِ خروسی که از چُنین عروسی دلزده شده بود
سَری لُخت و پا برینه بی قِرار
اَمیَه به دِمی دَر و کِردَه فِرار
سرِ لُخت و پا برهنه ، بی قرار ، دمِ درب آمده بود و فرار کرده بود .
29 / 12 / 1374

فریومد چه چیز نیست ؟! ( 6 )
فریومد ـ باغ علائیّه و شهرستانش
آقای « جعفر سیّد » مدیرِ انتشاراتِ آشنایی است ، از او تا کنون چندین کتاب و مقاله و گفتگو منتشر شده است . ( اینجا و اینجا ) یکی از کتابهای او « ابن یمین فریومدی در گُذرگاهِ شعر پارسی » است که با مقدّمه ، انتخاب و تصحیح وی در سالِ 1390 به چاپِ اوّل رسیده است . در اینجا ( مقدّمه و انتخاب و تصحیح ) وی موردِ نقد و بررسی قرار می گیرد . ( ان شاء الله )
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
1ـ ابن یمین در سالِ 741 هجری قمری ، مجموعه اشعاری در قالبِ مثنوی تحتِ عنوانِ « کارنامه » برای فریومد ( خراسان ) در غربت سروده و نسیمِ صبح را موردِ خطاب قرار داده ، او در خیالِ خود به همراهِ نسیم ، برای رفتن به محلّه هایِ مختلف فریومد و دیدنِ اشخاص ، 294 بیت سروده ، گویا در آن زمان فریومد سه قلعه / حصار داشته است . « حصنِ شهرستان » ، « حصنِ قدیم » ، « حصن جدید » . از مجموع 294 بیت اشعارِ مثنوی کارنامه ، 94 بیت آن در بارۀ « شهرستان » است . یعنی حدودِ یک سوم آن .

بـرو اوّل بـه « شهـرستــان » خُـــرّم .......... که بـادنـد اهـلِ وی ، پیــوسته بی غـم
پس آنگه جمله یـاران را که هستنـد .......... به شهـرستـان ، در او خُسرو پرستند
زِ من خــدمتـت رســـــان و راه برگیـر .......... بـه فــریــومــد خُـــرام ای بــادِ شبگیـــر
دیوان ابن یمین ، ص 576 و 580
به ره انـدر یکی « حصنِ قدیم » است .......... که ساکن اندر او صَـدری کریم است
دیوان ابن یمین ، ص 584
حکیم الدّین محمّد بن ناموس نیز در کتابِ « حدائق الوثائق » نوشته است : « و حُجّت اقرار این است : اقرار کرد و اعتراف آورد که ... مرا هیچ حقّ و نصیب نیست در جملۀ خانه در « حصن جدید »فریومذ که در سموّ درجات با سماکین در مبارات است و در علوّ درجات با علّیّین در مجارات ... . »
از نظرِ منطقی هم « حصنِ قدیم » و « حصنِ جدید » در مقابلِ هم معنا دارد و تا قلعۀ جدیدی ساخته نشود به حصنِ اوّلی ، قلعۀ قدیم گفته نمی شود .
اصطلاحِ مدرسـه پو / پی / پُشتِ « قلعه » برای فرومدیها آشنـاست یا آنکه به « عمـارتِ شهـرستـان » ، « قلعچه / قلعۀ کوچک » گفته می شد .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

2ـ از آقای « محمّد یوسُف شهنما » مقاله ای در این خطّه درج شد . ( اینجا ) او دیوانِ ابن یمین را به دقّت خوانده و چند سالی هم در فرومد معلّم و ساکن بوده است . مختصرِ آنچه در بارۀ « شهرستان » گفته بود :
« کارنامه » شعری است در قالبِ « مثنوی » که حدودِ سیصد بیت دارد . « ابن یمین » آن را در سالِ 741 هجری برای فریومد و به یادِ آن سروده است . ...
شاعر پیکِ مشتاقان ( یعنی ؛ بادِ صبا را ) برای پیغام رسانی برگُزیده است . تعبیرهایی که او برای پیکِ خود به کار بُرده ، یعنی ؛ نسیمِ صبح ، بادِ شبگیر ، بادِ خوشبوی ، بادِ سحرخیز ، نسیمِ عنبرافشان و نسیمِ عنبرآگین نشان می دهد پیامِ شاعر برای مردمانش ، لطیف و عاطفی است .
او برای قاصدِ خویش دو مقصدِ اصلی را معیّن می کند . یکی حصارِ « شهرستان » که بیرون از دروازۀ فریومد است و دیگری داخلِ « فریومد » که دارای حِصنی قدیم و بازار و ... است . او برای اینکه قاصدش گُم و یا مأیوس نشود یا سفر را ناتمام رها نکند ، جاهایی را به عنوانِ سنگِ نشان نام می بَرد ؛ « مزارِ سادات » ، « دروازه » ، « مشهدِ فضلِ جهان » ، « حِصنِ قدیم » ، « بازار » ، « کوی تَشتَنداب » ، « مدرسه » و « کوی ساباط » ، در هر منزل از کس یا کسانی نام می بَرد و از پیکِ خویش می خواهد که سلام رسانِ او بوده ، بندگی و دعا و ثنای او را بدانان برساند . الف : شهرستان
بـرو اوّل بـه « شهــرستـــان » خُـرّم .......... که بادند اهـلِ وی ، پیـوسته بی غـم
گُــذر کُــن ســوی درگـــــاهِ وزیــــری .......... کـه بـاشـــد بنــــدۀ او ، هـــر امیـــری
عــلاءِ دولـــت و ملّـــت محـمّـــــــــد .......... کـه زیـــــرِ پــــــای دارد فـــرقِ فـــرقـــد
دیوان ابن یمین ، ص 576

منظورِ شاعر از « شهرستانِ خُرّم » ، همان محلّی است که در گویشِ فرومدی به آن « شَهرِستو » می گویند و غرضِ او از « علاءِ دولت و ملّت » ، « خواجه علاء الدّین محمّد » است . او از بزرگ زادگانِ خراسان است که در زمانِ ایلخانان به مقامِ وزارت رسیده است . در زمانِ مُغول ، « وزارت » به معنای « نیابت در حکومت » بوده ، وزیر در ادارۀ دستگاهِ کشور ، به ایلخان کمک می کرده و چون نماینده فرمانروا بوده ، عنوانِ « نایب » را برای خود به کار می بُرده ، « وزبرِ اعظم » و « وزیرِ مَمالک » هم به همین معنـاست . به « خواجه علاء الدّین » ، « صاحب دیوان » هم گفته اند . یعنی ؛ ادارۀ امورِ مـالی دستگاه هم به عهـدۀ او بوده ، « خواجه علاء الدّین » در زمانِ « سلطان ابوسعید » مستوفی دیوان بوده است . بعداً وزیرِ ایالتِ خراسان می شود . وی در خراسان تا پایانِ عُمرِ « ابوسعید » در این مَقام باقی بوده است . پس از « سلطان ابوسعید » ، حکومت به « طُغای تیمور » می رسد . این ایلخان هم ، منصبِ وزارتِ « علاء الدّین » را تأیید می کند . محلِّ استقرارِ « خواجه علاء الدّین محمّد » در زمانِ وزارتش ، همین « شهرستان » ( بیـرونِ فریـومد ) بوده است . بنـایِ « شهـرستـان » را به « خـواجـه » نسبـت داده اند . شـاعـر از « دارالکُتُب » ( کتابخانه ) و « دارالشّفا » ( بیمارستان ) و « باغِ علائیّه شهرستان » در دیوانِ شعرِ خویش سخن گفته ولی در « کارنامه » به آنها اشاره ای نکرده است .
باری ، ابن یمین از پیکِ خویش می خواهد که پس از آستان بوسی ، گرفتاری و بی قراری او را برای وزیر باز نماید .
که جان در تاب و دل در موجِ خون است .......... گر آری رحمتـی ، وقتـش کنــون است
دیوانِ ابن یمین ، ص 577
آن گاه درگاهِ وزیری را بدرود گفته ، دمی با خواجگان ( یعنی ؛ فرزندانِ وزیر ) به سر بَرَد .
شاعر برای کسانی سلام و پیام می فرستد . گاه نامِ آنها را به صراحت یاد می کند و گاه به مَنصبِ آنان اشاره می کند . صفاتی را برای آنان بر می شمارد که معلوم نیست این صفات در آنان وجود داشته و یا شاعر در آوردنِ آنها مُبـالغه کرده است . هر چه باشد با آوردنِ اسامی و یا ذکرِ مَنـاصب و مسئـولیّتهـا ، بخشی از « سازمانِ حکومتی مستقرّ در شهرستان » ، مشخّص می شود . ...
از میانِ چهره های فرهنگی شهرستان ، از همه مفصّل تر به « شیخ فضل الله » می پردازد . به او « ناصحی » گفته ، وی را زاهد و صالح و پاکیزه اخلاق و قُدوۀ اهلِ یقین معرّفی می کند و پیداست که جنابِ شیخ از عارفان و شریعتمدارانِ ممتازِ منطقه بوده است و مردم در حوادثِ دَهر به او پناه می بُرده اند .
ابن یمین یارانِ گُمنام و رُفقای بی نام و نشانِ خود را از یاد نبُرده ، از پیکِ خویش می خواهد که در شهرستان ، لَختی درنگ کرده ، به همه یاران سلام برساند ، آن گاه به سمتِ فریومد روانه شود .
پس آنگه جمله یـاران را که هستنـد .......... به شهرستان ، در او خُسرو پرستند
زِ مـن خـدمـت رســـان و راه بـرگیــر .......... بـه فـریـومـد خُـــرام ای بــادِ شبگیــر
دیوان ابن یمین ، ص 576 و580
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
3ـ با توجّه به اینکه در « حصارِ شهرستان » بیشتر نیروهای لشکری و حکومتی می زیسته اند و در مثنوی کارنامه مُحرَز است ابن یمین تاریخِ وفاتِ « جلال الدّین منصورعلی » در شهرستان را چُنین ثبت کرده است :
رفته بود از سالِ هجرت هفتصد با سی و هشت
در شـبِ شنبـه سـه و دَه از ربیـــــعِ آخِــــــریــن
کـه از قضـــای حـــقّ جـلالِ مُلـک منصــور علــی
شـد زِ شهـرستــان بـه سـوی روضـۀ خُلـدِ بَـرین
دیوان ابن یمین ، ص 569
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

4ـ ابن یمین در بارۀ باغِ علاء الدّین محمّد / علائیّه و بیمارستان و شهرستانش سروده است :
حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـت باغِ خـوش و باغستانش
این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم
خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش
قَهـرَمـان وی اگر سویِ فَلَـک حُکـم کنــد .......... از پیِ کسـبِ شَـرَف مُمتَثِــلِ فـرمـانش
در زمـان تُـرکِ فَلَـک پـای نَهَـد انــدر گِـل .......... همچو هنـدو بکِشد ناوه به سر کیـوانش
طـاقِ قَـــوس قُـــزَح ار چنـد بلنــدی دارد ......... هست چون خاکِ زمین پَست بَرِ ایوانش
چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش
کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش
آن که بر خطِّ وی ار سر ننهد کاتبِ چـرخ .......... شــاهِ اَنجِـم نـدهـد راه سـویِ دیـوانش
هر که را بَخت مُسـاعـد بُوَد و دولت یـار .......... کـارِ دشـوار بر ایـن گـونه ، بُوَد آسانش
دیوان ابن یمین ، ص438

دارالشّفای فریومد
حبّـــــذا آرامگــاهـی خــوشتــر از دار النّعیــــم .......... وز پَــــری رویـــان صـــدف کـــردار پُــر دُرّ یتیــم
همچـو چشم و چون دلِ عاشق پُر آب و آتش است
لیک بـا حَــــــرّ جحیمـش هست هــم روح و نسیـم
معتـدل در وی هــوا و متّســــــــع در وی فضــا .......... مُحدث است از روی معموری ولی باشد قدیم
از فــروغ جـامهــای روشنش چـون جـــامِ مـیْ .......... بـر زمیـنِ او هــزاران مِهــــر و مَـه بینـی مقیـم
آهـکِ کــافــوروَش انــــــــدوده بـر آجُـــر همـی .......... خشتِ زرّین را مُطلّا کرده ای گــویی بـه سیـم
خسته از بس روح و راحـت کانـدرو یـابـد همی .......... گـوییـــا در منـــزلِ عیسـی فـــــرود آمــد کلیـم
چـون در او امـراض بـا صحّـت مبـدّل مـی شـود .......... نیست جــز دار الشّفایی کرده بُنیـادش حکیـم
از نوادر باشد این منـزل که در وی حاصل است .......... هم صـواب اندر عـذاب و هم نَعیـم انـدر جَحیم
گر چه می گوینـد : در حمّــام باشد دیـو ، لیـک .......... انـــدرو ار یــار مـن بــا مــن پَـــری بـاشد ندیـم
خیـــز با ابن یمیـن ای مَـه بـدیـن منــزل خُــرام .......... تــا بیـابـد در جحیــم از حُسـنِ رُخسـارت نعیـم
دیوان ابن یمین ، ص 130
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
5ـ دولتشاه سمرقندی در بارۀ « عمارتِ شهرستان فریومد » نوشته است : ... امّا وزیرِ خیّر مکرّم ، خواجه علاء الدّین محمّد اباً عن جدّ از صنادید خراسان است و در روزگارِ سلطان ابوسعیدخان وزیر به استقلال بوده و امورِ خراسان سالها بدو مفوّض بوده و در قصبۀ فریومد ، شهرستان را او بنا کرده و عمارتی عالی است .
تذکرة الشّعراء ، امیر دولتشاه بن علاءالدّولة بختیشاه الغازی السمرقندی ، به همّت ؛ محمّد رمضانی ، چاپخانه خاور ، تهران، 1338 شمسی ، صص 204 ـ 206
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
6ـ در مَجمع الأنساب در موردِ ورودِ لشکریانِ خواجه على مؤیّد به فریومد در سالِ 780 نوشته شده است :
و چون به مبارکى به فریومد نزول افتاد جمعى از مخذولانِ نادرویش که به حِصنِ آنها متحصّن گشته بودند جنگ آغاز کردند . در صدمۀ اوّل ، شهرستانِ فریومد و حِصار ، بندگانِ حضرت را مستخلص گشت و آن جماعت در قیدِ اُسار گرفتار آمده طعمۀ شمشیر آبدار شدند و از آنجا عِنانِ کامکارى در ظلِّ ظلیلِ شهریارى به جانبِ سبزوار معطوف گردانید .
مجمع الأنساب شبانکاره ای و ذیل مجمع الأنساب شبانکاره ای ، شبانکاره ای محمّد و غیاث الدّین بن علی نایب فریومدی ، تصحیح میرهاشم محدّث ، چاپ اوّل ، انتشارات امیرکبیر ، 1363 ، ص 332 .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

7ـ محمّدعلی شفیعی در بارۀ باغ علائیّه و شهرستان نوشته است : فرومد اگر چه در زمانِ حملۀ مغول از آسیبِ آن قوم مصون نبوده ولی بر خلافِ آنچه می گویند فرومد در زمانِ مغول رو به ویرانی نرفته بلکه فرومد در زمانِ مغول مُنتهای ترقّی و عظمت را داشته است . وزیرِ وقتِ خراسان خواجه علاء الدّین محمّد در فرومد ضیاع و عِقار داشته و عِمارتِ شهرستان را بنا کرده ، فرومد در آن زمان کتابخانه ای مُجلّل و مریضخانه ای بزرگ داشته است .
خواجه علاء الدّین محمّد مذکور ، به قـولِ دولتشاه « اباً عن جدّ از صَنـادید خـراسان است و در روزگـار [ سلطان ] ابوسعید [ خان ] وزیر بالاستقلال [ به استقلال ] بوده و امورِ آن سامان [ خراسان ] سالها بدو مفوَّض بوده و در قصبۀ فریومد شهرستان را او بنا کرده و عمارتی عالی است . و در مشهد مقدّسۀ رضویّه [ علی ساکنها السّلامُ و التّحیّة ] ایوان و مَناره و عِمارت ساخته است . »
ابن یمین همان طور که بعدها از جهانگیری و عملیّات سیاسی او مَدح کرده ، همّت او را در بنای عمارتِ شهرستان و دارالکُتُب و دارالشّفا در فریومد ستوده است .
عمارتِ شهرستان که مهمّ ترین یادگارهای او است تا قرنِ نُهُم نیز پای بر جا بوده و با وجودِ آسیبهایی که از یاغیان دیده ، دولتشاه در قرنِ مزبور گوید : « عمارتی است عالی » و ابن یمین در وصفِ باغ و عمارتِ علائیّه چُنین گفته است :
[حَبَّـذا بــــــاغ علائیّـه و شهــرستـانش .......... خُــرَّما نُـزهَـتِ بـاغِ خـوش و بستــانش]
حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـتِ باغِ خـوش و باغستانش
این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم
خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش
چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش
دیوان ابن یمین ، ص438
و نیز در وصفِ همین باغ و عِمارتِ مشهور می گوید :
دلا گـر میـلِ آن داری کـه خُلـــــدِ جـــاودان بینی
و گـر بـاغ اِرَم خـواهـی که در عــالَـم عَیان بینی
نظـر بهـرِ تمـاشا را بر ایـن عـالی سَـــــــرا افکن
که تا از غایتِ نُزهت هم این بینی ، هم آن بینی
و در مدحِ صاحب و بانی آن گوید :
وزیــرِ عــالِــم عــــــــادل علاء الـدّیـن محمّــد آن
که دایـم رأی پیـرش را ، قـرین بختِ جـوان بینی
دیوان ابن یمین ، ص 173
ممکن است خواجه علاء الدّین این عِمارت را در ایّام وزارتش بنا گذاشته باشد . یعنی بعد از سال 730 زیرا که در شعرِ اخیر او را وزیرِ عادل می خواند . در هر حال دارالکُتُب و دارالحدیث را در تحتِ نظرِ حکیم الدّین ... در سالِ 732 در فریومد بنا کرده و در تاریخِ بنای آن گوید :
حبّــــذا دار الحــدیثـی کـه از مَعـالـی و شَــرَف
زیـبَــــــــــــد ار دارد بـه مِـهــــر و مَــه شَــــرَف
ذال و لام و با زِ هجرت وز رجب بود آنکه داشت
خـاطــرِ ابن یمین بـر نظـمِ ایـن گـوهـــر شَعَـف
ابن یمین ، ص 119
و نیز در وصفِ دار الشّفایی که حکیم بنا کرده در وصفِ دوشیزگانی که مثلِ امروز در خدمتِ مرضی کَمَر بسته بودند گوید :
حبّـــــذا آرامگــاهـی خــوشتــر از دار النّعیــــم .......... وز پَــــری رویـــان صـــدف کـــردار پُــر دُرّ یتیــم
همچـو چشم و چون دلِ عاشق پُر آب و آتش است
لیک بـا حَــــــرّ جحیمـش هست هــم روح و نسیـم
دیوان ابن یمین ، ص 130
این حکیم الدّین از دوستان و حامیانِ ابن یمین بوده است و با یکدیگر مُعاشرت و مُباحثه داشته اند . یک روز ابن یمین را در کتابخانۀ بزرگ و مُفصّل خود پذیرایی نمود و شاعر چُنان شیفته شد که قطعۀ ذیل را ساخته و تقدیم کرده و پس از تشکّر از مَحبّت « خدیوِ مُلکِ دانش اوحد الدّنیا حکیم الدّین » گوید :
سوی دارالکتُب خود راهیـم داد از مَکرمت .......... تـا در او دُرجـی پُـر از دُرّ و مَعـانی یـافتـم
از کِنـایت بگـذر ای ابن یمین تصـــریـح کن .......... گو : زِ تصویراتِ جـان افـزاش مـانی یافتم
ابن یمین ، ص 127
راه دادن در کتابخانه یک موهبتی بود که ابن یمین را شاد کرده ، مُتأسّفانه از آن کتابخانه و مَریضخانه و دار الحدیث و عِمارتِ مُجلّل شهرستان اکنون اثری باقی نیست فقط یک محلّۀ مَخروبه ای است که در نزدِ مردم به شهرستان معروف است در خارجِ ده در اغلبِ زمینهای زراعتی پاره سنگ و پاره آجر کاشی ساختمانی زیاد است ولی به خوبی مَعلوم نیست حدودِ فرومد در آن زمان تا کجا بوده است .
ابن یمین و ابنیه تاریخی فرومد ، محمّدعلی شفیعی رئیسِ کتابخانه فرهنگ شاهرود ، ص 7 تا 9
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

8ـ دکتر علی شریعتی در این باره نوشته است : ... من در دیوان ابن یمین فریومدی ، مدّاح حاکمِ سبزوار ، دیدم که در مدحی که از علاءالدّین ـ حاکم سبزوار ـ می کند ، می گوید : در « فـرومـد » ( قصبۀ بزرگی است که الآن هم هست ) بـاغ تو ( علاء الـدّین در « فرومد » که یک ده ییلاقی در نزدیک سبزوار است ، باغی و بیمارستانی داشته ) مثلِ بهشت است ، مثلِ خُلد است و آنجا بیمارستانی داری . بعد شروع می کند به تعریف از بیمارستان و می گوید : دخترانِ دوشیزه را ، آنها که چون فرشتگانند ، در پرستاری بیماران گُماشته ای .
وقتی که یک دِه کوچکِ دور افتادۀ نزدیکِ سبزوار در قرنِ 7 و8 ، بیمارستان نرسینگِ رسمی داشته باشد ، مسلّم است که در ری ، طوس ، بلخ ، بُخارا و بغداد بیمارستانها به چه صورت بوده است ... .
مجموعه آثار 21 / زن ، دکتر علی شریعتی ، انتشارات چاپخش ، چاپ پنجم ، ص 228

... اگر محقّـق باشیم و کتابِ دیوان ابن یمین را در زمانی که علاء الدّین حاکمِ سبزوار بوده و ابن یمین او را مدح می کرده ، بررسی کنیم ، می بینیم ابن یمین از بیمارستانی در « فرومد » که منطقۀ خوش آب و هوایی از قُراء و قصباتِ سبزوار است ، بحث می کند و از دخترانِ دوشیزه که برای پرستاری بیماران و تیمارِ مریضان استخدام و به کار مشغول شده اند ، سخن می گوید . در این دیوان چُنین چیزی به این سادگی نوشته شده و معلوم می شود که سیستمِ پرستاری به وسیلۀ دختران رایج بوده و در این قَصَبه ، هم بیمارستان و هم پرستار بوده است ... .
مجموعه آثار 28/ روش شناخت اسلام ، دکتر علی شریعتی ، انتشارات چاپخش ، چاپ سوم ، سال 1370 ، ص538
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

9ـ آقای جعفر سیّد در مقاله ای که برای کُنگرۀ ابن یمین در سالِ 1376 نوشته ، آورده است : ضمنِ جستجو و تفحّص در دیوانِ ابن یمین به قطعه ای برخوردم که از شهرِ علائیّه و بانی اش علاء یاد نموده است و از آنجا که وی سفرهایی نیز داشته به نظرم رسید روستای زادگاهم که اکنون در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان به نامِ علاء می باشد ، همان شهر بوده به ویژه که در قسمتِ بیابانهای شرقِ روستا تپّه های زیادی وجود دارد که حکایت از وجودِ شهری بزرگ دارد . این مطلب را با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت بیان کردم و ایشان فرمودند که ؛ ممکن است این موضوعِ از کشفیّات جدید باشد و مُقرّر گشت تا ایشان با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و نتیجه مشخّص شود . آن قطعه چُنین است :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
10ـ آقای جعفر سیّد پس از دقّت در دیوانِ ابن یمین به این نتیجه رسیده و بعد با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت در میان نهاده و قرار شده که آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و به نتیجه برسند ولی پس از چهارده سال همان مطلب که احتمال می رفته از کشفیّات جدید باشد ، همان طور نامشکوف ! یعنی ؛ ناشُکفته مانده ! و دوباره نوشته است : ضمنِ جستجو و تفحّص در دیوانِ ابن یمین به قطعه ای برخوردم که از شهرِ علائیّه و بانی اش علاء یاد نموده است و از آنجا که وی سفرهایی نیز داشته به نظرم رسید روستای زادگاهم که اکنون در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان به نامِ علاء می باشد ، همان شهر بوده به ویژه که در قسمتِ بیابانهای شرقِ روستا تپّه های زیادی وجود دارد که حکایت از وجودِ شهری بزرگ دارد . این مطلب را با پژوهشگرِ فاضل ، آقای دکتر عبدالرّفیع حقیقت بیان کردم و ایشان فرمودند که ؛ ممکن است این موضوعِ نامشکوفی [ نامکشوفی ] باشد و مُقرّر شد تا ایشان با نقشۀ جغرافیایی قرنِ هشتم تطبیق دهند و به نتیجه برسند . آن قطعه چُنین است :
حَبَّـــذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُــرَّمـا نُـزهَـت باغِ خـوش و باغستانش
این نه شهری است بهشتی است پُر از ناز و نَعیم
خــــازنـــی نیسـت ســزاوارتـر از رِضــــــــــــوانــش
قَهـرَمـان وی اگر سویِ فَلَـک حُکـم کنــد .......... از پیِ کسـبِ شَـرَف مُمتَثِــلِ فـرمـانش
در زمـان تُـرکِ فَلَـک پـای نَهَـد انــدر گِـل .......... همچو هنـدو بکِشد ناوه به سر کیـوانش
طـاقِ قَـــوس قُـــزَح ار چنـد بلنــدی دارد ......... هست چون خاکِ زمین پَست بَرِ ایوانش
چـون بـه بُنیـانش نظـربرفکَنی خـوددانی ......... همّـت عـــالــیِ بـــانــیّ وی از بُنیــانش
کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش
آن که بر خطِّ وی ار سر ننهد کاتبِ چـرخ .......... شــاهِ اَنجِـم نـدهـد راه سـویِ دیـوانش
هر که را بَخت مُسـاعـد بُوَد و دولت یـار .......... کـارِ دشـوار بر ایـن گـونه ، بُوَد آسانش
دیوان ابن یمین ، ص438
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

11ـ البتّه آقای عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) قبلاً در این باره نوشته است : به طوری که از نوشتۀ برخی کتابها بر می آید خواجه علاء الدّین محمّد ، وزیرِ سلطان ابوسعید در زمانِ حکومت خود در خراسان ، عمارتی به نام شهرستان در قصبۀ فرومد بنا کرد که دارای کتابخانه و مریضخانۀ عمـومی نیز بود . عمارتِ شهرستان تحتِ نظرِ حکیم الدّین طبیب و دانشمند در سال 732 هجـری بنا گردیده و تا قرونِ نهم نیز پا بر جا بوده ، به طوری که دولتشاه در وصف این ساختمان گوید : « عمارتی است عالی » بنای عمارتِ شهرستان فرومد را به غیاث الدّین هندو برادر علاءالدّین محمّد نیز نسبت داده اند ! ابن یمین شاعر معروف در بارۀ کتابخانه و مریضخانۀ عمومی و دار الحدیثِ عمارتِ شهرستان فرومد اشعاری سروده است .
در حالِ حاضر از کتابخانه و مریضخانه و دارالحدیث و عمارتِ مجلّل شهرستان اثری باقی نیست ، فقط مخروبه ای در خارجِ قصبۀ فرومد هست که مردمِ قصبه ، آن را تلِّ شهرستان می نامند .
تاریخ قومس ، عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) ، انتشارات آفتاب ، چاپ دوم ، بهمن 1362 ، ص 350
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
12ـ آقای « سیّد علی علوی » به نقل از همین احتمالِ « جعفر سیّد » نوشته است : در میانِ قطعاتِ ابن یمین به قطعه ای نیز بر می خوریم که اشاره به اقامتِ ابن یمین در شهرِ علائیّه و بانی آن علا دارد . علا ، به احتمـال ، اکنون نام روستایی است در 12 کیلومتری جنوبِ سمنان . چیزی که مؤیّد این مطلب است ، وجودِ تپّه های زیادی در بیابانهای شرقِ روستاست که از وجودِ شهری بزرگ حکایت می کند . [ مجموعه مقالات کنگرۀ بزرگداشت ابن یمین ، « ابن یمین در گذرگاه شعر پارسی » ، جعفر سیّد ، ص 278 ]
از قطعۀ موردِ نظر ابیاتی نقل می شود :
حَبَّـذا شهــرِ علائیّـه و شهــرستــانش .......... خُـرَّمـا نُـزهَـتِ باغِ خـوش و باغستانش
تا آنجا که می گوید :
کیست بانیش ؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد .......... ناوَرَد مثـل به صـد قَرن و به صد دورانش
دیوان ابن یمین ، ص 438
ابن یمین فریومدی ( زندگی ، آثار ، اندیشه و بررسی قطعات ) ، سیّد علی علوی ، مشهد ، خانه آبی ، چاپ نخست ، 1387 ، ص 38 و 39
دقّت کنید : آقای جعفر سیّد احتمال داده که منظورِ ابن یمین از « علائیّه و شهرستان » همان روستای زادگاهش در 12 کیلومتری سمنان به نامِ « علا یا اعلا » باشد ولی آقای سیّد علی علوی احتمال داده که روستای علا در 12 کیلومتری سمنان باشد !
نامِ بانی علائیّه ، علا نیست ، محمّد است ، محمّد بن محمّد ، علاء الدّین لقبِ اوست . ( اینجا )
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
13ـ یک بار از آقای جعفر سیّد در این زمینه سؤال کردم ایشان در پاسخ نوشت :
نویسنده : سیّد ................... جمعه 17 شهریور1391 ساعت : 2 : 21
سلام دوستِ عزیز
از اینکه به وب انتشاراتِ آشنایی حضور یافتید و مرا به خواندنِ مقالۀ خود دعوت فرمودید ممنونم . نوشتۀ شما صراحتِ بیان ندارد و دلتنگی های شما از سرِ عدمِ شناختِ فریومد معلوم نیست از کجاست ؟! امّا توجّه شما را به اشاراتِ ذیل جلب می کنم :
1ـ ابن یمین دو بار در دیوانش از شهرِ علاییه به نیکی یاد کرده است در مقاله احتمال داده ام آن شهر در جنوبِ سمنان باشد زیرا در منطقه ای وسیع مقابلِ روستای اعلا شهری در خاک پنهان است . کسی نگفته آنجا فریومد یا فرومد است . 2ـ ...
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
14ـ ظاهراً به جای پذیرشِ اینکه « باغِ علائیّه » و « شهرستان » در « فریومد » بوده و هست باید پذیرفت چون فریومد در نزدیکی « روستای اعلا » نبوده پس احتمالِ آقای جعفر سیّد مقرون به صحّت است !
ای اهلِ هنر قِصّه همین است که گفتم .......... هـان تا نفروشید یقینـی به گُمـانی !
دیوان ابن یمین فریومدی ، ص 534
فعلاً به همین « مقدّمه » بسَـنده شود تا در بارۀ « انتخاب » و « تصحیح » هم سخن بگوییم . ( ان شاء الله )
بَشتَباز / باش تا باز / باش ته باز

به رشته کوههای شمالِ فرومد که نگاه می کنی قُلّه ای دیده می شود که به شکلِ کوهانِ شُتُر است و « کَمَرِ شُتُر » نام دارد . در پای همان قُلّه ، کلاته ای است به نامِ « باشتَباز » .

باشتباز از سمتِ شمال به « کلاتۀ آقا » و « بُزکَمَر » و « محنعلی غنّه / محمّدعلی قلّه » از سمتِ شرق به « کالِ ناربندان » و ... از سمتِ جنوب به مسیل و دهنه و سدّ شیخ حسن جوری و از سمتِ غرب به « کَمَر شُتُر » محدود می شود . در سندی که مربوط به سالِ 1343 خورشیدی است و یکی از زمینهای کشاورزی باشتباز موردِ معامله واقع شده ، جهاتِ چهارگانۀ آن چُنین نوشته شده است : از شمال به زمینهای بایر کلاتۀ سلطان آباد ، از شرق به کوه و زمینهای بایرِ سعادت آباد از جنوب به زمینهای شمس آباد و از غرب به کوهِ شُتُر منتهی می شود .

در جهتِ شمال قُلّه ای است به نامِ « کَمَر قلعه » ، بالای آن قلعه ای بوده و فقط از یک طرف راهِ ورود دارد ، از سه طرفِ دیگر پَرتگاه است . پس قلعۀ مستحکمی بوده ، مردم شب در آنجا بوده اند و روز به کارهای خود ( شکار ، کشاورزی و دامداری و ... ) می پرداخته اند .

البتّه بالاتر از « کَمَر قلعه » روی تپّه ها دیواره ای مانندِ دیوارِ قلعه دیده می شود و بر روی تپّه ای ، مجسّمه ای طبیعی که بُت پرستان را وَسوَسه می کند !
« باش » به معنای سکنۀ شهر و دِه آمده و « باز یا باژ » به معنای گُذرگاهِ سیل ، آیا منظور آن بوده که تَهِ آن قلعه باز و پَرتگاه بوده یا تَه آن قلعه باز و مسیل بوده که به دهنه و جای سدّ می رسیده است ؟! در فرومد دو مسیل در کوچۀ بالا و پَشند « تَهِ باز » نام دارد . کلاته ای هم به نامِ « بازِ گَز » هست که می تواند در بازیابی علّت نامگذاری به ما کمک کند .
روزِ چهارشنبه 23 / 5 / 1392 برای تهیّۀ گزارش به « باشتباز » رفتیم .

ظُهر شده بود و گلّه از چَرا بر می گشت و برای آب و استراحت ( پیوال ) به سمتِ سایۀ چنار و دیوار می رفت .

مرتضی بازیار چوپانی می کرد . یادآوری می کند که در جبهه با هم بوده ایم . ( این داستان مریوط به تیپ 12 قائم در دیماه 1365 قبل از عملیّات کربلای 4 و 5 است . )
گلّۀ او 300 رأس گوسفند و بُز دارد که با فردِ دیگری شریک است .

شب گلّه در هوای باز استراحت می کند و چوپان در وسطِ گلّه روی تخت می خوابد تا از آن نگهداری کند ، دو سه قلّاده سگ هم در کنارِ گلّه هست . چوپان سرِ یک طناب را به پای گوسفندی می بندد و سرِ دیگر آن را به تخت تا اگر جانورِ درنّده ای به گلّه حَمله کرد با فرارِ آن گوسفند و تکان خوردنِ محکمِ تخت ، چوپان از خواب بپرّد . البتّه اینها همه برای مبادا و احتیاط است .

شاید در تابستانِ 1359 بود که من در همین باشتباز 13 شبانه روز چوپانی کردم صبحِ زود گوسفندان را برای چَرا می بردم ، ظُهر برای استراحت می آوردم ، عصر دوباره همین کار را انجام می دادم . خانه ای که شب در آن می خوابیدیم ، سقفش با چوب و نی بود ، اکنون سقفش آسمانِ آبی است ! یک روز گلّه را به کالِ « ناربندان » بُردم . به وسطِ درّه ، نزدیک چشمه و زیرِ درخت رسیدم که دیدم ماری روی درخت چُمباتمِه زده ، در دنیای کودکی خودم ، تا جای خانه ها دویدم ، تا به عبّاس پسر عمّه ام بگویم : روی درخت مار خوابیده است ! وقتی رسیدیم دیگر از مار خبری نبود . تجربۀ کوه و دوری از والدین و گلّه داری و 13 روز حمّام نرفتن و خستگی و تُنگ آب و ترس از تنهایی در بیابان و جمع کردنِ نخود و بُز گریزپا و « هُورْ » و صدای کبک و پرندگانِ کوچولوی رنگارنگ که یک بار مرا به خود مشغول کردند امّا امکانِ گرفتنشان نبود و کمک در بَری کردنِ گوسفندان ( قیچی کردنِ پشم گوسفندان با دوکارد ) و زخم شدنِ پُشتِ گوشِ یکی از گوسفندان و حالتِ مشمئزکننده و چندِش آور به وجود آمده و ... از آن دوره است . من به جهتِ دلتنگی و حمّام به روستا آمدم و دیگر برنگشتم . تا امروز 23 مردادماه 1392 که « نه از تاک نشان بود ، نه از تاک نشان » .

کاریز که فرو نشسته و آب قطع شده در نتیجه درختانِ انگور ( تاک ) و باغها خُشکیده اند و باغدارهای اصلی هم به دیارِ باقی رفته اند .

وقتی مرتضی بازیار و عبّاس کشوری نامِ مالکان را بر مدارِ 14 شبانه روز بر می شمارند . پیشوند یا پسوندِ « خدابیامُرز » در جلوِ یا ادامۀ اسمِ بیشترِ آنها می نشیند .

چَـوَز

چَـوَز : بوتۀ گیاهی است به غایت سفید و شبیه است به درمنه که آن را ژاژ و چغز هم خوانند .
در اُردیبهشت و خُرداد ماه که توتها می رسد ، بعضی از آنها برای تازه خوری از درخت با دست چیـده می شود یا با پا و تکاندن روی زمین یا توی چادُرشب شانده [ نشانده / نشاندن / نشستن ] می شود امّا قسمتی از آن موقعِ شاندن یا با آمدنِ باد پای درخت روی زمین می ریزد . تکلیفِ آن توتها چیست ؟

بله ؛ باید آنها را جمع کرد و تمییز کرد و خورد . توتهای اضافه را چه باید کرد ؟ توتهای اضافه را می توان همان زیرِ درخت نگاه داشت تا خشک شود بعد به عنوانِ توتِ خُشک استفاده کرد . برای آنکه توتها لگد و پامال نشود یا حیوانهایی مثلِ شغال به آنها آسیب نرسانند یا نخورند . باید « چَـوَز » چید . یعنی روی توتها را شاخههای نازکِ درخت گذاشت .

« چَـوَز » در فرومد به معنای « پَهـن / پَهـن کردن » به کار می رود . اگر کسی دُوْر و بَرِ خودش را با گذاشتنِ وسایل شلوغ کرده باشد ، گفته می شود : « چُو دَوری خودِتِه چَوَز بچندِه ؟ » چرا دُوْرِ خودت را چَـوَز چیده ای ؟ چرا دُوْرِ خودت این قدر چیزی پَهـن کرده ای ؟ یک بوتۀ هیزم هم که در بیابانهای فرومد می روید « چَـوَز » نام دارد . شاید به جهتِ پهـن بودنِ آن بوته است یا احتمالاً همان بوتۀ هیزم را به جهتِ پَهـن و سفید و تمییز بودنش زیرِ درختهای توت می گذاشته اند . یعنی ؛ ابتدا زیرِ درختِ توت برای خُشک کردنِ توتها همان بوتۀ هیـزمِ سفید را که مانندِ بوتۀ دِرمِنه است می گذاشته اند ، در واقع « چَـوَز » می گذاشته اند ، بعـدها به شـاخه های درختـان و ... که به جـای آن بوته زیرِ درختـانِ توت گذاشته اند هم « چَـوَز » گفته اند ! می توان برای تمییز ماندنِ توتها ابتدا پارچه یا چادُرشبی پَهـن کرد و چَـوَز را روی آن گذاشت .

امسال مادرم با گذاشتنِ چادُر و چَـوَز زیرِ درختانِ توت برای خودش کاسبی کرد ! او توتها را برای خُشک کردنِ کامل به خانه می آورد توی مَجمعه می ریخت و روی یک سبد زیرِ آفتاب می نهاد تا هم کاملاً خُشک شود و هم مورچه داخلِ توتها نرود . بعد هم پُوخه ها و توتهای سیاه را از بینِ توتها بَر می داشت . از من خواست توتهای خُشک را برایش بفروشم ، پانصد و پنجاه هزار تومان شد ، حدودِ یکصد و پنجاه هزار تومان هم برای اعضای خانواده ماند . اگر حدودِ سیصد هزار تومان هم توتهای تازه که اعضای خانواده خوردند حساب شود ، جمعاً یک میلیون تومان می شود . یعنی یک زنِ شصت ـ هفتاد سالۀ روستایی از دو یا سه درختِ توت می تواند حدودِ یک میلیون تومان درآمدزایی داشته باشد . شاید اگر فکری برای فروشِ توتِ تازه شود درآمدِ حاصله بیشتر شود .


خاطره ای از مادر بزرگ
( 24 تیر ماه 1394 بیست و دومین سالگرد درگذشتِ مادر بزرگ )
سال 1367 یا 1368 که من در مشهد دانشجو بودم ، یک بار مادر بزرگم گفت : چند تا اسکناس صد تومانی دارم که گوشه اش نیست ، پاره شده است ، وقتی لحاف دوخته ام و پولش را داده اند اینها را به من داده اند ، بعد با لبخندی بر لب گفت : حالا نمی دانم حواسشان بوده یا نبوده است ! اگر آنها این کار را کرده اند ، من که نباید این کار را بکنم . این اسکنـاسهـا را ببر مشهد به بانک بده ، مقداری کم می کنند ، بقیّه اش را بگیر بیاور . من آن سه یا چهار قطعه اسکناسِ صد تومانی / هزار ریالی را با خودم به مشهد بُردم و به بانک ملّی مرکزی در خیابانِ امامِ خمینی نزدیکِ باغ ملّی رفتم . از هر اسکناس یک چهارم آن را کَسر کردند و باقیمانده اش را برای مادر بزرگم برگرداندم .
این تنها مرتبه ای بوده که من تا کنون برای تعویضِ اسکناسِ پاره به بانک رفته ام . مواردی برای خودم پیش آمده که اسکناسِ پاره داشته ام امّا حوصلۀ این کار را نداشته ام . گاهی از خیر همۀ آن گذشته ام و آن را در صندوقِ صدقات انداخته ام و با خودم گفته ام : خودشان بروند عوض کنند . یا به مغازه دار گفته ام : این اسکناس پاره است ، او یا گفته اشکال ندارد یا نگرفته ، مواردی هم که در جیبم بوده و بعد دیده ام نیست . یعنی در لا به لای اسکناسها رفته است که خودم هم متوجّه نبوده ام .
یک روز سرِ قبرِ مادر بزرگ ، این خاطره یادم آمد که این پیر زن حاضر نبود اسکناسِ پاره ای را که دیگران در قبالِ پولِ زحمتکشی و لحافدوزی اش به او داده اند به دیگری بدهد . حاضر بود چهارصد تومانش ، سیصد تومان شود امّا آن را به دستِ مردم ندهد !
در خاطره ای که قبلاً نوشته بودم ، گفتم : مادر بزرگ با آنکه شرایطش را داشت تا تحتِ پوششِ کمیتۀ امداد قرار بگیرد امّا این کار را نکرد ! ( اینجا را بخوانید . )
تا ریاح اندر کلام الله ، بود خوش تر ز ریح

کهـفِ خـویـش الّا غیـــاثِ ملّـت و دیـن را مـدان
آن که همچون عقلِ کلّ ، نامد در افعالش قبیح
در جهــــــــــان بــادا ریـــاح دولــتِ او را هُبــوب
تـا ریــاح انــدر کلـام الله ، بُـوَد خـوش تـر ز ریـح
دیوان ابن یمین ، ص 361
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
1 ـ ابن ابی حاتم و دیگران از اُبیّ بن کعب آورده اند که گفت : هر چه در قرآن از بابِ « الرّیاح » آمده رحمت و هر آنچه « الرّیح » آمده به معنی عذاب است .
[ الاتقان فی علوم القرآن ، 1 / 501 ، جلال الدّین عبدالرّحمن سیوطی ، برگردان ؛ سیّد مهدی حائری قزوینی ، انتشارات امیرکبیر ، چاپ دوم ، 1376 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
2 ـ اَللّهمَّ انّی اَسئَلُکَ مِن خَیرٍ ما تَجئُ بِهِ الرّیاحُ ، وَ اَعوذُ بِکَ مِن شَرِّ ما تَجئُ بِهِ الرّیحُ .
( خداوندا ! از تو خواستار آن نیکی هستم که « بادها » می آورند . و به تو پناه می برم از گَزَند آنچه در « باد » نهفته است . )
[ نیایشهای پیامبر (ص) ، گزینش ؛ دکتر محمود مهدوی دامغانی ، برگردان ؛ کمالالدّین غراب ، انتشارات جهاد دانشگاهی ، چاپ اوّل ، 1385 ، صفحۀ 100 ، به نقل از الجامع الصّغیر فی احادیث البشیر النّذیر ، 1 / 226 ، الامام عبدالرّحمن جلال الدّین السّیوطی ، دارالفکر للطّباعة و النّشر و التّوزیع ، بیروت ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
3 ـ اَللّهمّ اجعَلهُ لَنا ریاحاً وَ لا تَجعَلهُ لَنا ریحاً . ( خدایا باد را برای ما « ریاح » قرار بده نه « ریح » )
[ آشنایی با قرآن ، 4 / 201 ، شهید استاد مرتضی مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، بهار 1374 ، به نقل از ؛ جامع الصّغیر ، 2 / 111 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
4 ـ آقای بازرگان که خداوند او را طولِ عُمر بدهد و من خیلی او را دعا می کنم مثلِ مجتهدین ، زحمت کشیده و آن کتابِ « باد و باران در قرآن » را نوشته است . نوشتنِ این مطالب که کارِ یک مجتهد نیست . این مباحث در فهمِ قرآن خیلی مؤثّر است . من با اینکه بیش از چهل سال است با قرآن سر و کار دارم ، اصلاً کارم و تخصّص ام کار کردن و فهمیدنِ قرآن است . ولی با این وصف من نمی توانستم این را درک بکنم که خداوند چرا یک وقت در قرآن کلمۀ « ریح » ( به صورتِ مفرد ) گفته و گاهی وقتها « ریاح » ( به صورتِ جمع ) .
... آقای مهندس بازرگان می گوید : علّت اینکه در آن موارد کلمۀ « ریاح » به کار رفته ، به خاطر این است که باران ممکن نیست از یک باد حاصل شود و برای آمدنِ باران احتیاج به چند باد وجود دارد . و در آن کتاب بحث کرده اند که کدام بادها باران زاست و کدام باران زا نیست . پس وقتی چند باد برای باران لازم باشد ، باید « ریاح » گفته شود . امّا وقتی بحث از نابودی قومی باشد یک نوعِ باد لازم است . لذا در آنجا باد را به صورتِ مفرد آورده است .
[ مرحوم آیت الله شیخ مرتضی شبستری (ره) ، فصلنامۀ تخصصی بیّنات ، 5 / 40 ـ 41 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
5 ـ ... من مخصوصاً آقایان و بالخصوص طبقۀ دانشجو را توصیه می کنم که کتابی را که چند سال پیش منتشر شده است به نام « باد و باران در قرآن » در این زمینه مطالعه کنند . این کتاب دارای دو بخش است : در یک بخش جَرَیان حَرَکَتِ بادها و تشکیلِ ابرها و ریزشِ باران و پیدایشِ تگرگ و اینجور چیزها را بر اساسِ آخرین نظریّات علمی امروز بیان می کند ، و در بخشِ دوم آیاتِ قرآن در این زمینه را یک یک ذکر می کند ، و وقتی انسان مطالعه می کند به حقیقت دچارِ اِعجاب و شگفتی می شود و به قولِ آن کتاب ، شخص احساس می کند که این تعبیرات به طورِ قطع از یک منبعِ آگاهی دیگری [ است ] که نه فقط پیغمبر به عنوانِ یک فردِ بشر امکان نداشته به این مسائل آگاه باشد ، اصلاً بشرِ گذشته تا نیم قرنِ اخیر از این جور مسائل اطّلاع نداشته است ، و به هر حال تعبیراتِ قرآن تعبیراتِ خاصّی است . ما دو آیه در قرآن داریم که این دو آیه خیلی به هم نزدیک است ، یعنی مثلِ این است که دو آیه مجموعاً یک آیه باشند با اندکِ اختلافی . یکی همین آیه 43 سورۀ نور است که می فرماید :
« أ لَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ یُزْجِی سَحَابًا ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ ... . » ، ( نور ، 24 / 43 ) ،
یکی هم آیۀ چهل و هفتم از سورۀ روم است که می فرماید :
« اللهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ ... . » ، ( روم ، 30 / ٤8 )
حال من هر دو آیه را یک ترجمۀ ظاهری می کنم . آیۀ سوره روم می گوید : خداست ، ذاتِ حقّ است آن که بادها را می فرستد . اولاً یکی از نکاتی که گفته اند این است که قرآن در بعضی موارد تعبیر می کند به ریح ) باد ) و در بعضی موارد تعبیر می کند به ریاح ( بادها ) . به حسبِ استقصایی که کرده اند هر جا که [ این ] کلمه ، مفرد آمده است آنجا بادهایی ذکر شده که آن بادها منشأ خرابی و هلاکت و عذاب بوده است ، مثلِ ؛ « وَ فِی عَادٍ إِذْ أرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ . » ، ( ذاریات ، 51 / ٤١ ) و هر جا که قرآن باد را به عنوانِ یک مبشّرِ رحمت بیان کرده است ، به صورتِ جمع ذکر کرده : ریاح ( بادها ) ، و علمِ امروز ثابت کرده است که بادهایی که منشأ بارانها می شوند یک جبهه نیست ، جبهه های مختلفی است که به شکلِ خاصّی دست به دست یکدیگر می دهند و فقط در آن وقت است [ که منشأ باران می شوند [ . و عجیب تر این است که این نکته ای که از خود قرآن استفاده می شود در حدیث تصریح شده است ، در یکی از دعاها وارد شده است که ؛ « اَللّهمَّ اجعَلهُ لَنا ریاحاً وَ لا تَجعَلهُ لَنا ریحاً » ، ( جامع الصغیر ، ج / 2 ص 111 ) خدایا باد را برای ما « ریاح » قرار بده نه « ریح » ، یعنی وقتی که می وزد ، به آن شکلش باشد چون تنها به آن شکل رحمت است . و حتّی از ائمّه سؤال کرده اند که مگر چه فرق است میانِ « ریح » و » ریاح » ؟ عین همین جواب را داده اند ، گفته اند که ؛ هر وقت باد یک جناحی باشد عذاب است و هر وقت چند جبهه ای باشد رحمت است . و باز در حدیثِ دیگری امیرالمؤمنین علی ( علیه السّلام ) باد را تشبیه کرده است به یک پرنده ای که دارای سری هست و جناحهایی ، عین این تعبیر را علمای فرنگی امروز [ به کار بُرده اند و ] حدودِ پنجاه سال بیشتر از عُمرش نمی گذرد ، ثابت کرده اند که گاهی حَرَکَتِ باد به این شکل است ، یعنی اگر کسی جناحهای مختلف و وضعِ حَرَکَت را ببیند خیال می کند یک پرندۀ عظیمی روی دنیا را گرفته است . اینجا هم قرآن چون بادهای رحمت را بیان می کند کلمۀ « ریاح » دارد . عرض کردم اگر کسی بخواهد این مطلب را بیشتر درک کند کتابِ « باد و باران در قرآن » را مطالعه کند و مخصوصاً کسانی که با علومِ طبیعی امروز آشنا هستند و تا اندازه ای فرمولها را می توانند درک کنند بهتر می توانند استفاده کنند .
[ آشنایی با قرآن ، 4 / 200 ـ 202 ، شهید استاد مرتضی مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، بهار 1374 ، به نقل از ؛ جامع الصّغیر ، 2 / 111 ]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
6 ـ یَا مَنْ یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرا بَیْنَ
یَدَیْ رَحْمَتِهِ .
دعای جوشن کبیر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تا ریاح اندر کلام الله ، بود خوش تر ز ریح
دیوان ابن یمین ، ص 361

البتّه نمی توان گفت : هر آنچه « الرّیح » آمده به معنی عذاب است بلکه بیشتر آنچه « الرّیح » آمده به معنی عذاب است .
میدانِ سربدارانِ سبزوار در زاویۀ شمالغربی ترمینالِ اتوبوسرانی این شهر قرار دارد ، مسیر شرق به داخلِ شهر ، مسیرِ شمال به سمتِ اسفراین ، مسیرِ غرب به سمتِ تهران ، مسیرِ جنوب به سمتِ مشهد ، چهار جهتِ این میدان است ، در داخلِ این میدان تابلوهایی نصب شده و در آن نام یازده تَن از بزرگان و مشاهیرِ بیهق / سبزوار بر آنها ثبت شده است . بدین قرار :
دکتر علی شریعتی ، ابوالفضل بیهقی ، امیر علیشاهی ، ملّا حسین واعظ کاشفی ، سیّد عبدالاعلی سبزواری ، ابن یمین فریومدی ، دکتر سیادتی ، حاج ملّا هادی سبزواری ، عَطامَلِک جوینی ، هلالی جُغتایی ، حمید سبزواری .
اگر بخواهید در بارۀ تخصّص این افراد بدانید می توانید با همین عناوین نام آنها را جستجو کنید .
اینها چه نسبتی با هم دارند ؟ چرا در میدانی با نام سربداران نام شیخ حسن جوری / سربداری یا شیخ خلیفه غایب است ؟ یا نام استاد محمّدتقی شریعتی یا نام حکیم الدّین محمّد بن علی النّاموس فریومدی به چشم نمی آید ؟ واقع قضیّه آن است اگر فقط مشاهیر و بزرگانِ بیهق / سبزوار که ابوالحسن علی بن زید بیهقی / ابن فندق معرّفی کرده در تابلو نوشته شود این میدان گنجایشِ تابلو برای همه را ندارد تا چه رسد به مشاهیر و بزرگانِ قرنِ ششم به بعد ، ولی جای این پرسش باقی است که این افراد چه سنخیّتی با هم دارند ؟














آیت الله سیّد ابو القاسم کاشانی ( وفات 1340 برابر 1961 میلادی ) در برآمدن و سقوط زنده یاد دکتر محمّد مصدّق نقش داشت . وی از شاگردانِ آخوند ملّا محمّد کاظم خراسانی بود . در جوانی همراهِ پدرش آیت الله سیّد مصطفی کاشانی سابقۀ مبارزاتِ جدّی بر ضدّ انگلیسیها در عراق در طولِ جنگِ جهانی اوّل داشت . وی پس از اشغالِ ایران توسّط انگلیسیها در شهریور 1320 دستگیر و زندانی شد و چون از زندان آزاد شد ، همچُنان در صحنۀ سیاسی فعّال بود . هنگامی که احمد قوام ( قوام السّلطنة ) به صدرات رسید ، با جدیّت به مخالفتِ با او پرداخت . به همین دلیل ، او را قوام السّلطنه ، نخست وزیر مقتدر وقت با سوء استفاده از مادّۀ 5 قانونِ حکومت نظامی در 28 تیرماه 1325 در سبزوار دستگیر و به قزوین تبعید کرد . شرح این واقعه را از پدر زنده یادم چُنین شنیدم :
آیت الله کاشانی از تهران به عنوانِ زیارت حضرتِ رضا به طرفِ مشهد در حَرَکَت بود و در هر شهری موردِ استقبال و مشایعت قرار می گرفت .
آیت الله کاشانی در سبزوار بر مرحوم آیت الله حاج میرزا حسن سیادتی که در آن تاریخ اَعلَمُ مَنْ فِی البَلَد بود ، وارد شد . نزدیکِ غروب ، مرحوم آقای سیادتی از بیرونی به اندرونی رفت . آیت الله کاشانی منتظر بود که آقای سیادتی از اندرون برگردد ولی هرچه منتظر ماند ، ایشان از اندرون نیامد . مأمورانِ محلّی شهربانی هم همانند بقیّۀ مردم عادی ، حضور داشتند ولی مثل اینکه مأموریتی محرمانه داشته باشند ، می گفتند که : خوب ، آقای سیادتی که از اندرونی نمی آید که آقای کاشانی در اینجا اِسکان پیدا کنند و شب را اینجا بمانند ، خوب است که تا هوا تاریک نشده است ، آقای کاشانی برای شب فکری کنند . عدّه ای هم پیشنهاد می کردند که البتّه آقای کاشانی برای استراحت به خانۀ دخترخانم خودشان که مقیم سبزوارند ، تشریف ببرند . ناچار ، آقای کاشانی بدونِ خداحافظی از آقای سیادتی ، منزل ایشان را ترک کردند ؛ چون عملاً آقای سیادتی با نیامدن به بیرونی بی علاقگی خود را به ماندنِ آیت الله کاشانی در خانۀ خود به اثبات رساند . آقای کاشانی به همراه جمعیّت به خانۀ آقای مسلم ( دامادِ خود ) رفتند .
چون آقای مسلم روحانی نبود ، مردم دیگر پس از اطمینانِ اسکانِ آیت الله کاشانی در منزلِ دخترش به خانه های خود برگشتند ؛ امّا صبح همان شب یعنی روز 28 تیر هنگام نماز صبح ، نیروی انتظامی تحتِ فرماندهی یک سرگُردِ ژاندارمری که از مرکز مأمور شده بود ، از دیوار خانۀ منزلِ مرحوم مسلم ( دامادِ آیت الله کاشانی ) ، بالا رفتند و او را توقیف کردند . آیت الله کاشانی با اعتراض می گفت که : من عازم تشرّف به مشهدم ؛ ولی مأمورین دولت ، مأموریتِ خود را انجام دادند و برای اینکه اهالی سبزوار و بقیّۀ شهرها ممانعتی در انجام مأموریتِ آنها فراهم نکنند ، آیت الله کاشانی را همان صبح خیلی زود از طریق جادّۀ خاکی بیراهه ـ یعنی از راه داورزن ، فریومد و جاجرم ـ و نه جادّۀ معمولی شوسۀ سبزوار ـ تهران به طرفِ تهران حَرَکَت دادند و بعد هم ایشان را به قزوین تبعید کردند . همۀ این اقدامات برای آن بود که آیت الله کاشانی با دولتِ قوام مخالفتِ جدی داشت .
من در صفحۀ 134 کتابِ کارنامۀ غنی : تحولاتِ عصر پهلوی با اشاره به خاطراتِ مرحوم پدرم از دستگیری آیت الله کاشانی در سبزوار ، نوشته ام که قوام در نامۀ سرگشاده اش به محمّد رضا شاه ، دربارۀ دستگیری آیت الله کاشانی نوشته است :
ایّام زمامداری فَدَوی به حدّی با پیشامدهای هولناک مصادف بود که ناچار از بعضی از دوستان عزیز و حتّا از منسوبین خودم با کمالِ احترام در عمارتِ شهربانی پذیرایی نمودم و آیت الله کاشانی در قزوین با کمالِ احترام و آزادی مهمانِ فَدَوی بودند و با اینکه خودشان میل به توقّف فرمودند ، تا زنده ام از وجودِ محترمشان ، خَجل و شرمنده ام .
آیت الله کاشانی و آیت الله برقعی در فریومد / فرومد
( حدوداً در سال 1325 خورشیدی )
دستگیری و تبعید مؤلّف با آیت الله کاشانی ( در سبزوار )
به هر حال نظامیان از دیوارها پایین آمدند و معلوم شد می خواهند آیت الله کاشانی را حَرَکت دهند . نویسنده هم همراه ایشان و مأمورین حَرَکت کردم .
در بینِ راه آقای کاشانی به من فرمودند : شما بر گردید ؛ زیرا دولت با شما کاری ندارد و فقط هدفِ دولت برگرداندنِ کاشانی است .
من عرض کردم : برگشتِ من برخلافِ ارادت و بر خلافِ رفاقت است و من هرگز بر نمی گردم .
رسیدیم به خیابان ، دو ماشینِ نظامی بود ، آقای کاشانی و مرا در ماشینِ جلو با خودِ سرهنگ سوار کردند و باقی در ماشینِ بزرگ در پشتِ سر ما سوار شدند . حَرَکت کردیم ، چون به دروازۀ شهر رسیدیم ، من دقّت کردم که ببینم آیا از دروازه ای که دیشب وارد شدیم ما را خارج می کنند و یا از دروازۀ دیگر ؟ از بناها فهمیدم همان دروازۀ دیشب است و حدس زدم که ما را به تهران بر می گردانند .
به آقای کاشانی عرض کردم : ما را به تهران بر می گردانند .
فرمودند : از کجا می گویی ؟
گفتم : من از دروازه که خارج شدیم فهمیدم .
مقداری که از شهر دور شدیم سپیدۀ صبح دمید و هوا روشن گردید .
نویسنده به سرهنگ گفتم : آقا جان ما که با نعلین نمی توانیم فرار کنیم ، هر کجا به آب رسیدیم ما را پیاده کن نماز بخوانیم ، و پس از نماز سوار شویم .
قبول کرد . رسیدیم سرِ راه به جویِ آبی ، پیاده شدیم با آقایِ کاشانی نماز خواندیم و مجدداً سوار شدیم ، ولی سرهنگ و نظامیان نماز نخواندند .
من به سرهنگ گفتم : قشونِ ابن زیاد که راه بر امام حسین (ع) گرفتند از شما بهتر بودند .
گفت : برای چه ؟
گفتم : برای آنکه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسین (ع) اقتدا نمودند ، ولی شما که مدّعی حفظِ اسلام و مملکت اسلامی هستید از دین بی خبرید و نماز هم که نمی خوانید .
آقای سرهنگ بدش آمد .
آقای کاشانی گفتند : او را رها کن .
در این وقت دیدم ماشینها از جادّه منحرف شده و به طرفِ تپّه های کنارِ جادّه می روند ، کمی وحشت ما را گرفت ، این مأمورین ما را به کجا می برند ، شاید می خواهند ما را به قتل برسانند و در میانِ این تپّه ها مدفون سازند .
هر چه از سرهنگ پرسیدم : کجا می روید ؟
جواب نمی داد تا مدّتی همین طور ما را از این درّه به آن درّه می بردند ، و ما تسلیمِ مقدّرات إلهی بودیم .
تا اینکه از دور درختانی پیدا شد و قریه ای که بعداً فهمیدیم فریومد و از قُرایِ جوین و هفت فرسخی سبزوار است . ما را نزدیکِ قریه در باغی که در وسطِ آن عمارتی قرار داشت جای دادند .
چون واردِ اتاق شدیم ، دیدیم اطرافِ اتاق به در و دیوارها ، عکسهای آیت الله کاشانی چسبیده ، تعجّب کردم .
صاحبِ منزل جلو آمد در حالِ تعجّب و از من پرسید : این آقا آیت الله کاشانی هستند ؟
گفتم : آری خودشان هستند .
فوری دستِ آقا را بوسید و گفت : آقا شما کجا ؟ اینجا کجا ؟! عجب فیضی نصیبِ ما شده است .
و رفت برای ما کره و پنیر و تخم مرغ و نان لواش و غیره با چایی حاضر کرد و خیلی اظهارِ خوشحالی نمود . ولی سرهنگ مراقب بود از بیرون که حادثه ای بر ضررِ او رُخ ندهد .
پس از ساعتی که صاحبخانه خود را معرّفی کرده بود به من گفت : اگر اجازه دهید ما صد نفر تفنگدار داریم و می توانیم این نظامیان را غافلگیر کنیم و آقا را برسانیم به مشهد !
من جواب دادم : من نظری ندارم و فکرم جمع نیست ، از آقا جویا شوم و به شما جواب دهم .
سپس از آقا پرسیدم : صاحبِ منزل را می شناسید و آیا موردِ اطمینان است ؟
فرمود : بلی می شناسم .
گفتم : چُنین پیشنهادی کرده است . آیا راست می گوید و از عهده بر می آید ؟
فرمود : بلی .
گفتم : بنا بر این چه جوابی به او بدهم ؟
فرمودند : صبر کن ، به او بگو ساعتی باید فکر کنند تا جواب دهند .
باز دو ساعت دیگر آمد و جواب خواست .
گفتم : فرمودند : « صلاح نیست ، ما به حالتِ مظلومیّت باشیم بهتر است . »
نویسنده از توقّف در فریومد فهمیدم که مأمورین ترسیده اند که ما را روز از راه شاهرود ببرند ، خواستند شبانه ما را حَرَکت دهند و از راهِ فیروزکوه واردِ تهران کنند ، به هر حال چون روز به آخِر رسید ما را حَرَکت دادند و صاحبِ منزل نیز با ماشینِ خود با مقداری زاد و توشه برای بینِ راه ، به دنبالِ ما حَرَکت کرد .
ما را آوردند بیرونِ تهران در میانِ کاروانسرایی مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حَرَکت دادند و به قزوین بُردند و در بهجت آباد که یک دِه کوچکِ خالی از سکنه بود در میانِ خانه ای جای دادند و اطرافِ آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند . در اثرِ پشۀ مالاریا در آنجا بیمار شدم و کم کم به واسطۀ نبودنِ دارو و پرستار ، بیماری من سخت شد به طوری که به حالتِ بیهوشی افتادم . و مرحومِ کاشانی داروهای گیاهی می جوشانید و به حَلق من می ریخت ، تقریباً تا سه ماه آنجا بودیم و روزهایی که حالی داشتم با ایشان بحثِ علمی و در مسایل فقهی گفتگو می کردیم ، ولی چون بیماری ام شدّت گرفت کار بر آقای کاشـانی سخت شد .
ناچـار نامه ای به قـوام [ قوام السّلطنه نخستوزیر ] نوشتم که ؛ شما با آقای کاشانی طرفید و من که مریضم تکلیفم چیست ؟
چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا برای معالجه به تهران ببرند ، در تهران تحتِ معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد ، مجدداً مرا به همان بهجت آباد بازگرداندند . حال سه ماه است که همسر و اطفالم در قم بدونِ سرپرست می باشند ، نه مواجبی از دولت دارم و نه پولی از جای دیگر که برای ایشان بفرستم و در این سه ماه به خانواده ام بسیار سخت گذشته بود و حتّی … که خود را پرچمدارِ هدایت و پاکی و عدالت می دانستند با اینکه مطّلع بودند چه بر سرم آمده ، احوالی از من یا از خانواده ام نپرسیدند ، تا اینکه دولت ، آیت الله کاشانی را تحتِ نظر به شهرِ قزوین تبعید کرد و مرا آزاد نمود .
طولی نکشید که آیت الله کاشانی را به بهانۀ اینکه در دانشگاه به شاه سوءِ قصد شده به صورتِ وحشیانه ای دستگیر کردند ، یعنی عدّه ای ساواکی و دزدانِ درباری به خانه اش هجوم کرده و او را با توهین و آزار گرفتند و به لبنان تبعید کرده و در آنجا تحتِ نظر قرار دادند .
[ سوانح ایّام ـ علّامه سیّد ابوالفضل برقعی ، چاپ اوّل ، 1387 ، ص 37 – 40 ]
گزارشی از مراسمِ ترحیمِ پدر ( قسمت دوم )
در مجلسِ مردانه هر کسی که وارد می شود با صدای بلند از دیگران می خواهد که صلوات بفرستند و فاتحه بخوانند . قرآن خوانها هم پُشتِ میکروفون قرآن می خوانند ، البتّه صدای بیشترشان ناخوشایند است ، دیگران هم توجّه ندارند که قرآن خوانده می شود ، هر کسی برای خودش صحبت می کند یا وسطِ قرآن خواندنِ دیگران با صدای بلند می گوید : صلوات بفرستید و فاتحه بخوانید . در صورتی که قرآن می گوید :
« وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا ؛ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ . » ، ( اعراف ، 7 / ٢٠٤ )
چو قرآن خوانند دیگر خَموش .......... به گفتـارِ قـرآن فرا دار گوش
ناخوش آوازى به بانگِ بلند قرآن همی خواند .
صاحبدلی بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چند است ؟
گفت : هیچ .
گفت : پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی ؟
گفت : از بهرِ خدا می خوانم .
گفت : از بهرِ خدا مخوان .
گر تو قرآن بدین نَمَط خوانی .......... ببـرى رونــقِ مسلمـــانـى
گلستانِ سعدی ، بابِ چهارم در فوایدِ خاموشی ، حکایتِ شمارۀ 14
یا در « حکایتِ آن مؤذّنِ زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مردِ کافری او را هدیه داد . » آمده است :
یک مـؤذّن داشت بس آواز بَـد .......... در میـانِ کـافـرستـان بانگ زد
چند گفتندش : مگو بانگ نماز .......... که شود جنگ و عداوتهـا دراز
او ستیزه کرد و پس بی احتراز .......... گفت در کافرستان بانگ نمـاز
مولوی ، مثنوی ، دفترِ پنجم
و نتیجه می گیرد که آوازِ بَدِ او ، کسی را که در شُرُفِ ایمان آوردن بود منصرف کرد !
اینکه سعدی چُنان گفته و مولوی چُنین ، بیانگرِ آن است که قرنهاست صداهای ناخوشآیند گوشها را خراشیده اند !
صاحبانِ عزا برای مهمانان چای و خُرما و گلاب و جزوی از قرآن می آورند . من البتّه به رسمِ ادب برای خوشآمدگویی جلوی دربِ حسینیّه بودم و روزِ دوم دعای جوشن کبیر را خواندم ، یعنی باز خدا را به هزار و یک نام خواندم و از او برای پدر طلبِ آمرزش و مغفرت و رحمت کردم .

روزِ دوم همۀ کسانی که ( مردان و زنان ) برای فاتحه خوانی آمده بودند ، به ناهار دعوت شدند و در همان حسینیّه موردِ پذیرایی قرار گرفتند . ( حدودِ 350 نفر ) بعد از ظهر هم به عنوانِ « سَرخاکی » به قبرستان رفتیم و بر مرقدِ پدر گِرد آمدیم ، زنها البتّه زودتر می روند و روی قبر پارچۀ سیاه پَهن می کنند ، با خود حلوا می برند و با خواندنِ بیتهایی شیون می کنند . شعرها و گریه ها تأثّر برانگیز است .

اوّلین شبِ جمعه هم خانواده و بستگان بر سرِ قبر حاضر می شوند و فاتحه می خوانند ، از کسی هم می خواهند که روضه بخواند ، من البتّه خوش داشتم که همین دعای جوشن کبیر را بخوانم ، باید زِرِه بزرگ از رحمت و مغفرت برتَن پوشاند .
دفنِ پدر در نیمۀ شعبان بود و مراسمِ چهلم در شبِ احیای 23 رمضان ، معمولاً مراسمِ چهلم مختصرتر از مراسمِ دفن برگزار می شود . می گویند : خوب است یک افطاری هم در حدّ نانِ پنیر و سبزی داده شود بعد اضافه می شود اگر یک آشی هم پشتِ سرش داده شود که دیگر حرف ندارد . بعد گفته می شود : آش هزینه اش از برنج بیشتر است و آبرو هم حَرَکَت نمی کند !! من می گویم : مگر پدر من بی آبرو بوده ؟! اگر برنج بدهید و حاجی ها را خبر کنید ، آبروداری می شود ، بهتر نیست کسانی دعوت شوند که پدرم با آنها بیشتر احساسِ قرابت می کرد ؟

یادم می آید سال 1372 بود با پدر به قوچان رفته بودیم هنگام برگشت ، در محدودۀ ترمینال دو عدد نوشابه گرفتم ، مردِ فقیری آنجا بود ، پدر گفت : من دوست دارم نصفِ نوشابه ام را به همین مرد بدهم و به او داد .
باز روزِ 20 / 2 / 1393 در سبزوار می خواستیم چای و لقمه نانی بخوریم ، مردی آمد و با سازش ، ما را کوک کرد ، مبلغِ مختصری به او دادم ، مقداری تافتون دستِ پدر مانده بود گفت : من دوست دارم همین نان را به این پیرمرد بدهم . پدر اینها را بی ادّعا می دانست و با آنها احساسِ خویشاوندی می کرد .

با این حال اگر نیازمندان دعوت شوند ، پدر راضی تر نیست و این در نزدِ خدا ارزشمندتر نیست ؟! نهایت آن است که کسی پُشتِ قبرستان نیاید ، ما خودمان اعضای خانواده می رویم فاتحه ای می خوانیم ، آیا خدا واقف نیست ، نمی بیند ؟! مادر هم موافقت می کند . افراد را نام می بَرد ، هشت نفر بیشتر نیازمند نیست ، بقیّه هم خویشان و همسایگان .
شبِ احیای 21 بعد از خواندنِ دعای جوشنِ کبیر در « مسجدِ نبیّ اکرم » با عبّاس مهربانی به « قبرستان » می رویم ، می گویم : کسانی که یک وعده شام برایشان مهمّ است ، واقعاً یک وعده غذاست نام ببر تا بنویسم ، از یک طرف شروع می کند به نام بُردن ، زنانی که بیوه اند ، سرپرست ندارند ، فرزندِ معلول دارند و نهایت کسانی که از نظرِ اقتصادی مشکل ندارند امّا کسی ندارند که برایشان غذا درست کند و محتاجِ غذای گرم هستند ، حدودِ 80 نفر می شوند . ساعت دو و نیم شب شده است ، از قبرستان برای سَحَری می آییم .
مادر باورش نمی شود که 8 نفر 80 نفر شده باشد . ناراحت است که این طور که بعضی بستگان و خویشان را نمی شود دعوت کرد ، بعد گلایه می کنند که چرا ما را خبر نکرده اید ، من به آنها چه بگویم ؟ می خواهد به نحوی مرا منصرف کند ! و من نمی خواهم که مادر ناراحت باشد امّا باید بر سرِ عهد بود و نامِ هیچ یک از این « مهمانانِ ویژه » نباید حذف شود و پاسخهای خودم را آرام بیان می کنم . کار را به خدا واگذار می کنم ، که خدایا مجلسِ ما را از مجالسی که نیازمندان را دعوت نمی کنند و برخوردارها را دعوت می کنند قرار مَده . چرا باید همیشه افرادِ متنفّذ را دعوت کرد اگر غذا اضافه آمد برای نیازمندان بُرد ، یک بار هم نیازمندان دعوت شوند و « مهمانانِ ویژه » باشند . به مسجد می روم ، صحبت در بارۀ نحوۀ مدیریّت مسجد است ، یک نفر به رضا ضیغمی تلفن می زند و کلیدِ غسّالخانه را می خواهد ! حسن حمّامیان فوت کرده ، می خواهند جنازه اش را از فیروزآباد بیاورند در کِشُوِ یخچال بگذارند تا فردا که کَفن و دفن شود ! عبّاس مهربانی کلید را می دهد ، حسن حمّامیان همان است که قبلاً گفتم : وقتی به میرعَلَم رفتیم ، پدرم رفت تا او و همسرش را که دختر عمّه اش بود ببیند !
این یعنی یک سِری از فامیلهایی که مادر می گفت باید دعوت شوند خودشان عزادار شده اند ، از مسجد که بیرون می آییم ، عبّاس مهربانی می گوید : آقای جمالی هم یک کیسه برنج و یک قوطی روغن آورده برای افطاری ! فردا هر دو لیست را به جواد می دهم که « همسایگان » و « مهمانانِ ویژه » را دعوت کند . حدوداً 150 نفر .
صبح به مادرم گفتم : ماهِ رمضان است و مردم روزه دارند اگر مجلسِ مردانه در مسجد باشد و مجلسِ زنانه در منزل ، زنها می آیند اینجا و طبقِ رسم باید ، بیت خوانی و گریه کنند ، بهتر نیست ، مجلسِ زنانه هم در مسجد باشد ، آنجا ما دعا می خوانیم ، همه رو به قبله می نشینند و زنها هم اذیّت نمی شوند . این مطلب تصویب شد و مجلسِ مردانه و زنانه در مسجد برگزار شد ، دو نفر قرآن خواندند و بعد هم دعای جوشنِ کبیر را خواندیم متأسّفانه یک برداشتِ غلط ، ما را بدان سو بُرده که این دعای زیبا و خواستنی فقط باید در شبهای قدر خوانده شود و ما خود را در طولِ سال از خواندنِ آن محروم می کنیم . پدرِ علی رضا هم که از مشهد آمده بود کمی در خواندنِ دعا یا دعا کردن کمک کرد و بعد هم به پُشتِ قبرستان رفتیم بعد از بیت خوانی و گریستنِ زنها بر سرِ قبر ، سورۀ حمد و توحید و قدر همخوانی شد و برای مؤمنان درخواستِ مغفرت کردیم و به منزل برگشتیم .
دو ساعت به افطار هم در بلندگوی مسجد اعلام شد : « اهالی محترمِ روزه دار محلّۀ پشند توجّه کنید ، امشب برای صَرفِ افطار به مسجدِ نبیّ اکرم تشریف بیاورید ! »
هر کسی که دوست داشت از کسانی که یک نفر به دربِ خانه شان برای دعوت کردن رفته بود و کسانی که به طورِ عام از بلندگو دعوت شدند آمدند و افطار کردند و مراسم احیایشان را هم برگزار کردند .
افطار چای و خُرما بود با نانِ پنیر و سبزی و البتّه آب ، من که از اوّل ماهِ رمضان هنگامِ افطار آب نخورده بودم ، بعد از خوردنِ سه لیوانِ چای ، سه استکان آب هم خوردم ! محمّدعلی از داورزن نانهای خوبی آورده بود . زنها هم زحمتِ پاک کردنِ سبزیها را کشیدند . شام هم بعد از افطار آورده شد ، برنج را آقای رمضان تربیت پُخت و قیمه را علی رضا درست کرد با اینکه آشپز دو تا بود ، غذا خوشمزّه شده بود ، هر دو زحمت کشیده بودند . علی رضا که خورشت را در خانه درست کرد ولی بندۀ خدا آقای تربیت برنج را در آشپزخانۀ گرمِ مسجد که هواکش ندارد با دهانِ روزه درست کرده بود که نزدیکِ اذان چهار لیوان چای برای خوش ریخته و با خُرما آورده بود جلوِ دربِ آشپزخانه روی شِنها نشسته بود و منتظرِ اذان .
همه شام خوردند و بعضی هم شام افرادِ مریض و ناتوانِ خود را به خانه بُردند .
امام سجّاد ( علیه السّلام ) در دعای سی ام صحیفه می گوید : خدایا همنشینی با تنگدستان را محبوبِ من گردان و مرا در همنشینی ایشان صبرِ نیکو ده .
اَللّهُمَّ حَبِّب اِلَیَّ صُحبَۀَ الفُقَراءِ وَ أعِنّی عَلَی صُحبَتِهِم بِحُسنِ الصَّبرِ .
ماهها گذشت و دل برای سنگِ قبر رضا نمی داد ، واقعاً سنگِ قبر لازم است ؟! چه باید نوشت ؟ عکس هم می خواهد ؟
یکی از پیرمردانِ روستا سرِ قبرِ فرزندش می گوید : خدا رحمت کند پدرت را ، ما پیرها که سواد نداریم با همان عکس تشخیص می دهیم که این قبر کیست تا فاتحه بخوانیم .
برای بعضی افراد که در این مدّت غروبِ پنجشنبه به سرِ قبر می آیند سؤال شده که چرا سنگ قبر نصب نمی کنند ؟! و هر کدام از ظنّ خود چیزی می گویند . نوشته به تأییدِ اعضای خانواده می رسد و سنگ نصب می شود .


گزارشی از مراسمِ ترحیمِ پدر ( قسمت اوّل )
یک گزارشِ عینی از مراسمِ سوگواری در فرومد و البتّه کمی متفاوت
در مقالۀ « مرگ محکم بر دربِ حیاط می کوبد . » نوشتم :
روزِ دهمِ فروردین 1393 ما قصدِ آمدن داشتیم ، مادرم از فوتِ دخترِ خواهرش شوک شده بود و صحبت در بارۀ مرگ بود .
من گفتم : حالا که شما صحبتهایتان را کردید ، من هم صحبتهایم را بکنم .
مادرم گفت : تو هم بگو .
گفتم : اگر قرار باشد که شما ( پدر و مادر ) زودتر از من بمیرید ؛
اوّلا ؛ من خودم نماز بر جنازۀ شما را می خوانم .
ثانیاً ؛ هیچ خرجی هم نمی دهم ، سعی می کنم کارِ دیگری انجام بدهم ، مثلاً دو ردیف درخت در کنارِ بلوار یا خیابان می کارم ، تابلو هم می زنم که این درختها یادبودِ فلانیهاست . اگر هم قبول ندارید که پس نمیرید ! خندیدند .
مادرم گفت : این را که من می دانم که تو اینها را قبول نداری که خرج بدهی ولی توی دلِ خودم هم بوده که بر جنازۀ من خودت نماز بخوانی ، باید هم بر جنازۀ ما خودت نماز بخوانی ، ولی اگر من مُردم ، دخترهایم یک روز در خانه بنشینند و دربِ حیاط را باز بگذارند که مردم برای فاتحه خوانی بیایند بعد هم درب را ببندند و دنبالِ کار و زندگی شان بروند .
پدرم چیزی نگفت ، دأبش این بود که اگر مخالف بود عنوان می کرد . البتّه وقتهای دیگر که در موردِ مرگ صحبت می شد ، می گفت : معلوم نیست که ما کجا بمیریم ، چطور بمیریم ، جنازه مان پیدا شود یا نشود ؟! خرج هم که می دهند برای زنده و آبروی خودشان می دهند ، آن مُرده که دیگر مُرده ، چیزی حالی اش نمی شود .
طاهره می گوید : وقتی شما رفتید پدر با حالتِ خوشحالی و شَعَف گفت : « مهدی می گوید : خودم بر جنازه تان نماز می خوانم و برایتان درخت می کارم . » چند روز به مُردنش هم در دالان نشسته بودیم دوباره گفت : « مهدی گفت : من خودم بر جنازه تان نماز می خوانم ، دو ردیف هم درخت می کارم ، روی یک تابلو هم می نویسم : ( کربلا معصومه ) روی یک تابلو دیگر هم می نویسم : ( حسن صفرعلی ) »
22 خرداد ، پدر مسافر دیارِ آخِرت شده و باید به آن وعده وفا کرد ، عبّاس مهربانی می گوید : شیخ مدّاح نیست ، گویا برای عملِ چشمش رفته ، پسرش احمد هم گفت که پدرش نیست ، در فکرِ کسی برای نمازِ میّت باشیم ، مگر شیخ نوری را بگوییم ؟
گفتم : نماز را خودم می خوانم .
گفت : خودت می خوانی ؟ می توانی ؟!
گفتم : بله ، من به پدرم گفته ام که نماز را خودم می خوانم ولی به شیخِ نوری بگو بیاید ، هم تلقین را بخواند هم گُمان نشود چون شیخ نیست به ناچار نماز خوانده ام .
گفت : به شیخ نوری می گویم فردا ساعتِ 8 بیاید . برای خرج / غذا چه می کنید ؟
گفتم : من که موافقِ خرج دادن نیستم ، هزینه اش را جای دیگر صَرف می کنیم . از چهار میلیون تومان پولِ فرشِ مسجد ، هنوز دو میلیون تومانِ آن بعد از سه سال مانده است ، می خواهید همان به جای غذا دادن ؟
گفت : نه ، آن داستانش جداست ، تا مردم را متوجّه کنی که قضیّه چیست و افکارِ شما برای آنها روشن شود ، کار از کار گذشته ، این روی فقرِ خانواده حساب می شود و مادرت می خواهد در اینجا زندگی کند. مادرم اگر چه به زبانِ سر تکلیف نکرد امّا به زبانِ دل همان سخنِ فیلمِ « مادر » ساختۀ « علی حاتمی » را می گفت : « آبروداری کنید ! »

صبح 23 خرداد به قبرستان رفتیم ، عبّاس کشوری قبر می کَند .

بعد البتّه تعداد افراد بیشتر شدند .

علی رضا و محسن ، پدر را غسل دادند و پدر سفیدپوش شد ، مادر حولۀ احرامِ پدر را آورده بود تا پس از غسل با آن حوله خشک شود . من که از قبل در فکر داشتم در چُنین روزی همۀ کارها ( غُسل و کَفن و دَفن ) را خودم انجام دهم ، غیر از گریستن کاری از دستم ساخته نبود ، آن قدر بی رَمَق شده بودم که شکّ داشتم بتوانم نمازِ میّت را بخوانم .
جنازه را به خانه آوردند و داخلِ حیاط گذاشتند ، کسانی که به غسّالخانه نیامده بودند صورتِ پدر را بوسیدند و گریستند و من ترجمۀ دعای صحیفۀ سجّادیّه را که در طلبِ مغفرت برای والدین بود ، رو به قبله پُشتِ تابوتِ پدر خواندم . هنگام دعا سکوتِ مطلق بود .
« خدایا ، چُنان کن که من از پدر و مادرم چُنان بیم نمایم که از پادشاهِ خودکامه ...
خدایا ، آن دو را ، به پاسِ آنکه پرورشم دادهاند ، نیک پاداشی ده ...
خدایا ، هر آزاری که از من به آن دو رسیده ، و هر ناپسندی که از من در حقِّ ایشان سر زده ، و هر حقّی از آن دو را که من تباه کردهام ، همه را سببِ آمرزشِ گناهانشان و بلندی مرتبه شان و افزونی حَسَناتشان قرار ده ؛ ای آن که بدیها را به چندین برابر نیکیها دگرگون می سازی .
خدایا ، اگر پدر و مادرم با من به تندی سخن گفتند و رفتار نابجایی کردند ، یا حقّی از من تباه نمودند و یا در وظیفۀ خویش در قبالِ من کوتاهی ورزیدند ، من همۀ خطاهای ایشان را بخشیدم و با این کار بزرگشان داشتم . از تو می خواهم که آن دو را ، به سببِ آنچه در حقّ من کرده اند ، گرفتار نسازی ، که من در خیرخواهی ایشان تردید ندارم و نمی پذیرم که در خوبی کردن به من درنگ کرده باشند ، و دلگیر نیستم که آن دو کارهای مرا عهده دار بودهاند ، ای پروردگارِ من ؛ ... »

جنازه را برای دفن به سَمتِ قبرستان بُردند .
در بینِ راه عبّاس مهربانی آهسته بیان می کند : « آقای نوری می گوید : نمازِ میّت ، نمازِ جماعت نیست که آقای یاقوتیان بخواهد خودش بخواند ؟! باید خودت جوابش را بدهی . »
با آقای نوری صحبت کردم ، گفتم : بله ، طبقِ حدیثی که می گوید : « لا صَلوةَ الّا بفاتِحَةِ الکِتاب » نمازی که در آن سورۀ حمد / فاتحة الکتاب خوانده نشود ، نماز نیست ! اصلاً نمازِ میّت ، نماز نیست ، دعاست .
از جنبۀ اجتماعی البتّه برای آقای نوری گِران تمام می شد ، حقّ هم داشت ، روحانی را از کوچۀ بالا دعوت کنی ، حالا جلوی جمعیّت بگویی کنار بایست ! اگر می خواستی کنار بایستد ، دعوتش نمی کردی ! برای آبروی خودت که گُمان نکنند به ناچار خودت نماز می خوانی با آبروی دیگری بازی می کنی ؟! باید چاره ای می اندیشیدم .
تابوت را روی زمین گذاشتند و جمعیّت منتظر ، آقای نوری هم در جلوی جمعیّت پُشتِ تابوت ایستاده است . من هم برای اینکه بتوانم صحبت کنم ، رفته ام کنارِ حوض تا مقداری آب بخورم ، راهِ گلویم باز شود ، فوری خودم را رساندم و گفتم : مردم من می خواهم خودم بر جنازۀ پدرم نماز بخوانم .
چند نفر گفتند : خُب خودت بخوان .
ادامه دادم ، من به پدرم گفته ام که نماز بر جنازه اش را خودم می خوانم در واقع این نماز خواندن وفای به عهد است ، خدای نخواسته جسارتی به آقای نوری نشود . همانجا جلوی جمعیّت به سمتِ آقای نوری رفتم و پیشانی اش را بوسیدم و به نماز ایستادم . الصّلوة ، الصّلوة
اَللهُ اَکبَر
أشْهَدُ أنْ لا إِلهَ إلّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسوُلُهُ .
اَللهُ اَکبَر
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد وَ زِدْ وَ بَارِکْ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد .
اَللهُ اَکبَر
اَلّلهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُسْلِمینَ وَ الْمُسْلِماتِ ، اَلأحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الأمْوَاتِ .
اَللهُ اَکبَر
اَلّلهُمَّ اغْفِرْ لِهذا الْمَیِّتِ ، عَبْـدُکَ وَ ابْنُ عَبْـدِکَ وَ ابْنُ أمَتِکَ ، حسن بنُ صفرعلی . اَلّلهُمَّ اغْفِرْهُ وَ ارْحَمْهُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ .
اَللهُ اَکبَر
آقای نوری هم کنارِ من بود ، اینها را خواند و بعد از تمام شدن از مردم خواست فاتحه بخوانند . جنازه را کنارِ قبر بُردند ، داخلِ قبر شدم که تمییز کنم ، عبّاس و علی رضا هم آمدند ، جا تنگ شد من بالا آمدم ، با حسرت نگاه کردم و گریستم و با خود زمزمه کردم : خدایا ! بر زبانِ پدرم جاری کُن تا در پاسخِ ملائکة مقرّبین بگوید ؛ خدا پروردگارِ من است ، قرآن کتابِ من ، محمّد پیامبرِ من و ائمّۀ هُدی پیشوایانِ منند . آخِرین سنگِ لَحَد ، آخِرین نگاه به پدر بود و حدیثِ نفس که : خدا حافظ پدرجان !
جنازه دفن شد و مردم تا دربِ حیاط آمدند ، معمولاً از دربِ حیاط برای فاتحه خوانی به مسجد یا حسینیّه می روند . آقای نوری به نمایندگی از مردم به صاحبانِ عزا تسلیت گفت و به نمایندگی از صاحبانِ عزا از مردم سپاسگزاری کرد و ادامه داد چون هم اکنون در حسینیّه مراسمِ نیمۀ شعبان برگزار است ، صاحبانِ عزا می گویند فاتحه خوانی از ساعتِ 2 بعد از ظهر شروع می شود .
من افزودم : مرگ حقّ است ، همۀ ما می میریم ، من از مُردنِ پدرم ناراحت نیستم ، پدرم دعای مستجابِ من بود ، خیلی وقتها که مشکلی داشتم ، خدمتی به پدرم می کردم ، مشکلم حلّ می شد ، پدرم ، پدرِ خوبی بود ، ناراحتی من از این است که از این نعمت محروم شدم . از اینکه که قدم رنجه کردید ممنونم . بعضی به من تسلیت گفتند . عدّه ای برای مراسمِ نیمۀ شعبان به حسینیّه رفتند .
مجلسِ زنانه در منزل دایر بود ، زنها برای سوگواری به منزل می آیند ، هر کسی با خودش تُحفه ای ( قند ، آب نبات ، تاید ، پولِ نقد ، ماست ، شیر ، کره ، ... ) به عنوانِ « عزّت » می آورد و البتّه یادداشت می شود چون نوعی بِده بستان است . تا مطمئنّ نشوند که چای از مالِ یتیم نیست ، دست به سمتِ استکانِ چای هم دراز نمی کنند ، باید صاحبِ عزا خیالشان را از این بابت جمع کند . که این کار دیروز انجام گرفته ، زنانِ صاحب عزا بیتهایی در سوگ می خوانند و می گِریند ، یکی از زنانی که واردِ صاحبانِ عزا شده ، شروع به خواندنِ ابیاتی می کند در اصطلاح بیت را از دستِ صاحبانِ عزا می گیرد و در رثای عزیز از دست رفته سوگواری می کند ، پاسخش را یکی از صاحبانِ عزا می دهد و چند بیتی را در رثای عزیزِ از دست رفتۀ او می سُراید . بیت خوانی همین طور ادامه می یابد و زنها شیون می کنند .
مثلاً مادر می گوید :
گُلِ سُرخام چرا از مِ رمیدی ؟! .......... مِگر حرفِ بدی از مِ شنیدی ؟!
مِ کِه حـرفِ بَـدی با تِ نگفتام .......... چـرا مِهـر و محبّت را بُریـدی ؟!
دختر عمو ادامه می دهد :
سرام درد می کنه از هَـولِ ناگاه .......... عزیزام بار کرده دِر سحـرگاه
اگر دانام که رفته وَر کــدوم راه ؟ .......... به دو زانـو مِــرام تا نیمـۀ راه
و ...
بعضی زنها هم قرآن می خوانند یا روضه و مصیبتی برای زنهای دیگر می خوانند .
... ادامه در قسمت بعد ( ان شاء الله )

بسم ربّ الشّهداء و الصّدیقین
« ... فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً . » ، ( احزاب ، 33 / ٢٣ )
بعضى از آنان به پیمانِ خود ( شهادتِ در راه خدا ) عمل نمودند و بعضى در انتظار به سر می برند و از سرِ پیمانِ خود برنگشتند . ( قرآن کریم )
شهید از همۀ افراد افضل است . ( امام خمینى )
امیدوارم که سعادتِ شهادت را داشته باشم .
با سلام و درود به محضرِ مبارکِ آقا امام زمان و نائب بر حقّش امامِ امّت و بر شما بستگانِ عزیزم و خانوادۀ گرامی ام بالأخص پدر و مادر مهربانم و فرزندانِ عزیزم .
وصیّت من آن است که خداوندِ متعال که ما را آفریده است و یک روز هم از دنیا مى بَرد چه بهتر که در راهِ امام حسین و یاران با ایمانِ او ، از دنیا برویم .
پدرجان و مادرجان و فاطمه جان و محسن جان و داوود جان و صادق جان ، آن راهى را بروید که امام حسین رفته و فاطمۀ زهرا و على بن حسین رفته است .
پدرجان و مادرجان و فاطمه اگر من شهید شدم دفن و کَفنِ من را در فرومد انجام بدهید و خَرج براى من نکنید و هرچه دارم واگذار به فاطمه فیضی همسرم مى رسد و امیدوارم که از وصیّت من ناراحت نباشید . هرکس از خانه مى رود به جایی ، وصیّت براى خود مى کند .
و فاطمه جان فرزندان را در کنارِ خود به امیدِ خداوند نگهدارى کن و به فرزندانم نگو که من به سفر رفته ام بگو به جبهه در راهِ خدا رفتم . دیگر عرضى ندارم غیر از سلامتى شما .
حسن دهقانپور ـ 17 / 10 / 1363
بسم ربّ الشّهداء و الصّدیقین
« مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً . »
( احزاب ، 33 / ٢٣ )
برخی از آن مؤمنان ، بزرگمردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملاً وفا کردند پس آنها بر آن عهد ایستادگی کردند و برخی به انتظار ( فیضِ شهادت ) مقاومت کرده و هیچ عهدِ خود را تغییر ندادند . ( سورۀ احزاب ، آیۀ 23 )
شهید از همۀ افراد افضل است . ( امام خمینى )
امیدوارم که سعادتِ شهادت را داشته باشم .
ضمنِ عرضِ ادب به پیشگاه خدواندِ قادرِ متعال ، خالقِ جهانِ هستی و خالقِ جنّ و انس .
و سلام بر پیامبرانِ الهی خصوصاً نبیّ اکرم ( صلّی الله علیه ) و دوازده اخترِ آسمانِ امامت و ولایت و خصوصاً چراغِ هدایتِ انسانها در عصرِ حاضر مهدی صاحب الزّمان ، منجی عالَمِ بشریّت . امامی که هر لحظه در انتظارِ مستضعفین ، دادخواهِ مظلومین و یاورِ شهیدانِ مظلومِ جنگِ تحمیلی و جانبازان و مجروحینِ جنگِ انقلابِ اسلامی ایران .
« وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ . »
( عصر ، 103 / 1 ـ 3 )
سوگند به عصر ، به راستی انسان در زیان است . مگر کسانی که ایمان آورده و عملِ صالح انجام دادند و به حقّ توصیه کردند .
« کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ؛ وَ نَبْلُوکُمْ بالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً ؛ وَ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ . » ، ( انبیاء ، 21 / ٣٥ )
هر نَفسی چشنـدۀ مـرگ است و می آزماییم شما را به بدی و نیکی آزمـودنی و به سوی ما بازگردانیده می شوید .
با سلام به خانوادۀ عزیزم و فرزندانِ مهربان و خصوصاً پدر و مادر گرامی .
با عرضِ ادب در پیشگاهِ خدواندِ متعال .
خواهانم و امیدوارم که ما را در درگاهِ خداوندِ متعال درخواسته ، بخشش بکنید .
حسن دهقانپور ـ 28 / 11 / 1363
" وفای به عهد "
سه ویژگی یا خصلت هست که انسانی است و مخصوص دین یا مذهب یا ملّیت خاصّی نیست ، مخصوص ِ همۀ انسانهاست . در دین هم به آن سفارش شده است و آیات و روایات هم بدان رهنمون شده است: امانتداری، وفای به عهد و احسان به والدین.
من مدّتی در فرومد مشغول کاشتن درخت و باغبانی و بنایی بوده ام و با افراد مختلف سر و کار داشته ام : بنّا ، کارگر ، راننده ، جوشکار ، بلوک زن و ... .
بیشتر اینها هم بدقولی کرده اند و روی ِ حرف خودشان نبوده اند. ( البتّه این بدان معنا نیست که در جاهای ِ دیگر بدقولی نیست و فقط خوش قولی است. )
ادّعا هم می کنند که: جوشکار، راننده و بنا و نجّارو... نمی توانند روی ِ حرفشان بایستند. طبیعت کارشان این گونه است. این خیلی عجیب است که کسی کارِ اشتباهی بکند ، بعد خودش را طلبکار یا صاحب حقّ هم بداند .
خصلت های ِ انسانی و اخلاقی برای ِ همۀ انسانهاست.
دروغگویی بد و راستگویی خوب است، برای ِ همه. همه باید احسان به والدین داشته باشند، امانتدار باشند و به عهد و قول و قرار ِ خود پایبند باشند.
در آیات قرآن و روایات پیشوایان دینی و سخنان حکیمان ، اصناف و دارندگان مشاغل خاص از امانتداری و وفای ِ به عهد و ... جدا نگشته اند . رعایت این مسائل در زندگی روزمره ، موجب ساخته شدن ِ افراد و تهذیب نفس می شود ، نه این که هر کسی با توجّه به مشکلات پیش رو ، خودش را از رعایت اخلاق ِ انسانی و تکلیف ِ ایمانی معاف بداند .
ابن یمین فریومدی
محمود عنبرانی ، کیهان اندیشه ، آذر و دی ،1371 شماره 45 ، ص 101 ـ 106
سروده هاى ابن یمین چون سفرهایش بیشتر اوقات به میل و اختیار خودش نبوده چُنانکه گفته است :
من بنـده را به درگه عالى خویش خواند ..... با لطـفِ بى نهــایت و با بـــرّ بى شمـار
تـا در رکـابِ مـوکـبِ کشـورگشـــــاىِ او ..... برسـم جنـابِ حضـرتِ سلطــانِ کـامکـار
سلطانِ تاج بخش و شهنشاه تخت گیر ..... کـز وى گـرفـت افسـر و اورنـگ ، اشتهار
دیوان ابن یمین ، ص 106
و این هنگامى است که طغاتیمور وى را به دربار خود خوانده است . به همین ترتیب در شعر دیگرى سروده است :
بنده را شاهنشه عادل طلب فرموده بود ..... تا به درگاهش کنم تقدیم ، رسمِ چاکرى
دیوان ابن یمین ، ص 163
حتّى در سالهاى پایان زندگى نیز او را به مسافرت در رکاب شاه مى خوانده اند . ولى شاعر به هر بهانه اى از همراه شدن با امیران و فرمانروایان دورى مى جُسته است و طىّ فرستادن قطعه اى عُذر مى خواسته :
به عزمِ سفر شاهِ جمشید فـرّ ..... برافراخت رایت به خورشید بـر
شنیــدم زِ گفتــار کـــار آگهـى ..... که فرموده شاهنشه بَحر و برّ
کـه ابن یمین نیــــز اقبـــال وار ..... در این رَه ببندد به خدمت کَمَر
زمستان و پیرى و بى حاصلى ..... بریـن صـورت ار کـرد بایـد سفـر
پس آن بهْ اجازت دهد تا به جان .... دعاگوى مى باشمش در حَضَـر
دیوان ابن یمین ، ص 84 و 85
ابن یمین در قصیده هایش شصت و پنج تن از امیرانِ خراسان ، هرات و سربداران را نام برده است ، و در بیشتر جنگهاى سربداران حضور داشت :
بى عنایت گر بود گردون دون با من چه باک ..... چون عنایتهاى شاهنشاه دوران با من است
دیوان ابن یمین ، ص ؟
او در غزلسرایى ، قصیده سرایى ، سرودنِ رُباعى ، ترکیب بَند و ترجیع بَند ، استاد دورۀ خودش بوده و سروده هایش از جمله شاهکارهاى ادبیّات فارسى است . وى شیعى مذهب بود و در ستایشِ ائمّه اطهار (ع) شعرهایى دارد ، و از نخستین شاعرانى است که در سوگِ شهداى کربلا مرثیه سروده است .
در زمینۀ ارتباط با فرمانروایان و وزیرانِ همدوره اش حرف بسیار است . ولى باید دانست که بیشترِ دانشمندان بویژه شاعران به میلِ خود و به دلخواه ، تَن به این کار نمى داده اند ، چُنانکه بارها ابن یمین گفته است :
خسرو گیتى ستان سلطان عزّالدّین که اوست ... از سلاطین هنـــرپـــرور جهــــان را یـــادگـــــــار
کـرد اشــارت تـا بـه غـوّاصــى فکـــر ابـن یمیـن ... از میـــانِ بحـرِ خـاطــر « گـوهــر » آرد بـر کنـــار
دیوان ابن یمین ، ص 96
« و اى بسا که در سرودنِ این مدایح ، مأمور و مجبور بوده اند . به این معنى که از شاعر مى خواسته اند براى روزهاى بار عام ، اَعیاد ، جشنها ، فتح و پیروزیهایى که بر دشمنان مى یافته اند قصایدى بسازند . »
هنگامِ ستایشِ شاه به عدل و داد ، شاعر مىخواسته است بدیهاى ظلم را یادآور شود و به شاهِ ستمگر ، زشتیهاى آن را گوشزد کند . زیرا آنان گوشِ شنوایى براى نصیحت و پند و اندرز نداشته اند و چه بسا از غرور و نِخوت ، فردِ ناصح را از دمِ تیغ مى گذرانده اند .
چُنانکه انوشیروانِ عادل ! به نویسنده اى که مخالفِ رأى غلطِ او جمله اى گفت ، شاه پرسید : از چه فرقه اى هستى ؟ گفت : کاتبم . دستور داد با دوات آن قدر بر سرش بکوبند تا جان به جان آفرین تسلیم کرد .
چند نُکته درباره ابن یمین
علی تهرانی ، کیهان اندیشه ، بهمن و اسفند ، 1371 شماره 46 ، ص 199 ـ 206
مقالۀ آقای محمود عنبرانی را تحتِ عنوانِ « ابن یمین فریومدی » در شمارۀ 45 آن نشریه خواندم . چند نُکته را قابل توجّه و تذکّر می دانم :
1ـ آقای عنبرانی سعی کرده اند که مدایحِ او را از سلاطین و اُمرا و وزراء جائر توجیه نموده و سرودنِ آنها را اجباری جلوه دهند و اینکه شاعر هنگامِ مدحِ آنها به عدل ، می خواسته زشتی ظلم را یادآوری کند . مراجعه به دیوانِ او نشان می دهد که مدایحِ ابن یمین غلیظ تر از آن بوده که از روی اجبار باشد هنگامی که برای طغاتیمورخان مغول می سراید :
شاهی که با ولیّ و عَدو گاه لطف و عُنف ..... خُلــــق نبیـش بـاشـد و عَــدلِ عُمَــر کنـد
دیوان ابن یمین ، ص61 ، بیت 1282 دیوان
تـا در میـانِ خَلـق بـود آن کـه مصطفــی ..... احکــامِ انبیـا همـه بـر طـرفِ رَف نهـــــاد
پیـش خــدایِ عَــرش تـو را بـاد دستگیــر ...... شاهی که پـای بر سرِ خـاکِ نجـف نهـاد
دیوان ابن یمین ، ص 67 ، ابیات 7 و 1406
شَهی که خنجر او کرد در مَساکنِ خَصم ..... کـه ذوالفقـــار علـی در حصـارِ خیبـر کـرد
دیوان ابن یمین ، ص 71 ، بیت 1510
ز عَـدلِ او شده با گـوسفند ، گـرگ چُنـان ..... که می توان ز شَفَقّت سگ شبـان گفتن
دیوان ابن یمین ، ص 138 ، بیت 3084
در روزگــارِ عـــــــدلِ تـو از یُمــنِ رأفتـت ..... نُوشَد بـرّه دلیـر زِ پستـانِ شیـر ، شیـر
دیوان ابن یمین ، ص 423 ، بیت 8754
ابیاتِ اغراق آمیز دربارۀ دیگر اُمرا و سلاطین و بزرگانِ وقتِ خراسان ، فراوان است که فقط باید به دیوانِ او مراجعه کرد .
نکته های بعدی پیدا نشد .
مخاطبان محترم از روز پنج شنبه 17 / 2 / 1394 در سایت بلاگفا اشکال به وجود آمده و امکان ورود به بخش مدیریت نیست ، مطلب این هفته موقّتا در اینجا درج شد تا بعد به خطّۀ فریومد منتقل شود .
مکاتبۀ ابن یمین و پدرش
در کتابِ تذکرة الشّعراء در شرحِ حالِ ابن یمین نوشته شده است : « و مَرقَدِ منوّر او به فریومد در صومعۀ والد اوست ، در پهلویِ والِد ( رَوَّحَ اللهُ روحَهُما وَ اَرسَلَ اِلَینا فُتُوحَهُما ) . ( تذکرة الشّعراء ، دولتشاه سمرقندی / 207 ) یعنی آرامگاهی که امروز در فرومد مشهور به آرامگاهِ ابن یمین است در واقع آرامگاهِ پدر و پسر دو شاعرِ نامدارِ فریومدی است . آرامگاهی که تا قبل از تعمیر ( سال 1353 خورشیدی ) در زبانِ مردمِ روستا به « دوبرَرو » معروف بود . « دوبرَرو » البتّه به معنای صومعه و خانقاه است .
دو قصیدۀ ذیل در دیوان ابن یمین درج شده ، امّا مرحوم رشید یاسمی در کتاب « احوال ابن یمین » گفته است که این دو قصیده مکاتبۀ ابن یمین با پدرش می باشد .
نامۀ محمود بن یمین به پدرش
یـا ربّ از من خبـــری سـویِ خـراسان که بَرَد ؟ ..... قصّــــۀ دردِ دلِ مــن ســویِ درمــــان که بَرَد ؟
سخـنِ ذرّه کـه گــویــد بـرِ خــورشیـــدِ فَلَـک ؟ ..... نـالــۀ بُلـبُـلِ شیـــدا بـه گُـلـستــــــان که بَرَد ؟
کَــس نـدانــم ، کـه رسـاند برِ جانان سخنـم ؟ ..... از گــدایــی سخنــی بــر درِ سلطــان که برد ؟
زُلـفِ او را چـو پـریشــانـی خـود هست تمـــام ..... پیــشِ او نــــــامِ دلِ زارِ پــریشـــــــان که بَرَد ؟
جـــــــانِ مـن تشنـه و لعـلِ لـبِ او آبِ حیـــات ..... تشنـه ای را به لبِ چشمـۀ حَیـــــوان که بَرَد ؟
یـوسُـف است او و مـن انـدر غـمِ او یعقــــوبـم ..... ســـوزِ یعقــوب سویِ یـوسُـفِ کنعـان که بَرَد ؟
جـان فـرستــادمی ای کـاش کَسی می بُردی ..... تُحفه ای سخت حقیر است به جانان که بَرَد ؟
گیـرم احـوالِ دلـــم دوست رسـانـد بـرِ دوست ..... وصـفِ شـوقـم بـرِ آن منبــعِ حَیـــــوان که بَرَد ؟
آنگَـه از روح قُـدُس عقـــــل بـه خَلـوت پـرسیـد ..... کـز شَــرَف ره بـه سـوی ذروۀ کیــوان که بَرَد ؟
روحِ قُــدسـی زِ ســرِ دانـشِ و حیـــرت گفتـش ..... آصـــــفِ عهــــد یمیــن دُوَل اسـت آن که بَرَد ؟
آن کـه جُـز دست و دلِ او بـه گَـهِ جُـود و کَــرَم ..... مـی نــدانـم بـه جهـان آبِ یَـم و کــان که بَرَد ؟
بـــارز دفتــــــرِ دیـــــوانِ وجـــــود اسـت ار نـی ..... یـــادِ دفتـــر کِــه کنـــد راه بــه دیــوان که بَرَد ؟
خــاطـــــرِ او بـه گَــهِ فکـــــر بَــرد راه بـه غیـب ..... راه دشــوار بـه جُـز خـاطــرش آســان که بَرَد ؟
صــاحبـــا چــون صفــتِ قَصـــرِ مَعــــالیــت رود ..... نـــامِ ایــن طــارم فیــــروزۀ گَــــــــردان که بَرَد ؟
شعــر نـزدِ تــو فـرستــادم و عقلم می گفت : ..... رشحـۀ کــوزه سـویِ لُجّــۀ عُمّــــــــان که بَرَد ؟
این ثنــا رفـع همــی کردم و عقلم می گفت : ..... شَـرم بـادت پســرا ، زیـره به کـرمــان که بَرَد ؟
بـا همـه نَضــرت و سیــرابـی گُلهــای بهشـت ..... شـاخِ خَضــرای دَمَـن تُحفـه به رضـوان که بَرَد ؟
تـو سُلیمـانـی و مـن مــورم و جُـز مـورِ ضعیـف ..... نُـزلِ پـــــــــای ملخـی نــزدِ سُلیمــان که بَرَد ؟
بی تــو زنـــدان بُـــوَدم گر همه بــاغِ اِرَم است ..... بهــر گُــل گــر نَبُــــوَد راه بــه بُستــان که بَرَد ؟
خــود گـرفتـم مـن اگــــــر در خـورِ زنــدان بودم ..... مُفلسی را چو من ای خواجه به زندان که بَرَد؟
گـر مـرا جـــــــان و دل انــدر ســرِ کــارِ تــو رَوَد ..... با تو ای جــان و دلم ، نامِ دل و جــان که بَرَد ؟
بـر دُعـا ختـم کُـن ای ابن یمیـن بیـش مگــوی ..... نُطـقِ بـاقـل به فصـاحـت برِ سَحبـــان که بَرَد ؟
خود گرفتـم سخنت هست همـه سِحــرِ حلال ..... سِحـر آخـر به سویِ مـوسـی عِمـران که بَرَد ؟
بــــــادت از دورِ فَلَـک عُمــــر در اقبــــال فــزون ..... خـود بینـــــدیـش کـه تـا راه بـه دوران که بَرَد ؟
دیوان ابن یمین ، ص 78 ـ 79
پاسخ یمین الدّین طُغرایی به پسرش محمود
خبـری سـویِ نگـــــــارم به خـراسـان که بَرَد ؟ ..... قصّـۀ ذرّه بـه درگـــــــــاهِ خــور آسـان که بَرَد ؟
به سویِ یوسُفِ مصری که چو جان است عزیز ..... خبــرِ سـوختــــــــــۀ کـــورۀ کَنعـــــان که بَرَد ؟
قصّـــۀ مـن کِـه تـوانـد کـه بـر او بـرخـــــوانــد ؟ ..... ور بخـوانــد وَرقـــی چنــد بــه پــایــان که بَرَد ؟
یا از آن مِهــر کـه در جـــانِ من از جـانـان است ..... به همـان مُهـر و نشانی سویِ جانان که بَرَد ؟
از سکنــدر خبـــــر آنکــه جگـــرتشنـــه بمــانـد ..... بـه خَضِــر بـر طـرفِ چشمــۀ حَیــــوان که بَرَد ؟
زآنکـه در مـرکـزِ غـم نقطـه صفـت مـانـد سخن ..... بـه محیطـی کـه بُــوَد منــزلِ کیــــوان که بَرَد ؟
نـــــالـــۀ بُلبـُـلِ دلســــــوختــه در بنـــدِ قَفَــس ..... صبحـدم مـوسمِ گُـل ، سویِ گُلستان که بَرَد ؟
ایـن نـه دردی است که پنهـان بتـوان داشتنش ..... ور از ایـن در گُـــذَرد راه بــه درمــــــان که بَرَد ؟
بی تـو آن را کـه اَقــالیــمِ جهـــان زنـدان است ..... چـون شود شیفتـه ، دیـوانه به زنـدان که بَرَد ؟
غـمِ دلبنــــدم و ســودایِ جگـــرگــوشـه مــــرا ..... هست جـایـی کـه در آن راه بـه امکان که بَرَد ؟
قُـــرّة العیــنِ من ای جـــان و جهــــان محمـــود ..... صبـــر را روزِ جــدایــی زِ تــو فــــرمــان که بَرَد ؟
سـاعتی نیست کـه یـادِ تـو مـرا همـدم نیست ..... از تـو خـود نـامِ فـرامـوشی و نسیـان که بَرَد ؟
گفت گـردون چـو مـرا بــارِ غمـت بـر جــــان دید ..... جُــز تـو ای شیفتـه ایــن بـــارِ فــراوان که بَرَد ؟
بـه دعــــای مـن اگـر چنــــــد زِ غـم گــریــانــم ..... رَقَـــمِ شـــادی از آن چهـــرۀ خنــــدان که بَرَد ؟
جُـز مـن و جُـز تو به دستوری « دستورِ جهان » ..... گـویِ فضـل و هنـر از اهـلِ خــراسـان که بَرَد ؟
دیوان ابن یمین ، ص 56 ـ 57
رشید یاسمی افزوده است : معلوم می رود که « دستورِ جهان » خواجه علاءالدّین وزیر است و پدر نزدِ او اقامت داشته ، پسر در خارج بیهق ، وطن غالب می رود که در جُرجان بوده است زیرا که شعرِ طُغرایی :
سخن چشمۀ چشمم که هرندی است روان ..... چون هرندش به روانی سویِ جرجان که بَرَد ؟
اشاره به همین است .
« هرند » نامِ رودی است در نواحی جرجان ، که منبعِ آن از کوههای دیناری منفجر شود و از جانب ، چشمه ها بدان می ریزد و مددها بدان پیوندد . ( فرهنگ جهانگیری ـ لغت هرند )
و در موردِ مصرع « خبری سویِ نگارم به خراسان که بَرَد ؟ » نوشته است : از سوقِ عبارت معلوم است « خبری سویِ نگارم زِ خراسان که بَرَد ؟ » [ درست است . ]
احوال ابن یمین ، رشید یاسمی ، ص 10 ـ 11
در « لغت نامه دهخدا » ذیل واژۀ « هَرند » نوشته شده است : هَرند رودخانه ای است بسیار عظیم در نواحی جرجان که از آن جز به شناوری و کشتی نتوان گذشت ( برهان ) . چون به حدودِ استرآباد رسد از پهلوی آق قلعه گُذر کرده به دریای خزر می ریزد . (آنندراج ) . رودی است به حدودِ خراسان که آن را رود هَرند خوانند . از کوه طوس برود . بر حدودِ آستو و جرمکان برود و میانۀ گرگان ببرد و به شهر آبسکون برود و به دریای خزران افتد . ( حدود العالم )
سخن از چشمۀ چشمم که هَرندی است روان ..... چون هَـرندش به روانی سوی جُـرجـان ببرد
( ابن یمین ) از آنندراج
این بیت در دیوان ابن یمین به تصحیح « مرحوم حسینعلی باستانی راد » نیست .


قبل از آنکه مرحوم شیخ محمّد سعیدی از فرومد به مشهد مهاجرت کند در این مسجد اقامۀ نماز می کرده و این مسجد به مسجد سعیدی معروف شده است .


